آوای بوقی که عالم‌گیر شد/ پیرامون غائله‌ی کاظم بوقی


آوای بوقی که عالم‌گیر شد


مجید نصرآبادی


ورود به هزاره سوم برای بسیاری از مردمان و حاکمان باورپذیر نیست نه از آن روی که در آن زیست نمی‌کنند بلکه از آن جهت که جهان‌شان در هزار یا دو هزار سال پیش درمانده است؛ جهانِ هستی‌شناسانه و معرفت‌شناسانه‌شان.


این روزها دنیا با سرعتی باورنکردنی در حال تغییر است اما بسیاری تاب تغییر را ندارند و بر همان مداری که گذشته، برای‌شان به ارمغان آورده بود، می‌چرخند و می‌چرخند.


دیگر نیاز نیست که همچون اصحاب کهف سیصد سال در غار خوابیده باشید و پس از بیدار شدن، بفهمید که سکه‌تان از رونق افتاده است؛ امروزه کسانی که حتی یک سال هم در غار خویش خوابیده باشند، پس از بیدار شدن متوجه تغییرات بسیار زیادی خواهند شد.
تغییرات با سرعتی سرسام‌آور در حال استحاله‌ی جهان است؛ تغییرات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، تکنولوژیکی و....
جهان به شدت در حال کوچک‌تر شدن است و ایده "دهکده جهانی" (Global Village) که روزگاری تنها یک اصطلاح جامعه‌شناختی بود و مارشال مک‌لوهان آن را برساخته بود و فقط جامعه‌شناسان آن را درک می‌کردند و حتی گونه‌ای پیشگویی محسوب می‌شد اما امروزه کودکان نیز قادر به ادراک و باور عینی و ذهنی این مفهوم هستند.


امروزه به مدد رسانه می‌شود فهمید که همسایه‌تان همین الان در حال خوردن چه غذایی است؛ در همین لحظه پسری نوجوان در یکی از قبایل بوشمن آفریقایی چگونه جشن بلوغ می‌گیرد؛ در همین لحظه در فلان جبهه جنگ چند کشته و زخمی برجا مانده است و .... این قدرت رسانه است و دقیقاً همین قدرت برایش دیکتاتوری نیز به ارمغان می‌آورد.

اقتدار (authority) رسانه برای آن رسانه انحصارطلبی و دیکتاتوری ایجاد می‌کند تا به بازنُمایی (Representation) جهان بپردازد. امروزه رسانه یکی از بازیگران مهم در عرصه‌ی جهانی است که در حال بازنُمایی جهان است. رسانه‌ها هستند که سلایق و علایق ما را صورتبندی (Conformation) و سازمان‌دهی می‌کنند؛ آنها هستند که به ما می‌گویند از چه چیزی خوش‌مان می‌آید و چه چیزی برای‌مان ضروری است یا حقیقت ماجرا چیست.


درک این مسئله که مارشال مک‌لوهان می‌گوید: «رسانه، خودِ پیام است» امری مهم است. بنا به تقسیم‌بندی او از رسانه‌های سرد و گرم، باید موبایل‌های هوشمند امروزی را در رسته‌ی رسانه‌ی سرد بدانیم؛ رسانه‌ی سرد، رسانه‌ای هست که برای بهره بردن از آن باید تمام توجه‌مان را معطوف به آن کنیم تا محتوا را بهتر درک کنیم، در حالی که رسانه‌ی گرم، مانند رادیو این خاصیت را ندارد و می‌توان بدون توجه به آن به سایر امور پرداخت؛ این رسانه سرد، خود در مقام یک پیام است نه به خاطر محتوایی که تولید می‌کند بلکه به این دلیل که جهان ما را تغییر داده است، شیوه زیست ما را دگرگون کرده است. بیش از آن که ما از موبایل، اطلاعات، کسب و دریافت داشته باشیم باید به نقش کلیدی خود موبایل معطوف شویم؛ موبایلی که نه به خاطر اطلاعاتی که به ما می‌دهد بلکه به این خاطر که شیوه زیست ما را دگرگون کرده است باید مورد توجه قرار گیرد. این‌گونه است که موبایل، خود یک پیام واضح و آشکار است، نه به خاطر محتواهای گوناگونی که از طریق آن در هر لحظه دریافت می‌کنیم بلکه به خاطر در دسترس بودن این امکان، از دریافت لحظه‌ای آن چیزی که می‌خواهیم. موبایل امکانِ طی الارض را برای ما ایجاد کرده است، امکانِ بازنمایی را، امکانِ صورتبندی را، امکانِ خیال‌پردازی را، امکانِ سلفی‌گیری را و امکانِ ممکن بودن را.


فنّ‌آوری‌ها یا تکنولوژی‌ها برای انسان، نقش در ادامه‌ی چیزی بودن را ایفا می‌کند؛ اتومبیل در ادامه‌ی حرکت کردن و روزنامه در ادامه‌ی حرف زدن آدمی نقشی را ایجاد کرده است و موبایل نیز چنین جایگاهی دارد. موبایل یعنی همان در ادامه‌ی اطلاع یافتگی از عالم غیب است، ادامه‌ی نُمایندن آن چیزی است که می‌خواهیم نُماینده شویم، ادامه‌ی عالم مَجاز است.


یک حرکت اشتباه در سطح محلی که از جانب مسئولی رخ دهد می‌تواند در سطح جهانی دارای تبعات به شدت زیان‌باری باشد اگر که قدرت رسانه‌ای، آن رخ‌داد/خبر را برجسته کند و به مسئله ورود پیدا کند‌.
امروزه یکی از گردانندگان مهم و موثر در افکار عمومی، رسانه است اما ساختار رسانه نیز با دو دهه‌ی پیش تفاوت دارد. رسانه‌های ملی، رسمی، ایدئولوژیک و حزبی جای خویش را به رسانه‌های غیرمتمرکز، گلوبال، شبکه‌ای و فراحزبی دادند. رسانه‌هایی که در صورت امکان می‌توانند کل جهان را متوجه امری یا فارغ از مسئله‌ای کنند. کافی است که اراده‌ای شکل گیرد تا مسئله‌ای کم اهمیت در سطح محلی را به مسئله‌ی جهانی تبدیل کند و هزاران نهاد اجتماعی و غیر دولتی یا دولتی را وادار به واکنش کند‌.

این رسانه است که توانایی تبدیل دهکده‌ای به جهانی یا جهان را به دهکده‌ای دارد.
همان‌طور که انسان‌ها از خویش تصویری می‌گیرند که آن را "سلفی" می‌نامند و الزاماً این سلفی، تصویری حقیقی از آن چیزی نیست که نُماینده می‌شود بلکه بازنُمایی آن چیزی است که باید نمایش داده شود تا دیگری باور کند و تصوری در ذهن دیگری ساخته شود، حکومت‌ها نیز چنین کاری می‌کنند.


هر کشوری در حال ساخت "سلفی دیجیتالی" خاص خویش است که در سطحی جهانی، تصوری از جامعه، روان، فرهنگ، اقتصاد، علوم و تمامی لایه‌های آشکار و پنهان هستی آن مردم را نمایش می‌دهد که در نهایت نمونه‌ای از "بازنمایی" است؛ نمایشی از آنچه که آن مردم می‌خواهند یا نمی‌خواهند.


اگر بنا باشد که ببینیم و بفهمیم که در لایه‌های آشکار و پنهانِ روان و اجتماع ایرانی چه می‌گذرد باید سری به صفحات اجتماعی کنشگران شبکه‌های اجتماعی ایرانیان زد و نه به رسانه‌های رسمی و دولتی. شکبه‌های رسمی که رسانه‌ی دولتی هستند در حال بازنمایی شکلی از روانِ اجتماعی هستند که سیطره ایدئولوژیکی حکومت بر آن غالب است اما شکبه‌های اجتماعی که زیر سیطره حکومت نیستند نیز در حال بازنمایی شکلی دیگر از روانِ اجتماعی هستند که متاثر از آگاهی‌های غیررسمی است. رسانه‌های رسمی بازتابنده وحدت و رسانه‌های غیررسمی نماینده کثرت هستند.


وقتی یکی ویدئوی یک دقیقه‌ای از پیرمردی رشتی توسط رسانه‌های غیررسمی که بازنماینده آگاهی‌های غیررسمی هستند در سطح جهانی خبرساز می‌شود، واکنشی به دستورالعمل‌های رسمی است. دستورالعمل‌های رسمی، توانایی و تاب‌آوری دیدن و شنیدن واژه "رقص" را ندارند و بجای آن از واژه "حرکات موزون" استفاده می‌کنند.
عدم تساهل و مدارا در سطح مناسبات فرهنگی که باید توسط کنشگران اجتماعی ساخته و پرداخته شود همیشه پای قدرت را به میان می‌کشد و باعث می‌شود تا مکانیسم ساختاری و شبکه‌ای قدرت، نسبت به تمنّیات مردم کوچه و بازار واکنش نشان دهد.


مردمی که تا به امروز در محافل غیررسمی رقصیدند برای سازمان‌های رسمی خطری بالقوه محسوب می‌شوند زیرا که فعلی از عرصه‌ی خصوصی به عرصه‌ی عمومی تجلّی و بروز یافته است. اما این فعل از منظر مردم که صاحب آگاهی غیررسمی هستند خطا و گناه به حساب نمی‌آید. اینجاست که تعارضی میان منافع دو سطح از آگاهی رسمی و غیررسمی شکل می‌گیرد و ورود قدرت به مسئله و سرکوب آگاهی غیررسمی باعث ورود و جانبداری رسانه‌های غیرمتمرکز غیررسمی می‌شود. رسانه‌های غیررسمی غیرمتمرکز با برجسته‌سازی این فایل ویدئویی در سطح جهانی توانستند به کمک یک شخص حقیقی در برابر یک سازمان حقوقی بشتابند. رسانه‌های غیررسمی به دفاع از شهروندی بی‌دفاع پرداختند که در محکمه‌ی وجدان عمومی از فرهنگ عامّه دفاع کرده بود.


امروزه در تمامی حکومت‌های جهان، رسانه‌های غیررسمی وجود دارد که در برابر قدرت حاکمه ایستاده است و واکنش نشان می‌دهد؛ این رسانه‌ها نماینده آگاهی‌های غیررسمی هستند و از منافع غیررسمی دفاع می‌کنند. موبایل‌های هوشمند توانستند از طریق صفحات مجازی و با شبکه‌سازی، امکانی در اختیار این شبکه‌های اپوزیسیون قرار دهند تا یکدیگر را پیدا کنند و قدرتی غیررسمی ایجاد شود، قدرتی که توانایی تغییر از لایه‌های پایین اجتماع را دارد.


وقتی مسئله‌ای همچون رقصیدن و خواندن شعری فولکلور در عرصه‌ی عمومی از نظر قانون قابل پیگیری است و از نظر عامه چنین قبحی ندارد و یک تعارض منافع شکل می‌گیرد در حقیقت قابلیت شکل‌گیری یک نبرد رسانه‌ای به وجود می‌آید؛ نبردی که در یک سمت قانون رسمی است و در سمت دیگر آن فرهنگ عمومی غیررسمی و در میانه‌ی این دعوا، رسانه‌های غیررسمی با استیلای جهانی خود به دفاع از شخص ضعیف‌تر این ماجرا برمی‌خیزند. این‌گونه می‌شود که آوای بوقی، عالم‌گیر می‌شود.
جهان به سرعت در حال تغییر است و هنوز بسیاری در خواب هستند یا خودشان را به خواب می‌زنند و باید به آنان گفت: "به هزاره سوم خوش آمدید؛ اگر واقعیت امروز جهان را درک نکنید، فردا خیلی خیلی دیر است."

خیابان دوطرفه سیاست


خیابان دو طرفه سیاست


مجید نصرآبادی


عمر خود را در چه فضاهایی سپری کردید؟ از منظر مکانی بیشترین ساعات را در کجاها بسر می‌برید؟ اگر بخواهیم بطور کلی بررسی کنیم با دو نوع فضا مواجه می‌شویم. فارغ از این‌که در کجای دنیا هستیم یا چه شغلی داریم، مکان برای انسان امروز در دو ویژگی خلاصه می‌شود: مکان خصوصی و مکان عمومی. هر جایی که در آن آزادی نظر و عمل داشته باشیم، مکان خصوصی است و آنجایی که حضور دیگری در نظر و عمل ما دخالت داشته باشد، مکان عمومی است.


امکان دارد که حتا در خانه‌ی خویش، فضای خصوصی نداشته باشیم یا ممکن است در فضایی مسقف با دیگری توانسته باشیم فضای خصوصی خویش را طراحی کرده باشیم. بیشتر آدم‌ها در خانه‌ی شخصی بیشترین آزادی نظر و عمل را دارند و همین که از چارچوب درب خانه پا را بیرون می‌گذارند با فضای عمومی مواجه می‌شوند که اختیار نظر و عمل ما را با محدویت مواجه می‌کند.


خیابان نیز یکی از همین مکان‌های عمومی است که تحت نظر دولت و فرهنگ عامه است. حاکمیت و فرهنگ عمومی بیشترین اعمال نظر را در خیابان دارند که با اعمال قدرت، ثروت و تبلیغات، سعی در از آن خود کردنِ خیابان دارند. مردم در فضاهای خصوصی می‌توانند به هر کاری دست زنند و هر گونه که بخواهند، بخورند، بپوشند، بگویند و ... اما فضاهای عمومی از جمله خیابان در سیطره حکومت و فرهنگ عامه است.
حضور دیگری یا بنظر ژاک لاکان، برادر بزرگتر است که فضاهای عمومی را صورتبندی می‌کند. صورتبندی فضاهای عمومی با اعمال نفوذ از طریق سامانه‌های قدرت، بشکل مویرگی در تمامی سطوح و لایه‌های اجتماعی و فرهنگی اعمال می‌شود.


برادر بزرگتر به هر میزان ایدئولوژیک محور و خودمدارتر باشد در قالب توتالیتری یا تمامیت‌خواهی سعی در صورتبندی کردن فضاهای عمومی دارد. آنچه که برای فضاهای عمومی طراحی می‌شود را سیاست داخلی حکومت تعیین می‌کند. شهروندان باید با سیاست حکمران، نظر و عمل خویش را مطابقت دهند تا توانایی حضور در فضاهای عمومی را داشته باشند و در غیر این صورت، فقط مجاز خواهند بود که در فضای خصوصی نیّات خویش را عملی کنند. حاکمانی که تمایل به دیکته کردن همه شئونات شیوه زیست انسان در مکان و زمان را دارند با تمامیت‌خواهی، نحوه حیات و بودن را طراحی می‌کنند و این‌گونه است که هستی آدمی در گِرو منویات برادر بزرگتر است. برادر بزرگتر با دخالت حداکثری، حداقل تفاوت و خلاقیت را برای شهروندان در نظر می‌گیرد و خواهان یکسان‌سازی جامعه است.


جامعه به هر میزان از تکثر فرهنگی برخوردار باشد، حاکمیت در طراحی صورتبندی حضور در فضاهای عمومی با مشکلات بیشتری مواجه خواهد بود. جوامع متکثر برای برون‌رفت از مشکلات ناشی از حضور شهروندان در فضاهای عمومی باید بجای اعمال سیاست حکومتی، تن به اجرای "سیاست دیگر" دهند. "سیاست دیگر" از ایده‌های هابرماس است که برای خروج از بن‌بست اعمال نظر حاکم، پیشنهاد ورود به "سپهر همگانی" Public Sphere را ارائه می‌دهد.


سپهر همگانی، امکانی در زندگی گروهی آدم‌ها است که با تحقق آن، جامعه می‌تواند با بهره‌گیری از "دیگری" به سخن آید و با مفاهمه به امر عمومی توجه کند، و آن را مورد بحث و گفتگو قرار دهد. در سپهر همگانی، افراد در وضعیتی آزاد و برابر، دور از تحمیل‌ها و اجبارها، امر عمومی را مورد بحث و نظریات یکدیگر را مورد ارزیابی قرار می‌دهند و بدین وسیله، امکان رسیدن به یک توافق گروهی واقعی را به حداکثر می‌رسانند. این گفتگو و مفاهمه و توافق، از آنجا که مبتنی بر نیروهای هدایت کننده‌ای چون قدرت، ثروت و تبلیغات نیستند، «سیاستی دیگر» و متفاوت از برداشت‌های معمول، رسمی یا حکومتی را می‌آفرینند.


سپهر همگانی، فرصتی برای خروج از استیلای قدرت حاکمه است و برای جوامع متکثر امکانی را فراهم می‌کند تا از طریق مفاهمه، ارتباط و استدلال مبتنی بر تعقل، موضع‌گیری‌ها و جهت‌گیری‌های هنجاریی اتخاذ کند. اگر حقیقت را در شخص حاکم متجلی ندانیم و قائل به دموکراسی باشیم و نظر و عمل دیگری اهمیت داشته باشد از این تکثر و تفاوت دفاع می‌کنیم تا سیاست در بن‌بست دیکتاتوری و توتالیتری گرفتار نیاید.
حضور در فضاهای عمومی یا خیابان را حکومت طراحی می‌کند اما جامعه متکثر این طراحی را نمی‌پذیرد و اینجاست که یک انسداد سیاسی بروز می‌کند. این انسداد سیاسی در صورتیکه همراه با اجبار حقوقی باشد کار را به تنش اجتماعی و فرهنگی می‌کشاند.


هر گروه از شهروندان یک جامعه متکثر، خود را دارای حقوقی می‌داند که در استیلای یک حاکمیت توتالیتر پاسخی مناسب نمی‌یابد. زمانی که مناقشه‌ی میان گروه‌های حامی حکومت با گروه‌های متفاوت از دیدگاه حکومت بالا می‌گیرد، راهی جز مفاهمه و استدلال جهت برون‌رفت از وضعیت موجود وجود ندارد.

اگر حاکمیت بنفع گروهی و به زیان گروهی دیگر عمل کند، جز تنش حاصلی نخواهد داشت و اگر تن به "سیاست دیگر" دهد و امکان شکل‌گیری "سپهر همگانی" را ایجاد کند تا شهروندان خیر عمومی را در اجرای خرد جمعی بیابند، قادر خواهد بود که از تنش گروه‌ها جلوگیری کند.


"سپهر همگانی" امکان شکل‌گیری خرد جمعی را فراهم می‌کند و از شهروندان می‌خواهد تا خیر عمومی خویش را خود رقم بزنند؛ خیری که در آن هویت تمامی گروه‌های متکثر جامعه لحاظ شود. اگر حاکمیت مسائل فرهنگی عمومی را به سپهر همگانی واگذار کند و اجازه دهد تا خرد جمعی تصمیم‌گیری کند، نه متهم به جانبداری از ایدئولوژی خاص می‌گردد و نه سیاست را بسمت انسداد می‌کشاند.
خرد جمعی مبتنی بر مفاهمه، استدلال، رواداری که نافع کرامت انسان باشد تنها راه برون رفت از انسداد سیاسی ناشی از اقتدار حاکمیت ایدئولوژیکی حداقلی است.


خیابان استعاره‌ی زیبایی از تعادل میان گروه‌های متفاوت و متکثر جامعه است. خیابان دو سمت دارد که از میانه‌ی آن دو گروه در حال رفت‌و‌آمد هستند، گروهی از ماشین‌ها از بالا به پایین و گروهی دیگر بالعکس در جریانند. درصورتیکه امکان دو طرفه بودن خیابان حفظ شود گروه‌های متفاوت و بیشتری حضور می‌یابند و در صورتیکه یک طرفه باشد با امکان مشارکت کمتری مواجه هستیم.


سیاست هم این‌گونه است که در صورت دو طرفه بودن با حداکثر مشارکت سیاسی مواجه خواهد شد و از انسداد سیاسی خروج خواهد یافت. سیاست حکومت در مجاورت "سیاست دیگری" حاکمیت را از انسداد سیاسی خارج خواهد کرد. سیاست هم خیابان دو طرفه است که در سمتی سیاست حاکمیت و در سمتی "سیاست دیگر" با رویکرد سپهر همگانی وجود دارد والا هیچ خیابان یک طرفه‌ای به مقصد نرسیده است.


ده شهریور ۱۴۰۲

پروژه ناتمام انقلاب


پروژه ناتمام انقلاب


مجید نصرآبادی


هر چقدر از رخداد‌های اجتماعی و تاریخی بیشتر فاصله می‌گیریم قدرت و وسعت تحلیل افزایش می‌یابد. آشکار شدن نقاط مبهم و برآفتاب کردن زوایای تاریک مسئله می‌تواند تحلیلگر را در ارائه ارزیابی درست‌تر، بهتر و بیشتر یاری کند.


۲۵ شهریور ۱۴۰۱ سرآغاز رخ‌دادی نوین در تاریخ اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران بود. "رخ‌داد" Event در معنای آلن بَدیو ( Alain Badiou) یعنی اتفاقاتی که موجبات حیرانی و شگفتی شدن را دارند؛ رخ‌داد امکان و استعداد پیش‌بینی را ندارد و در واقع از هیچ‌کجا و همه‌جا نازل می‌شود و به اَشکال، صور و هیبتی نامنتظر ظهور و بروز دارد و آدمی را با شگفتی مواجه می‌کند.


تمامی ویژگی‌های رخ‌داد در بعد از ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ نمود داشت: اتفاقی نامنتظر و پیش‌بینی‌ناپذیر که از همه‌جا و هیچ‌کجا در صوری خلاقانه، ظهور و بروز دارد. آنچه این رخ‌داد برای ما عیان ساخت، شگفتی بسیاری را در داخل و خارج از ایران برانگیخت.


این رخ‌داد بر روی تمامی وجوه اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور تاثیر گذاشت و کشور را برای چندین ماه درگیر این فرآیند ساخت. درگیر شدن تمامی نیروهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشور در این رخ‌داد نشان از ظهور "بحران" Crisis داشت.


هر بحرانی دارای این ویژگی‌ها است که اولاً غیرمنتظره یا شگفت‌انگیز است، ثانیاً آفریننده موقعیتی غیرقطعی و غیرمطمئن است؛ ثالثاً تهدیدی برای اهداف مهم از پیش تعیین شده می‌باشد و رابعاً هر بحرانی نتیجه "میل به تغییر" است. اگر نیاز به تغییری وجود نداشته باشد، یقیناً بحران با شکست مواجه می‌گردد.


از این منظر که تعریف آلن بدیو از رخ‌داد با ویژگی‌های بحران یکسان و همتا می‌باشد، می‌توان هر رخ‌دادی را بحران و هر بحران را رخ‌دادی تلقی کرد.


آنچه که درباره ویژگی "غیرمنتظره" بودن بحران‌ها ذکر گردید در واقع باید خاستگاه آن را در وجود انسان جست. بینش‌ها و کنش‌های شخصی، اجتماعی، سیاسی و زیست محیطی انسان است که زمینه ساز رخ‌دادی غیرمنتظره می‌گردد. این رخ‌داد غیرمنتظره که در حال شکل‌گیری می‌باشد، می‌تواند که تهدیدی برای اهداف از پیش تعیین شده باشد و در عین حال از این پتانسیل برخوردار است که تهدیدات را به نفع اهداف از پیش تعیین شده برگرداند؛ به همین دلیل رخ‌داد یا بحران، غیرقطعی و غیرمطمئن است. این سه مولفه‌ی غیرمنتظره بودن، غیرقطعی بودن و تهدیدی برای اهداف از پیش تعیین شده، زمانی که یک رخ‌داد انسانی یا طبیعی شکل بگیرد، دال بر "میل به تغییر" همان رخ‌داد است. بحران ممکن است که رخ‌دادی معقول یا غیرمعقول باشد اما یقیناً پی‌آمد منطقی وضعیت‌های پیشین می‌باشد. وضعیت پیشین بحران از پتانسیلی در جهت "میل به تغییر" برخوردار است که پی‌آمد منطقی آن "وضعیت بحران" است. اتفاقاتی که به رخ‌دادی می‌انجامد و شکل‌دهنده بحران است نقطه زمانی و مکانی واضح و مشخصی ندارد و نمی‌شود انگشت اتهام را در نقطه‌ی معینی گذاشت.


یکی از پرسش‌های مهم برای جامعه‌شناسان پس از ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ متصف کردن این وقایع به یک برچسب اجتماعی است. این اتفاق را چه باید نامید: شورش، جنبش، اعتراض، اغتشاش، انقلاب و...
عماد افروغ معتقد بود که شورش است و به مرحله جنبش نرسیده است؛ پرویز پیران این اتفاقات را نه تنها جنبش بلکه یک ابرجنبش می‌داند؛ آصف بیات این خیزش را ورود به نوعی اپیزود انقلابی دانست؛ حسن محدثی این خیزش را رهاسازی خشم درونی مردم می‌داند؛ هادی خانیکی این وقایع را جنبش طردشدگان نامید و محمدرضا تاجیک آن را خیزش ناموجودها.


وجه مشترک تمامی این برچسب‌ها در دو مفهوم رخ‌داد و بحران عیان است. فارغ از این که اتفاقات ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ را چه بنامیم باید بررسی کرد که این اَبدانی که به خیابان آمدند، سوژه بودند یا اُبژه. اگر ما با ابژه‌هایی مواجه هستیم که ادراک می‌کنند و می‌اندیشند و تابع آن کنشگر هستند پس سوژه هستند. سوژه‌هایی که یک‌شبه زاده نشدند و کنش‌گری آنها تابعی از ادراک و اندیشه آنها در بازه زمانی حقیقی دوره حیات‌شان و تاریخِ وجودی‌شان است. سوژه‌هایی که بطور نامنتظره، غیرقابل پیش‌بینی، از هیچ‌کجا و همه‌جا در حمله به اهداف از پیش تعیین شده و در راستای میل به تغییر هجوم می‌برند و این‌گونه است که رخ‌داد/ بحران شکل می‌گیرد و شدت، حدّت یا گستردگی آن باعث شده است که نام برچسب تغییر کند اما ماهییت آن یکسان است: میل به تغییر.
اگر به شکل پدیدارشناسانه رخ‌داد/بحران‌های سه دهه اخیر کشور را رصد کنیم به مسلّماتی می‌رسیم که واضح و آشکارست: مطالبات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در حال گسترش است؛ فاصله زمانی اعتراضات کاهش یافته است؛ خشونت‌های اعمال شده گسترش یافته است؛ گروه‌های اجتماعی بیشتری مطالبه‌گری می‌کنند؛ مشارکت‌های سیاسی کاهش یافته است و ...

فارغ از این که مجموعه رخ‌داد/بحران‌های پشت‌سر گذرانده شده را چگونه و از چه منظری تحلیل کنیم آنچه که مسلّم است عدم پاسخ‌گویی صحیح به این مجموعه است. اگر اراده‌ای خیرخواهانه وجود می‌داشت که نباید شاهد این حجم از گسترش رخ‌داد/بحران‌ها می‌بودیم. نسل امروز و موقعیت استراتژیکی کشور، ما را در وضعیتی خاص قرار داده است که فشارهای خارجی و مطالبات درونی کشور، انبوهی از مسائل را پیش روی حکمرانی قرار می‌دهد تا تصمیمی درست اتخاذ کند.
بیش از یکصد سال است ایرانیان حرکتی را آغاز کردند که با سایر حرکت‌های جهانی در عرصه‌ی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی همسو و همداستان است. مطالباتی که نتیجه اِپیستمه این قرن می‌باشد یا پارادایمی جهانی است. این الگوی رفتاری در بسیاری از کشورهای جهان نمود یافته است که برخی بدان رسیدند و گروهی نرسیدند. خروج از نظام سلطه در همه اشکال از پادشاهی تا جنسیتی، حاکمیت قانون، دموکراسی، آزادی‌های فردی، کرامت انسانی، استقلال سیاسی، تفکر انتقادی، مشارکت سیاسی و ... بخشی از این مطالبات جهانی است که همه ملت‌ها خواهان دستیابی به آنها هستند. ایرانیان نیز از همان مردمانی هستند که در راستای پیش‌برد این مطالبات، سری پر شور دارند. بیش از یکصد سال است که این میل به تغییر در این سرزمین کلید خورده است، تغییری در تمامی سطوح اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی.
اگر مشروطیت را سرآغازی بر این مطالبه‌گری روان تجددگرای ایرانی بدانیم بتعبیریمی‌توان گفت که پروژه انقلاب مشروطیت هنوز تمام نشده است و ما با پروژه ناتمام انقلاب مشروطیت مواجه هستیم. پروژه ناتمام انقلاب از وجوه گوناگونی برخوردار است که در ادوار مختلف بازاندیشی می‌شود و مطالبات قدیمی را در قالب‌های جدید مطرح می‌کند یا بنا به ضرورت زمانه سرفصل‌های نوینی می‌گشاید. همین انباشت مطالبات در بازه‌های زمانی مختلف بصورت اعتراض، اغتشاش، جنبش و شورش نمود پیدا می‌کند چرا که پاسخی صحیح نیافته است یا پرسنده چراهای ممکن پاسخی نمی‌یابد.
همان گونه که از مفهوم انقلاب انتظار قلب یافتگی داریم و دگرگونی همه جانبه مورد انتظار است، تنها با تغییر نظام سیاسی نمی‌توان ادعای تغییر همه جانبه را داشت. تغییر نظام سیاسی به معنای تغییر نظام اجتماعی و فرهنگی نیست. ساز و کارهای اجتماعی و فرهنگی بسیار سخت‌تر از نظام سیاسی دچار دگرگونی می‌شوند و می‌توان انتظار داشت که نظامی سیاسی تغییر کند اما نظام اجتماعی و فرهنگی تغییری نکند.
یکی از وجوه همین عدم تغییر را می‌توان در پایداری نظام پدر/مرد سالاری در جامعه‌ی ایران دید. از انقلاب مشروطیت تا به امروز که دو شیوه حکمرانی سیاسی متفاوت داشتیم، نظام سلطه‌گری جنسیتی دچار تغییر بنیادین نشد بلکه روکش آن تغییر کرد نه هسته و بنیاد سلطه جنسیتی. پیش از تغییر سیاسی سال ۵۷، زنان از پستوی خانه به سمت ویترین‌های پر زرق و برق درآمدند و پس از آن نیز با ادعای کرامت انسانی دوباره محدود شدند اما هنوز می‌توان ادعا کرد که کرامت انسانی زنان تا به امروز اعاده نشده است و نظام سلطه جنسیتی نتوانسته است کرامت انسانی را در مورد زنان رعایت کند. شاهدی بر این مدعا را نباید در صورتبندی‌های حکمرانان جستجو کرد. هر حکومتی داعیه انتخاب بهترین روش‌ها را دارد که آن را در رسانه‌های رسمی صورتبندی می‌کند اما واقعیت نظام سلطه و سرکوب جنسیتی را باید در فیلم‌ها، رمان‌ها، اشعار، طنزها، دادگاه‌های خانواده و آگاهی‌های غیر رسمی جستجو کرد؛ جایی که از سیطره صورتبندی حکومت بیشترین فاصله را دارد.
انقلاب پروژه‌ای ناتمام است و یک‌شبه زاده نمی‌شود که یک‌شبه به پایان رسد. پروژه ناتمام انقلاب تنها با تغییر سیاسی به سرانجام نمی‌رسد بلکه تا تمام وجوه هستی هستنده‌ها را دگرگون نکند، آرام و قرار ندارد.


۷ شهریور ۱۴۰۲

چاپ شده در هفته نامه خیام نامه:

رخ‌دادهای ایران از مشروطه تا امروز:

پروژه ناتمام انقلاب

مجید نصرآبادی

هفته‌نامه خیام‌نامه، پنج‌شنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۲، شماره ۵۴۵، ص ۴.

تبارشناسی سکوت

تبارشناسی سکوت
مجید نصرآبادی

آدمی با سخن گفتن هست که می‌شناسد و شناخته می‌شود. سخن‌گویی خصیصه‌ی آدمی است. فهم آدمی در سخن گفتن نهفته است و عیب و هنرش در همین فنّ شریف نمود می‌یابد.

انسان به مدد زبان است که از عالم حیوانات تمایز می‌یابد. زبان و ابزار دو امکان حیاتی در ساخت اجتماعی انسان هستند که تاریخ بشری را صورتبندی کرده و ساحتی تمدنی برای این گونه آفریده است.

کودکان هنگامی که سخن گفتن می‌آموزند در بکار گیری از آن، هیچ آداب و ترتیبی ندارند و همین امر سخن کودکانه را شیرین و جذّاب کرده است. کودکان که هنوز حقیقت سخن ناراست را نیاموخته، بی‌پروا سخن می‌گویند و بزرگان را بر آن می‌دارند تا سخن راست را از کودکان بیاموزند و این حقیقتی تلخ است که کودک، دروغ را از بزرگان می‌آموزد و سخن نگفتن را.

سخن گفتن یکی از مصادیق شهوات انسانی است و همه خواهان سخن گفتن و شنیدن هستند اما چه می‌شود که سخن گفتن در "فرهنگ سکوت" از نطفه خفه می‌شود و ظهور و بروزی نمی‌یابد. سخن را چه می‌شود که تجلّی نمی‌یابد و در پستوی ذهن نهان می‌ماند. فرهنگ سکوت با آدمی چه می‌کند که این قوه‌ی شیرین را به تلخ‌ترین وجه ممکن در طبع آدمی، نهادینه می‌کند.

اما همین شهوت سخن‌گویی که تاریخ بشر را ساخته و پرورده کرده است برنهادی ( آنتی‌تزی ) دارد که "فرهنگ سکوت" است.
چگونه می‌شود آدمی که شهوت سخن‌گویی دارد را وادار به سکوت کرد؟ آیا همان‌طور که تاریخ بشری زائیده بهره‌گیری و بهره‌وری از "قدرت سخن" است، "فرهنگ سکوت" نیز در شاکله‌ی تمدنی نقش داشته است؟ آیا سکوت از مصادیق معنادار است؟ آیا همان‌گونه که سکوت در موسیقی از مصادیق معنادار صدا هست، سکوت شخصی و جمعی انسان‌ها نیز نشانه‌ای از معناداری است؟

از منظر روانکاوانه گروهی از تیپ‌های شخصیتی درون‌گرا هستند. کارل گوستاویونگ که برای نخستین بار این تیپ شخصیتی را صورتبندی می‌کند، یکی از ویژگی‌های این گروه را گوشه‌گیر بودن و تمایل به سکوت می‌داند. درون‌گرا بودن در نظر بسیاری برابر با میل به سکوت شناخته می‌شود اما اگر از همین منظر بسیاری از بزرگترین شخصیت‌های تاثیرگذار تاریخ را بررسی کنیم شاهد ظهور و بروز قدرتی نهفته در همین طیف به ظاهر ساکت خواهیم بود.
سوزان کِین در کتاب "قدرت سکوت" به نقش تاثیرگذار درون‌گراها در تاریخ بشری می‌پردازد و از قدرت بالقوه‌ای نام می‌برد که در پس شخصیت درون‌گراها نهفته است. افرادی چون بیل گیتس، آبراهام لینکلن، تولستوی، انیشتن، گاندی و ... از منظر روانکاوانه درون‌گرا تعریف می‌شوند اما از منظر اجتماعی از نقشی تعیین‌کننده در سرنوشت بشری برخوردار بودند. این باور یونگی که درون‌گرایی برابر با سکوت و تمکین است بنا به شواهد تاریخی، مصادیق تام ندارد.

از منظر زیستی نیز ریچارد داوکینز در کتاب "ژن خودخواه" پاسخی زیست‌شناسانه به این رویکرد خاموشی گونه بشر می‌دهد: سکوت واکنشی زیستی برای بقاست. ژن‌های ایثارگر در برابر ژن‌های خودخواه، توانایی بیشتری در اعتراض و سکوت نکردن دارند. ژن‌های ایثارگر همان کسانی هستند که قابلیت شهادت را دارند و جان خویش را فدای جمع می‌کنند.

سخن گفتن امری اجتماعی است و نگفتنش نیز. در مواجهه با دیگری است که گُل سخن می‌شکفد و با اظهار آن آدمی به رشد و تکامل می‌رسد. تا دیگری نباشد سخن گفتن ضرورتی نمی‌یابد و با دیگری هست که شعله سخن در می‌گیرد. اینکه سخن‌گویی با روان آدمی نیز درهم تنیده است و تاثیر حالات روانی در ارائه آن موثر است، امری مسلم است اما ضرورت سخن‌گویی و سکوت را دیگری است که تعیین می‌کند و همین مسئله از سخن‌گویی، امری اجتماعی می‌سازد تا روانی.

تنها قدرت و سرکوب است که انسان را وادار به سکوت می‌کند.
فرهنگ سلطه و اقتدار مهمترین عامل سامان‌دهی "فرهنگ سکوت" است. مراجع سلطه‌گر که به تمامی نهادهای اجتماعی نفوذ دارند به شکلی سیستماتیک فرهنگ سکوت را در زمینه‌های مختلف گسترش می‌دهند. اولین نهاد اجتماعی که سرکوب سخن گفتن را اعمال می‌کند، نهاد خانواده است. این والدین هستند که سکوت را به کودک آموزش می‌دهند و این که چه و چگونه سخنی را کی و کجا بگوید. پس از خانواده سایر نهادهای اجتماعی همچون آموزش و پرورش، نهادهای دینی و ایدئولوژیکی، سیاسی و ... در صورتبندی "فرهنگ سکوت" نقش موثری دارند.

بسیاری از جوامع ابتدایی تا مدرن، همیشه با مسئله سکوت درگیر بودند. تابوها در قبایل ابتدایی، شیوه‌ای از محرماتی بودند که سکوت در مورد آنها اعمال می‌شد. همین تابوها هستند که در زبان‌شناسی به شکل‌گیری "زبان مخفی" یا "آرگو" کمک می‌کنند. در حقیقت آرگو واکنشی به گریز از "فرهنگ سکوت" است؛ گفتن از آنچه که ناگفتنی است.

بدین ترتیب در جامعه‌ی دیکتاتوری، توتالیتری و اقتدارگرا "فرهنگ خاموشی" جزئی از شاکله‌ی رفتاری کنشگران اجتماعی می‌شود. در "فرهنگ خاموشی" حرف مُفت زیاده زده می‌شود اما "سخن" در میان نیست. حاکمیت اجازه‌ی پراکندن "تخم سخن" را نمی‌دهد و آن را در نطفه خفه می‌کند چرا که تنها باید یک صدا شنیده شود و آن هم صدای حاکم است. وقتی از "سخن" گفتن حرف به میان می‌آید و یا از رشد فزاینده‌ی "فرهنگ سکوت" در یک جامعه، مراد قابلیت شکل‌گیری گفتمان یا دیسکورس در یک جامعه است. حاکمیت اقتدارگرا اجازه شکل‌گیری گفتمان را نمی‌دهد و مخالفین منش و روش حاکم را باید بپذیرند. این قدرت حاکم است که گروه‌های معاند خویش را وادار به سکوت می‌کند.
مونولوگ یا تک‌صدایی شیوه رایج تمامی حکومت‌های اقتدارگراست و حاکم برنمی‌تابد که پلی فونیک یا چندصدایی خواب دیگران را آشفته سازد.
بسیاری از مردم که در "فرهنگ خاموشی" رشد می‌کنند و بالنده می‌شوند، "سخن نگفتن" را می‌آموزند و شیوه‌های سکوت را فرا می‌گیرند. در این فرهنگ تفاوتی میان نباتات و جمادات با انسان نیست و انسان تبدیل به ناانسان می‌شود.

اگر سکوت را مصداق یا نشانه بدانیم این سکوت آدمی تنها یک معنا ندارد. سکوت آدمی به عنوان یک نشانه‌ی رفتاری فقط دال بر یک مدلول نیست و می‌تواند دارای معانی متفاوتی باشد. سکوت هم می‌تواند ناشی از ترس باشد و هم دوراندیشی. سکوت هم واکنشی انفعالی است و هم فرصتی برای تصمیم‌گیری. سکوت هم بیانگر ضعف است و هم قدرت. به عبارتی دیگر، مخاطب سکوت نمی‌تواند در برابر این کنش رفتاری به معنایی واحد اشاره کند.
وقتی ما با سکوت کثیری از مردمان یک سرزمین در یک وضعیت استثنائی سیاسی مواجه می‌شویم این گرفتاری در بحران سیاسی و سکوت مردم در برابر رفتارهای حاکمیت را نمی‌توان تنها به یک معنای خاص تقلیل داد. سکوت به عنوان نشانه، معانی بسیاری در خود نهفته دارد. سکوت می‌تواند ناشی از ترس مردم باشد یا می‌تواند دالی بر خشم نهفته باشد. سکوت گاه نشانه تایید می‌شود و گاه تکذیب.

ارزیابی از سکوت جمعی در بزنگاه‌های اجتماعی یا سیاسی کاری دشوار است. هر گروه اجتماعی یا سیاسی می‌تواند با رصد کردن شواهدی از این مصداق سکوت، معانی مورد نظر خویش را استخراج کند اما آنچه که مبرهن می‌باشد این است که قدرت سرکوب سخن‌گویی و هزینه‌ی آن، بسیاری را وادار به سکوت می‌کند تا از ژن خودخواه خویش محافظت کنند ولی این صیانت از نفس را نباید با ترس یکی انگاشت. نهاد بی‌قدرتان خاموش همیشه انبار باروتی است که قدرت خویش را در سکوت نهفته می‌دارد. سکوت قدرتی نهفته دارد که درونش آتشفشانی با گداخته‌ترین مواد مذاب است. همیشه تحلیل‌های اشتباه از مصادیق، ما را به پرتگاهی هدایت می‌کند که راه بازگشت را سخت و جانکاه می‌نماید.


۲۲ مهر ۱۴۰۱
ویرایش در ۱۷ آذر ۱۴۰۱

خروج از صغارت نوموس

خروج از صغارت نوموس

مجید نصرآبادی


🔸️ جامعه‌شناسی همیشه در پی رصد کردن رفتارهای اجتماعی شهروندان است و هر رفتار اجتماعی شهروندان را باید یک "رخ‌داد" در نظر گرفت که در عین منحصر به فرد بودنش تابعی از اراده و عقلانیت جمعی نیز هست.
در طول چهار دهه از حیات جمهوری اسلامی ایران، بزنگاه‌هایی شکل گرفته است که بنا به دلایل مختلف، مردم اعتراضات خویش را در اشکال مختلف مدنی اظهار کردند و حکومت نیز با روش‌های مختلف به این حق طبیعی مردم، پاسخی متفاوت داده است.
اعتراضات گاه برای صیانت از حق رای، تثبیت نرخ بنزین، گرانی ارزاق عمومی و ... بود اما این آخرین خیزش عمومی که منجر به آشوب نیز شده است از جنسی دیگر است.
از منظر رفتارشناسی اعتراضات ایران امروز ، با پدیده‌ای نوظهور مواجه هستیم: خروج از قیمومیّت رهبری اعتراضات؛ خروج از صغارت جنسیتی؛ خروج از استیلای "برادر بزرگتر" و خروج از نظام سلطه جنسیتی.

🔸️ #مهسا_امینی، دختر جوان کردی که میهمان پایتخت بود توسط نیروهای گشت ارشاد بازداشت می‌شود تا جهت ارشاد و آموزش شیوه‌های درست پوشش توجیه شود. بنا به هر علتی این دختر جوان در محل گشت ارشاد و تحت نظارت پلیس، جان خویش را از دست می‌دهد. مردم از پاسخ پلیس اقناع نمی‌شوند و از آنجاییکه نسبت به این رویکرد حاکمیت معترض هستند، دست به اعتراض می‌زنند. این شیوه برخورد حکومت در حالی که با داعیه‌ی دفاع از عفت عمومی هست اما هتک حرمت ناموس مردم نیز به شمار می‌آید. همین هتک حرمت ناموس و به تعبیری قتل/ مرگ باعث خشم عمومی گردیده است.

🔸️ ناموس در لغتنامه فارسی به معنای پاکدامنی، آبرو، شرف، همسر، خودپسندی، احکام، شریعت، قاعده، قانون، تزویر، فرشته، وحی، تدبیر و... است اما درباره ریشه‌ی این کلمه اختلاف نظر وجود دارد که بیشتر آن را از واژه "نوموس" یونانی می‌دانند. ناموس که شکل اصلی آن «نوموس» (nomos) یونانی بوده است از ریشه‌ی هند و اروپایی -nem مشتق شده که یعنی «حساب و کتاب کردن، اختصاص دادن، بخش کردن، گرفتن». ناموس معرّب شده نوموس یونانی است.
شروین وکیلی معتقد است که نوموس یکی از اصطلاحات رایج در یونان قرن پنج و چهار پیش از میلاد بود. سقراط وقتی در محاکمه‌اش ادعا کرد که آموزه‌هایش را یک دایمون به او الهام می‌کند و بر اساس آن قانون پولیس ( شهر ) بهتر می‌شود، به همین مفهوم خدایان نوظهوری که در اساطیر یونانی نمایان شدند و خانواده‌شان نوموس خوانده می‌شد اشاره می‌کند. اینها نماینده‌ی نظم و قانون اجتماعی بودند و همچون نوعی روح محافظ (به یونانی: دایمونیا daimonia) به تصویر کشیده می‌شدند که با افراد سخن می‌گفتند و ایشان را به رعایت قانون سفارش می‌کردند. افلاطون نیز بر همین اساس نام کتاب مهم خود را «نوموی» (nomoi، به لاتین De Legibus) گذاشت: «قوانین».

مفهوم نوموس یونانی در ابتدای کار «قانونِ خوبِ حاکم بر قبیله، شهر و جهان» معنی می‌داد. نظم حاکم بر پولیس بود که نوموس خوانده می‌شد و در تعبیرهای ارسطویی مثل «تدبیر منزل» (اویکونوموس: economy) بازتاب پیدا می‌کرد.
نوموس در بافت یونانی‌اش به نظمهای اجتماعی برآمده از عرف و هنجارهای نهادی تاکید می‌کرد و تنها مردان بالغ عضو عشیره را شامل می‌شد و زنان، کودکان و بردگان را خارج از دایره‌ی شمول خود قرار می‌داد. ( ناموس ،حق و داد، شروین وکیلی، وبسایت نویسنده )

اما پیام حسن‌زاده معتقد است که واژه نوموس در گذر زمان همچون هر واژه و مفهومی دچار دگردیسی ساختاری و معنایی گشته است. کارل اشمیت ( ۱۸۸۸ _ ۱۹۸۵ ) در کتاب «نوموس زمین» [ Nomos of the Earth] میان نوموس (nomos) و قانون (law در لاتین lex) تفاوتی آشکار قائل است. قانون، به گفته او، نظم مشروع ایجابی‌ای ا‌ست که بر تفکر عرفی بنا شده و برمبنای آن بسط یافته است.
در مقابل، نوموس– با اینکه عموماً به قانون ترجمه می‌شود _ «حق» در معنای تام و مطلق آن است. حقی که مقدم بر هر قانونی است و شرط امکان تمام قوانین است. نوموس، نظم اجتماعی عینی را در عالم واقع دربرمی‌گیرد. اشمیت سرچشمه این حق را به طرز جدایی‌ناپذیری با زمین گره خورده می‌بیند و آن را به ویژه به حوادث آغازین مربوط به تخصیص زمین و تعیین قلمرو که مبدا نظم‌های تعریف کننده فضاهای زیستی و سپس نظام‌های سیاسی، اجتماعی و مذهبی بودند، مرتبط می‌بیند. بنابراین او نوموس را همچون «مقیاسی» تعریف می‌کند «که به واسطه آن زمین در نظم ویژه‌ای تقسیم و به لحاظ مکانی متعین می‌شود. نوموس همچنین شکل نظم سیاسی، اجتماعی و مذهبی‌ای است که در حین این روند تعیین می‌شود. در اینجا، مقیاس، نظم و شکل یک وحدت فضایی عینی و انضمامی را می‌سازند.» ( از نوموس تا ناموس ایرانی، پیام حسن‌زاده، برگرفته از وبسایت رادیو زمانه )

افسانه نجم آبادی، پژوهشگر تاریخ، دگرگونی معنایی‌ نوموس در غرب را در نسبت با زمین می‌داند. او این دگردیسی را به تداعی زن با زمین و طبیعت برای شکل‌گیری نشانگان شرافت در غرب از رنسانس به بعد می‌داند. او ناموس خواندن وطن در ادبیات ملی‌گرایانه مشروطیت را تحت تاثیر ادبیات عاشقانه می‌بیند. در دوره مشروطیت، نویسندگان مذکر، وطن را مونث خوانند تا خود را در مقام ناجی وطن ببینند تا "مام وطن"شکل بگیرد.

همان‌گونه که از استحاله‌ی معانی نوموس در طول تاریخ برمی‌آید، دو مفهوم "قانون اجتماعی استوار بر عرف و هنجار" و "حق تسلط بر فضاهای زیستی ناشی از نظم سیاسی، اجتماعی و مذهبی" غالب‌تر است. در این دو مفهوم یک رویکرد ثابت و بنیادین در زیرساخت آنها آشکار است: شهروند از حقوق پیشینی برخوردار است که هدیه زمین/ شهر به اوست که التزام به رعایت قوانین منشعب از این حق پیشینی دارد. تسلط بر زمین، تسلط بر تمامی شئونات حقوق خانواده، شریعت و سنّت حاوی تامین نظم اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی است و نوموس داعیه‌دار این تسلط است.
فی‌المثل نوموس حق پیشینی رابطه‌ی پدر/ فرزندی، خواهر/ برادری، شوهر/ همسری، زمین/ مالکی را برای تمامی شهروندان در نظر می‌گیرد و بر مبنای این حق پیشینی که برای شهروندان متصور است تصمیمی هنجاری می‌گیرد که ضامن نظم سیاسی، اجتماعی و دینی باشد.

🔸️ فرهنگ ناموس‌پرستی در معنای متاخر آن در شرق آسیا و بخصوص در خاورمیانه رونقی ویژه دارد. همان‌گونه که از اتیمولوژی این واژه برمی‌آید مراد فقط قوانین دینی و مذهبی نیست بلکه به مجموعه‌ای از باید و نبایدهایی که برای حفظ یک اجتماع قبیله‌ای و گروهی به کار می‌رود در گذشته اطلاق می‌شد. در دوره‌های متاخر مفهوم ناموس دوباره پیوند ارگانیکی را ساختار می‌بخشد که در اسطوره‌ها میان رابطه "زن" و "زمین" برقرار بود. در بسیاری از اساطیر ملل این ارتباط وجود دارد و در ادوار متاخر باید این شیوه معنایی در قالب سلطه جنسیتی، خود را نشان می‌داد که یکی از آن تجلی‌ها در واژه "ناموس" است. واژه‌ها بدلیل قابلیّت و پذیرندگی که دارند در گذر زمان پذیرای مفاهیم همنشین/ جانشین می‌شوند که در مورد نوموس این امر به زیبایی شکل گرفته است. در ادبیات معاصر امروز ایران این پیوند ارگانیک میان مفاهیم زن/ دختر/ همسر، زمین/ ملک، قانون/ شریعت، نظم/ ساختار، آبرو/ شرف در یک کلمه متجلی شده است: ناموس.

ناموس بیانگر سلطه مرد بر زن و فرزند است و مرد، زن و فرزند را مِلک طِلق خود می‌داند. زنان مَحرم، ناموس مرد هستند و حمایت و تسلط بر زنان از وظایف مرد بوده است.
مرد در تفکر منشعب از "سیاست تمایز جنسیتی" حق تسلط بر زمین/ زن/ همسر/ دختر/ مادر عشیره خویش را دارد و دفاع و سلطه از/ بر آنان را حق مشروع خویش می‌داند.
هرگاه هرگونه تعدّی بر این حق صورت گیرد، مرد باید پاسخگو باشد چرا که شرف و آبرویش در خطر افتاده است. مردی که توانایی دفاع از مایملک خویش را ندارد بی‌آبرو و بی‌شرف خوانده می‌شود و انگشت‌نمای خلق می‌گردد و خودکشی در چنین حالتی، سزاورتر از زیستن است. پس در فرهنگ مردسالارانه و تحت تاثیر "سیاست تمایز جنسیتی"، جامعه از مرد/ مردان و حتی زنانی که مشمول این الگوی رفتاری ( پارادایم ) هستند، می‌خواهد که واکنشی شایسته نشان دهند.

🔸️ یکی از نمونه‌هایی که می‌شود از منظر رفتارشناسی جنسیتی آن را تحلیل کرد داستان تراژیک "#مهسا_امینی"است.
دختری کُرد که از ریشه‌دارترین‌های فرهنگ ایرانی هست و فرهنگی اصیل دارد و اصالت‌های ناموسی در این فرهنگ که از بسامد بالاتری برخوردار است به قتل/ مرگ می‌رسد.
فارغ از هر اتفاقی که افتاده باشد، ناموس یک خانواده/ قوم مورد هتک حرمت قرار گرفته است و این مسئله می‌تواند یک قوم/ ملت را همبسته کند تا به دادخواهی بنشینند.
این داستان هنگامی پیچیده‌تر می‌شود که گشت ارشاد نیز داعیه صیانت از عفت عمومی را دارد که در راستای دفاع از نوامیس عمومی است. دو سر ماجرا در مرز دفاع از ناموس مشترک هستند و هریک از منظری به این تلقی خویش از حجاب و حدود و ثغور آن اشاره می‌کنند. پیشتر نیز در اعتراضات عاشورای سال ۸۸ نیز به نقش محوری و مشترک مفهوم "کاتارسیس" اشاره کردم و طرفین دو جناح رو در رو را در یک مرز دیدم. از آنجاییکه در بسیاری از این رخ‌دادهای اعتراضی یک مفهوم مرزی مشترک وجود دارد و این مناقشه را هیچ پایانی نیست، تنها راه حل موجود، وجود مدارا است. تنها تساهل و تسامح می‌تواند راه برون‌رفت از این وضعیت باشد و خشونت برهنه، مسیر و مقصد تعالی این جامعه را به بن‌بست می‌کشاند.
صیانت از ناموس در خاورمیانه همیشه با رخ‌دادهای خونینی همراه بوده است. جوامعی که در حال گذر از سنّت هستند همیشه با معضل نیهیلیسم ( Nihilism ) و وضعیت آنومیک ( Anomic ) جامعه مواجه هستند. چنین جوامعی بطور طبیعی در بسیاری از ارزش‌ها و مفاهیم سنتی خویش با چالش مواجه می‌شوند که باعث صف‌آرایی کنشگران اجتماعی در بزنگاه‌های جامعه می‌شود. البته که در این مورد اخیر انباشت مطالبات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نیز در به تنش کشیدن نقش مهمی دارد اما صبغه جنسیتی آن یکی از وجوه ویژه می‌باشد.
[طبعن] در هر حرکت اعتراضی، بیشترین افراد مبتلا‌به رخ‌داد سیاسی به میدان می‌آیند و در این مورد زنان/ دختران حضوری پر رنگتر دارند چرا که این شیوه برخورد را ستم جنسیتی می‌بینند. اگر بنا باشد که فعلاً سایر مطالبات انباشته شده در این خیزش را معلّق نگه داریم و فقط به مسئله جنسیت بپردازیم باید این "رخ‌داد" را خروج از سلطه‌ی جنسیتی نامید. خروج از قیمومیّت سلطه "برادر بزرگتر" در تعریف لاکانی که با صبغه‌ای جنسی همراه است. گروهی از زنان این دیار، دیّاری نمی‌بینند تا خواهش آنان را بشنود و حق طبیعی آنان را به رسمیت بشناسد. آنان که بیشتر نوجوان و جوان هستند و از نسل امروز می‌باشند تفاوتی آشکار با حیات فکری والدین خویش دارند: جهان را می‌بینند، فِرق و ملل را می‌بینند، مدارای دینی را می‌بینند و از عصبیّت ایدئولوژیک بی‌زارند.

هشت مهر ۱۴۰۱

سیاست تمایز جنسیتی

سیاست تمایز جنسیتی

مجید نصرآبادی

🔸 ️[طبعن] موضوع "سیاست" را به قول کارل اشمیت، مرزبندی میان "دوست و دشمن یا خودی و غیرخودی" دیده‌ام که کارش تصمیم‌گیری در امر استثناء است. "تمایز" را نیز در وجهی از همین رویکرد ذهنی می‌دانم که میان خود و دیگری در زمینه‌ی جنسیت، تفاوت می‌گذارد. "سیاست تمایز جنسیتی" رویکردی است که بشر از بدو حضورش در این کره خاکی سعی در صورتبندی آن دارد.
هایدگر در "وجود و زمان" بجای کلمه "انسان" از "دازاین" استفاده می‌کند چرا که تمامی واژه‌ها درباره انسان را دستمالی شده به مفاهیم گوناگون الاهیاتی و زیست‌شناسانه می‌بیند و مجبور به ساخت اصطلاحی می‌شود که از بار بسیاری از مفاهیم تاریخی بدور باشد. ما نیز وقتی که با واژه "زن" و "مرد" مواجه می‌شویم نیز از زیر سیطره بسیاری از مفاهیمی که بر آن در طول تاریخ الصاق شده است، بدور نیستیم. ما نمی‌توانیم جنس مذکر و مونث را در قامت انسان ببینیم و همیشه تمامی "سیاست‌های تمایز جنسیتی" را که فرهنگ‌مان به این دو جنس منضم کرده است نیز لحاظ می‌کنیم.

🔸 ️[طبعن] زنان اولین و بهترین سنگری هستند برای سامانه‌های قدرت نرینگی که پشت آن پناه بگیرند. زنان مِلک طِلق مردان بوده و هستند در یک پارادایم/ دیسکورس نرینگی. فرهنگ مُذکرانه است که شرافتش را در ذَکر و کِشتسار ذَکر می‌بیند. "سیاست تمایز جنسیتی" مدعیانی از جنس مردانه و زنانه دارد. مدعیانی که تمامی سامانه‌های قدرت را در راستای حفظ این مدعا می‌بینند. تفاوتی ندارد از این حیث میان بانیان درگاه‌های هرزه‌نگاری یا مرشدان ارشاد در حفظ "سیاست تمایز جنسیتی".
هر دو مدعیانی که شیوه‌ای صُلب و نرم را در "سیاست تمایز جنسیتی" رعایت می‌کنند تنها سیاست را در "تمایز جنسیتی" اعمال می‌کنند و در اصلِ "تمایز جنسیتی" مرزهای مشترک دارند. درگاه‌های هرزه‌نگاری (پورنوگرافی) و مرشدان ارشاد تنها در اعمال "سیاست" تفاوت دارند و نه در "تمایز جنسیتی".
هر دو گروه اصل "تمایز جنسیتی" را مسلّم می‌انگارند و تنها در اعمال "سیاست" تفاوت دارند.

🔸️ [طبعن] کشف حجاب رضاخانی هم از همین شیوه‌ی برخورد با مهسا امینی/ ژینا امینی بود. من ندیدم آن روزگار را اما قابل قیاس است که گزمه‌ها و ماموران ارشادی که مدارا ندارند، به یک شیوه عمل می‌کنند: جبّارانه. هر دو رویکرد دو شیوه‌ی اعمال "سیاست" در "تمایز جنسیتی" هستند. مهم نیست که شعار، "آزادی زنان" باشد یا "حجاب زنان" بلکه مسئله "سیاست تمایز جنسیتی" است که هر دو گروه بدان معتقدند.

🔸️ [طبعن] بعید بنظر می‌رسد که دادگاه رسمی برای مسئله مهسا امینی برگزار شود. فرهنگ مردسالارانه که تا بُن به "سیاست تمایز جنسیتی" آغشته است، دادگاه اختلاس برگزار می‌کند اما بعید است که برای موروثی‌ترین ژنوم فرهنگی خویش به قضا بنشیند.

🔸️ [طبعن] بخش مهمی از این تغییر "سیاست تمایز جنسیتی" در گِرو خیزش زنانه است. درست است که طبیعی‌ترین متخاصم مقابله با این رویکرد در "جنس دیگر" نمود پیدا کرده است اما مهمترین آن در همان جنیست نهفته است و مسئله سپیده رشنو گواه این مدعا و مشتی نمونه خروار است. این خیزش نیز فقط از جنس آگاهی است و نه رفتارهای مقابله به مثل.

🔸️ [طبعن] چند دهه هست که پیرامون "سیاست تمایز جنسیتی" نوشته‌ام و سعی در صورتبندی آن داشتم اما جامعه‌ی جهانی به سادگی نمی‌تواند از زیر یوغ این زن‌سالاری و مردسالاری بیرون بیاید چرا که "نظام سلطه" از بنیادی‌ترین سرشت‌های بشری است.
انسان دیدن انسان و معلق نگه‌داشتن تمامی آگاهی تاریخی، کاری بس دشوار است و این نمود براحتی تحقق نمی‌یابد چرا که انسان در تاریخ پرورده می‌شود و می‌بالد اما همان‌گونه که مقابله با زنده به گور کردن دختران، کاری پیامبرگونه بود، خروج از الگوهای مسلط بر "سیاست‌های تمایز جنسیتی" نیز نیازمند جراحی ایدئولوژیکی است.



#کشف_حجاب #نه_به_حجاب #نه_به_حجاب_اجباری #رضاخان #گشت_ارشاد #درود_بر_حجاب #پدیدارشناسی #امر_به_معروف #ستاد_امر_به_معروف

تقریبا ۲۵ مهر ۱۴۰۱

مصادره به مطلوب کلمات

مصادره به مطلوب کلمات

کلمات برای آدمی تنها دست‌مایه ارتباط نیستند بلکه هویت‌ساز و جان‌بخش هستند. کلمات در گذر زمان معنابخش، نشانه‌ساز، هویت‌بخش و فرهنگ‌ساز می‌شوند. کلمات در درازنای زمان تبدیل به یک مفهوم، نشانه، علامت، نقش و... می‌شوند تا برای کاربران زبان نقشی حیاتی در سرنوشت‌شان ایفا کنند.
برخی از این کلمات دارای اعتباری جهانی هستند که در زبان‌های مختلف پژواک می‌یابند. کلماتی چون آزادی، عدالت، خیر، شر، زیبایی و... برای تمامی ابناء بشر همیشه و در تمام ادوار تاریخ محل بحث بوده است.
یکی از مهمترین کارکردهای حکومت‌های توتالیتر دگرگونی مفاهیم برای کلمات است.
دگردیسی مفاهیم این گونه است که فنوتیک کلمه ثابت می‌ماند اما معنا و مفهوم آن تغییر می‌کند. توتالیتاریسم معنا و مفاهیم را از آن خود می‌کند و از بستر ابتدایی و اصیل آن خارج می‌کند و در معنا و مفهومی دیگر آن را مستحیل می‌کند.
هرچند دگردیسی معنایی امری طبیعی در یک پروسه‌ی زمانی است اما توتالیتاریسم با هر گونه خرده روایت در مفهوم‌پردازی مخالف است و از قدرت فراروایتی خویش در مصادره کردن مفاهیم استفاده ابزاری می‌کند.
تنها در یک جامعه‌ی پویا از منظر فکری، مفهوم‌پردازی امری پسندیده و پیش‌برنده است و فراروایت نمی‌سازد بلکه اجازه می‌دهد تا خرده روایت‌های مفهوم‌پردازی در فضای گفتمانی جامعه شکل بگیرد.
سال‌هاست که فضای امروزی جامعه‌ی ما تحت تاثیر فراروایت‌ها، مفهوم‌پردازی می‌کنند و اجازه رشد و بالندگی به خرده روایت‌های دیگر را نمی‌دهد و همین امر در انسداد سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی نقش مهمی داشته است.
واژگانی چون آزادی، استقلال، عدالت، دشمن، جنگ، اعتراض، اغتشاش، دموکراسی، انتخابات، انسان، شهید، زن، حجاب، عفاف و ... یکی از مهمترین صحنه‌های نبرد فرهنگی بوده است که کمتر مورد التفات صاحب‌نظران بوده است تا رویکرد فراروایت‌ها را به چالش کشاند.
سامانه‌های قدرت همیشه به شکلی زیرپوستی سعی در صورتبندی مفاهیم دارند تا قدرت زبان را از آن خود کنند. در حکومت‌های توتالیتر، همه چی باید در خدمت حاکمیت باشد، حتا زبان.
مصادره به مطلوب کردن زبان در حکومت تمامیت‌خواه یکی از ابزارهای انحراف معانی و جادوشدگی ذهن به مدد زبان است. مهندسی ذهن و تغییر رفتار با مفهوم‌سازی زبانی یکی از ساده‌ترین شیوه‌های ساماندهی جامعه به سمت هدف مورد اقبال می‌باشد.

#فلسفه #فلسفه_برای_همه #تفکر_انتقادی #زبان #زبانشناسی #فبک #فلسفه_برای_کودکان #فلسفه #نویسندگی #کتاب #کتابخوانی #کتاب_خوب #کتابخانه #کتابخانه_من #توتالیتر #حکومت_تمامیت‌خواه #زن_زندگی_آزادی

باشرف یا بی‌شرف

باشرف یا بی‌شرف؟

مدت‌هاست که ایرانیان در هنگامه خشم یکی از پر بسامد‌ترین فحش‌های را که انتخاب می‌کنند، واژه "بی‌شرف" است.
میان واژه "شریف" و "ایران" رابطه زبان‌شناسانه تنگاتنگی نهفته است.
وقتی نسبت به کسی فحاشی می‌کنیم، بیشتر از صفات استفاده می‌کنیم. صفت‌ها بر خلاف اسامی قائم‌بالذات نیستند؛ برچسب‌های هستند که به اسامی تعیین خاص می‌بخشند و هویت‌ساز می‌باشند.

هرگاه که خشم بر نهاد آدمی مستولی می‌شود یکی از وجوه بروز خشم در زبان شکل می‌گیرد. فحش و ناسزاگویی یکی از اشکال کلامی ابراز خشم است. در هنگامه خشم، اطلاق صفت به شخص مقابل، بخشی از قوه‌ی خشم را فرو می‌کاهد.

یکی از پر بسامد‌ترین فحش‌ها، واژه "بی‌شرف" است و معنای "شریف" در لغت برابر با ارجمند، اصیل، بانجابت، بزرگوار، عالیقدر، عفیف، محترم، نجیب، پاک‌نژاد و بزرگمنش می‌باشد.
شریف‌زاده نیز به کسی اطلاق می‌شود که اصل و نسب شریف دارد و دارای اصالت و نجابت خانوادگی هست. در تمامی این معانی، آنچه که محور است، واژه "اصالت" است.

اما چرا "اصالت" اصلی مهم برای تعیین "شرافت" است؟ پاسخ این سوال در نژاد نهفته است. سرزمین ایران در طول حیات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خویش همواره دست‌خوش آماج حملات اقوام گوناگون بوده است. اقوام گوناگون بر این فلات آمدند و در طی سده‌ها در اینجا ماندگار شدند. طبعن این‌ ورود اقوام گوناگون به سادگی صورت نپذیرفته است و واضح است که ایرانیان در برابر این هجوم اقوام از هویت و اصالت خویش دفاع کنند.

از منظر واژه‌شناسی، واژه "ایران" بر گرفته از "ایرانویچ" است. ایرانویچ واژه‌ای به زبان پهلوی است که از نام اوستایی ائیرینه وئیجه Airiyana.Vaejah گرفته شده که به معنای خاستگاه یا مرکزیت یا محل تمرکز ائیری‌ها است. ائیریه واژه اوستایی به معنای آزاده است که به طبقه اشراف و سلحشوران این ملت اطلاق می‌گردید. این واژه در کتیبه‌های هخامنشی نیز اَریه نامیده شده که امروزه آریا می‌نامیم. آریایی نیز در حقیقت به معنای "آزاده، شریف و اصیل" شناخته می‌شده است.

مصادیق متفاوتی که برای هر دو واژه "شریف" و "ایران" در نظر گرفته شده است در یک معنا وجه اشتراک دارد: "اصالت".
وقتی کسی، دیگری را "بی‌شرف" می‌خواند در واقع "اصالت" او را مورد هدف حمله خویش قرار می‌دهد.
این اصیل نبودن چه معنای در بطن خویش دارد؟
"بی‌شرف" کسی است که ایرانی نباشد. "بی‌شرف" کسی است که آزاده نباشد. "بی‌شرف" کسی است که مزدور و اجیر شده باشد. "بی‌شرف" کسی است که اصالت خانوادگی ندارد. "بی‌شرف" کسی است که به استخدام دیگری درآمده است و اصالتی از خویش ندارد. "بی‌شرف" انضمامی و دروغین و "باشرف" اصیل و راست است.

زبان و قدرت

زبان و قدرت

مجید نصرآبادی

 

1-   وقتی سخنوری می گوید: «]مردم[ حزب الله اجازه ندهند، هر بی سروپایی در نیشابور برنامه – کنسرت – اجرا کند. امت حزب الله و همیشه در صحنه اجازه ندهند که هر بی سروپایی در این شهر بیاید و هر غلطی می خواهد بکند و بعد برود.»

 

2-   قدرت چیست و چگونه عمل می کند؟

گریز از بحث درباره قدرت به اندازه ی گریز از خود قدرت دشوار است. قدرت، جذبه و کششی دارد که براحتی پارساترین افراد را در چنبره می گیرد. حلقه ی قدرت، ارباب بر تمامی حلقه های مذموم است.

قدرت اساسی ترين جريان موجود در هر جامعه ای است، چراكه هر اجتماعی بر پايه مجموعه ای از ارزش ها و نهادها تعريف شده است و آنچه ارزش، شناخته شده و نهادينه می شود توسط روابط قدرت تعيين می گردد. چرا، چگونه و توسط چه كسانی، روابط قدرت ساخته می شود و از طريق چه مديريت فرآيندهای ارتباطی اعمال می شود؟ چگونه اين روابط قدرت را مي توان با بازيگران اجتماعی برای ايجاد تغييرات اجتماعی بانفوذ در اذهان عمومی جايگزين کرد؟ بررسی مهم ترين اشكال قدرت در توانايی شكل دادن به اذهان انسان نهفته بوده است. چون روشی كه بر طبق آن، احساس و فكر می كنيم، هم از نظر فردی و جمعی، تعيين كننده روش عملكرد ماست. اگرچه، اعمال زور، مشروعيت يا عدم مشروعيت، برای يك منبع قدرت ضروری است. (مانوئل كاستلز ،ص7)

 

برخی انگاره ای قدرت را، اعمال قدرت "الف" بر "ب" برخلاف امیال و خواسته های "ب" می داند و برخی دیگر این انگاره قدرت را، تکثیر کردارهایی برای ارتقاء و سامان بخشیِ سوبژکتیویته می داند. فرض بر این است که قدرت برای آن که عمل کند، باید نهایتاً سوبژکتیویته را خرد و نابود کند. در چنین بینشی سوژه هرازگاهی از مبارزه ای شجاعانه علیه قدرت سر بر می آورد، اما پیوسته به عقب رانده می شود. این عقب راندن اغلب با خشونت تمام و خون ریزی صورت می گیرد، اما ابزارهای دیگری نیز وجود دارد، یعنی نه با سرکوب سوبژکتیویته، بلکه با ارتقاء، پرورش و بارور کردن آن؛ تا همواره سوبژکتیویته ای بسامان و نظم گرفته از این فرآیند حاصل شود. می توان سازوکارهای مجزایی را که این فرآیند به وسیله ی آن ها عمل می کند، کردارهای سامان بخش "خود" نامید.  (پیتر میلر؛ص10-9)

 

پیتر میلر در کتاب "سوژه، استیلا و قدرت" تمایزی میان استیلا (domination) و قدرت (power) قائل می شود:«استیلا بر شیوه ی خاصی از اِعمال قدرت دلالت دارد، و شناخت از آن بستگی دارد به شیوه ی فلسفی خاصی از مفهوم سازی در مورد قدرت. استیلا شیوه ای است از کنش بر افراد یا گروهی از افراد که درست برخلاف آرزوها یا خواسته های شان انجام گیرد. و این پدیده ای است که ما اغلب در خانه، مدرسه، محل کار و در سطحی دولتی، چه ملی و چه بین المللی می بینیم. گاهی استیلا ابعاد وحشتناکی می یابد و در چنین لحظه هایی ممکن است با کشتن افراد تحت استیلا، به نتیجه ی مورد نظرش دست یابد. حکم نهایی استیلا همین است. برعکس، قدرت از طریق ارتقای سوبژکتیویته عمل می کند و مدبرانه تر است. قدرت محدود نمی شود به سلب کردن و مبارزه طلبیدن، بلکه تلاش می کند فرد را با مجموعه ای از هدف ها و بلندپروازی های شخصی محاصره کند. از این زاویه، قدرت پدیده ای درونی تر است. قدرت شناخت بهتری از فرد دارد و از دورادور و بیرون بر فرد عمل نمی کند، بلکه از درون فرد و از طریق  خود او عمل می کند. قدرت شیوه ی دخالت در مناسبات اجتماعی است و در این مقام، تولید دانشی از سوژه و شیوه ی کنش بر سوژه برای آن مهم و اساسی است.»(ص10)

پیش و در حین اجرای قدرت، نظم درونی مجموعه از اهمیت برخوردارست. نظمی که سامان بخش به ذهنیت انسان باشد. انضباط از نظر ماکس وبر بدین معناست که  سوبژکتیویته را به یک نا- شخص وارگی بدل کند:« اجرای پیوسته عقلانی شده و مرتباً تعلیم داده شده و دقیقِ فرمانِ دریافت شده که در آن تمام نقدگری شخصی بدون قید و شرط به حال تعلیق در می آید و کنشگر بدون تزلزل و منحصراً برای اجرای فرمان آماده می شود.»( پیتر میلر؛ص15) انضباط و قدرت در پی دستیابی به حذف فردیت و نقادی انسانهاست. تبدیل آدمی به گوسفند و ریختن انواع سوبژکتیویته درون مخلوط کن، مراد نظر انضباط و قدرت است.

قدرت ظرفيتی ارتباطی است كه بازيگر اجتماعی را قادر می سازد به صورت نامتوازن بر تصميمات بازيگران اجتماعی ديگر نفوذ بگذارد، به صورتي كه به نفع اهداف بازيگر توانمند، منافع و ارزش های او باشد. قدرت با ابزار اجبار (و يا امكان به كارگيری آن) و يا بر اساس ساخت معانی در گفتمان های خاص، كه بدان وسيله بازيگران اجتماعی رويكردهای خود را معين می كنند اعمال می شود. همچنين قدرت مبتنی بر كنترل ارتباطات و اطلاعات است. (مانوئل كاستلز ،ص7)

 

3-   زبان چگونه با قدرت ارتباط برقرار می کند؟

چگونه افراد از طریق مجموعه ای از گفتمانها و کردارها اداره می شوند، گفتمان ها و کردارهای که بر اساس انگاره های حقیقت، از افراد سوژه می سازند؟ قدرت چگونه از مجرای زبان جاری می شود؟

زبان دارای یک مولفه محتوایی، و یک مولفه ارتباطی  است. این دو بعد از زبان را نقش های تراکنشی (transactional) و برهمکنشی (interactional) می نامند. به کارگیری زبان برای بیان محتوا را نقش تراکنشی و کاربرد زبان را در بیان روابط اجتماعی و نگرش های فردی نقش برهمکنشی می نامند. اگر دو نفر با هم اختلاف نظر داشته باشند، بعد تراکنشی کاربرد زبان عبارت است از چیستی یا محتوای مخالفت بر سر یگ گزاره معین. اما بعد برهمکنشی مخالفت دربرگیرنده این نکته است که مخالفت کننده چه نگرش یا چه نوع ارتباط بینافردی با فرد  طرف مخالفت دارد. آیا مخالفت او همراه با صمیمیت و دوستی است یا نگرشی خصمانه و از روی انزجار دارد؟ آیا بیان مخالفت همراه با بی احترامی یا احساس برتری جویی نسبت به طرف مقابل است یا به گونه ای ابراز شده که نشانه احترام و حفظ حرمت طرف مقابل است؟ (سید محمد حسینی؛ص80)

در مدل زبانشناسی براون و لوینسن، ادب عبارت است از توجه به وجهۀ (face) شنونده و به کارگیری راهبردهایی به منظور کاهش میزان تهدید آن. براون و لوینسن وجهه را، ”خودانگاره عمومی ای که هر عضو جامعه برای خود قائل است“ تعریف نموده اند و برای هر فرد دو نوع وجهه بر می شمارد: وجهه سلبی و وجهه ایجابی. مراد از وجهه سلبی، میل فرد به آزادی عمل در اجتماع و بیزاری از تحمیل، و منظور از وجهه ایجابی میل او به تأیید شدن، دوست داشته شدن و پذیرفته شدن به عنوان عضوی از گروه و جامعه است. این دو وجهه « خواست » یا نیاز« پایه » محسوب می شوند و هر عضو عاقل و بالغ جامعه به این دو وجهه در خود و دیگری توجه داشته و خواستار آن است که به میل یا وجهه خواست او احترام گذاشته شود، همانگونه که او نیز به وجهه خواست دیگران احترام می گذارد. اما در تعاملهای روزمره، و به طور طبیعی، خواستهای افراد در تقابل با یکدیگر قرار گرفته و افراد کنش هایی انجام می دهند که وجهه دیگران را مورد تهدید قرار می دهد. به این گونه کنش ها، تهدیدگرِ وجهه اطلاق می گردد. کنشهای تهدیدگرِ وجهه ممکن است وجهه سلبی یا ایجابی یا هر دو نوع وجهه گوینده، شنونده یا هر دو نفر را تهدید نمایند. مخالفت، یکی از کنشهایی است که وجهه ایجابی مخاطب را تهدید می کند.

براون و لوینسن سه عامل را در انتخاب ابزارهای زبانی ادب موثر می دانند: روابط نسبی قدرت بین گوینده و مخاطب، فاصله اجتماعی بین آنها و شدت تهدید وجهه. قدرت از نظر براون و لوینسن عبارت است از میزان یا اندازه ای که گوینده می تواند طرحها یا داوريهای خود را بر شنونده و طرحها و داوريهای او تحمیل نماید. طبق این تعریف، قدرت ویژگی ای است در اختیار شنونده که گوینده با توجه به نسبت این قدرت با قدرت خود، در مورد چگونگی بیان کنش تهدیدگرِ وجهه تصمیم می گیرد. (سید محمد حسینی؛ص83)

1-1-      تحلیل محتوای جمله نخست:

اولین، نظامندترین محل تجلی قدرت در زبان است. فوکو معتقدست که سوژه ی انسانی می تواند فاعلِ سخنگو در دستور زبان عمومی، لغت شناسی و زبان شناسی باشد.( پیتر میلر؛23) زبان توانایی انتقال قدرت را در وجهه خود و سازمان دهی سوژه ها دارد.

سخنوری مردم را به دو گروه تقسیم می کند: دینداران و بی سروپایان ]دیندار[. بی سروپایان به کنسرت می روند و کنسرت موسیقی مفسده انگیزست. حال سخنور با تحکم از دینداران می خواهد که به بی سروپایان اجازه چنین رخدادی را ندهند. تقسیم مردم به دو گروه بر مبنای شاخصه ی "رفتن یا نرفتن به کنسرت" رویکردی ایدئولوژیک است. گزاره سخنور در پی سامان بخشی به سوبژکتیویته است تا مخاطبان خود را در این صف آرایی جدید جای دهند. قدرت در این گزاره نمایان است و تحکم سخن، حمله ای به وجهه مخاطبان احتمالی غایب است. این گزاره به دو وجهه سلبی و ایجابی مخاطبان یورش می برد. در وجهه سلبی، میل به آزادی عمل در چارچوب قانونی اجرای کنسرت را از مخاطب احتمالی غایب، سلب می کند؛ و در وجهه ایجابی، میل او به تأیید شدن، دوست داشته شدن و پذیرفته شدن به عنوان عضوی از گروه و جامعه را با لفظ "بی سروپا" به مخاطب احتمالی غایب داده است و به شهروند درجه دوم تبدیلش می کند. سخنور قصد دارد با حمایت نهاد قدرت، روش های زندگی روزمره (life style) را به نفع یک گفتمان فکری مشخص مصادره سازد.

 

منابع:

-         پیتر میلر؛ سوژه، استیلا و قدرت در نگاه هورکهایمر، مارکوزه، هابرماس و فوکو؛ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده؛ نشر نی.

-         مانوئل كاستلز، قدرت ارتباطات؛ محمد آذری نجف آبادی؛PDF .

-         سید محمد حسینی، ادب و قدرت: نشانگرهاي زبانی مخالفت در جلسات دفاع از پایاننامه؛ مجله پژوهش هاي زبان شناسی، سال اول، شماره اول ، پاییز و زمستان 1388. 79- صص 100.

هفته نامه آفتاب صبح نیشابور، شماره 9؛ شنبه یک خرداد 95؛ص4.


 

این مطلب در تاریخ 20 شهریور 95 در هفته نامه "خیام نامه " به چاپ رسید

انسان موجودناشناخته/ آلكسيس كارل/  عنايت ‌[الله شکیباپور]

انسان موجودناشناخته
آلكسيس كارل
عنايت ‌[الله شکیباپور]
ناشر: دنياي كتاب، چاپ سوم: 1373
قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
تعداد صفحه: 277


آلکسیس کارل ( Alexis Carrel)

آلکسیس کارل ( Alexis Carrel)، زیست‌شناس فرانسوی برنده جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی در سال ۱۹۱۲ است. او  به خاطر مطالعه سیستم گردش خون موفق به دريافت اين جايزه گرديد.

آلكسيس كارل كه در ۱۸۷۳ در ليون به دنيا آمد و در ۵ نوامبر ۱۹۴۴ در پاريس بدرود حيات گفت. او پس از آن كه دوره ابتدايى و متوسطه را نزد ژزوئيت ها (يسوعى ها) گذراند و تحصيلاتش در پزشكى را در ليون به اتمام رسانيد و درصدد وارد شدن به يك موفقيت شغلى بود، پس از ديدارى در شهر Lourdes در مه ۱۹۰۲ از شفاى معجزه آساى يك دختربچه در شرف موت به دفاع برخاست. اين معجزه باعث هدايت دينى كارل گرديد: «بالاترين آرزوى من و مهم ترين هدفم در زندگى، معتقد بودن و ايمان ورزيدن است، به شكلى عميق و كوركورانه (بى چون و چرا)، بدون آن كه هرگز حاضر باشم درباره ايمانم بحث كنم يا از آن به انتقاد بپردازم.»

سال ۱۹۰۲ همچنين سال بسيار مهمى در تاريخ جديد فرانسه بود، يعنى آغاز دوره تصديگرى نخست وزير شديداً دموكرات اميل كومب (Emile Combes). يكى از مهمترين اهداف او جدايى كامل كليسا از دولت بود. مخالفين او، در تبليغات خود چهره اى ضد مسيحى از او ساخته بودند. در چنين شرايطى قاعدتاً مى بايست دفاع كارل از شفا يافتن توسط يك معجزه در حال و هواى به هيجان آمده فرانسه از ماجراى درايفوس و نزاع شديد ميان كليساى كاتوليك و دولت، روحانيون و لائيك ها، توجه بسيارى را به خود جلب كرده باشد. بدين ترتيب بود كه امكان و احتمالى كه براى رسيدن به پست رياست بخش جراحى بيمارستان دولتى ليون براى او به وجود آمده بود، يك شبه نقش بر آب شد....

ادامه نوشته

بررسی مجازات های شرعی و قانونی قتل کودکان توسط مادر در قیاس با حقوق بین المللی

آیا معصومه به پای چوبه دار می رود؟!

حسن خواجوئی


حادثه ی تلخ درود یکبار دیگر زمینه تامل در قوانین ایران و ضرورت بازنگری در رفتار و نگاه تبعیض آمیز قوانین را ایجاب می کند چون در فقه شیعه و قوانین ایران، پدر در صورت ارتکاب قتل فرزند از مجازات اعدام در امان است اما مادر همانند قاتلی بیگانه محاکمه و محکوم خواهد شد.
 از نظر ماده ۱ كنوانسيون حقوق كودك (مصوب ۱۹۸۹ مجمع عمومي سازمان ملل متحد) كه ايران نيز در سال ۱۳۷۲ به آن ملحق گرديده است؛ «كودك هر فرد انساني زير ۱۸ سال است ...» كه نيازمند حمايتهاي قانوني است و دولتها بايد ترتيبي اتخاذ كنند تا به موجب آن هر گونه خشونت عليه كودكان را محدود و با آن مبارزه نمايند.


 

ادامه نوشته

جنون آنی یا تدبیری خردگونه

جنون آنی یا تدبیری خردگونه

 

تقریباً نیمه ی آذر ماه 1388 بود، که در شهر درود از توابع نیشابور، در شبی از شب ها، زنی/ مادری بر بالای سر خردسالانش می رود و ابتدا دهان آنان را می بندد و سپس سر کودکان سه و شش ساله اش را می برد. آن چه در خبرها آمده بود، حاکی از این بود که زن/ مادر به دلیل فشارهای مالی بر زندگی اش دست به این کار زده است؛ هرچند برخی از اخبار تایید نشده دال بر این بود که شاید قاتل تحت اغواء های فردی دیگر، چنین کاری کرده است....

 

ادامه نوشته

فجيع ترين قتل سال نيشابور در شهر درّود اتفاق افتاد

مام میهن اثر ویلیام ژوزف بوگرو

زن فقیر، کودکان خردسال خود را سر بريد!

 

 

حسن خواجوئی/ ساعت از نیمروز پنج شنبه 26 آذرماه گذشته بود که با به صدا درآمدن زنگ تلفن دفتر و گوشی همراهم به طور همزمان از سوی چند منبع مختلف در جریان وقوع حادثه ای تلخ در شهر درود قرار گرفتم...


مسلم که برخی از دوستان و حتی خودم از شنیدن این واقعه به شدت متالم شده ایم اما دو مقاله پس از این پست خواهم گذاشت تا کمی این رویداد را تحلیل کنیم. اگر دوستانی هم نقد و تحلیلی بر این واقعه دارند از درج آن استقبال خواهم کرد. اما بپذیرید که انسان تافته ی جدا بافته از دیگران نیست و ما در خلاء زندگی نمی کنیم. پس واقع بین تر باشید. البته باید هشدار دهم که کسانی تحمل شنیدن این خبر فجیع را ندارند این مطلب را نخوانند.

ادامه نوشته