مروری بر فیلمی از میلوش فورمن

شبح آزادی

مجید نصرآبادی

Goya's Ghost

اشباح گویا (محصول: ۲۰۰۶)

 

شناسه‌ی فیلم:

 

Directed by Milos Forman

Written by Mr. Forman and Jean-Claude Carrière

Director of photography: Javier Aguirresarobe

Edited by Adam Boome

Production designer: Patrizia Von Brandenstein

Produced by Saul Zaentz

Released by Samuel Goldwyn Films.

Running time: 113 minutes.

 

Cast: Javier Bardem (Brother Lorenzo)

Natalie Portman (Ines/Alicia)

Stellan Skarsgard (Goya)

Randy Quaid (King Carlos)

Michael Lonsdale (Grand Inquisitor)

José Luis Gómez (Bilbatua),

and Mabel Rivera (Maria Isabel Bilbatua).

داستان فیلم:

 

قصه "اشباح گویا" از انگیزاسیون کلیسا در اسپانیای اواخر قرن هیجدهم آغاز می شود . این فیلم برخلاف سایر فیلم‌های که درباره انگیزاسیون به نمایش درآمده، زمانی پسینی تر دارد. فیلم های که برای جوردانو برونو، متاله مسیحی و یا فیلم "نام گل سرخ" (که داستانی از امبرتو اکو است) ساخته شده است، مربوط به اروپای قرون پیش از 14 میلادی است اما داستان تفتیش عقاید در "شبح گایو" مربوط به اروپای قرن 19 می‌باشد. البته فیلم "اشباح گویا" اواخر این دوران را در سالهای پایانی قرن هیجدهم و اوایل سده نوزدهم و اشغال اسپانیا توسط فرانسه و  بریتانیا را به تصویر می‌کشد و "فرانسیسکو گویا" در این میان ، تنها در این میان نقش راویی را بازی می‌کند که خود نیز در فرایند روایت دخیل است. کسی  که با نقاشی هایش ، وقایع آن سالهای آتش و خون را در اسپانیا ، به ثبت تاریخی رساند و به نظر می آید همان نقاشی ها ، بیش از هر نوشته و سند دیگری ، مورد استفاده میلوس فورمن و ژان کلود کاریر قرار گرفته تا قصه فیلم را شکل دهند . مضافا که  استفاده فورمن برای طراحی صحنه ، گریم ، فضا سازی و حتی نور و رنگ فیلم از آن نقاشی ها در "اشباح گویا" ، انکار ناپذیر است. این موضوع به خصوص هنگامی که در پس زمینه تیتراژ پایانی فیلم  ، مجموعه ای از آن نقاشی ها در برابر چشمانمان قرار می گیرد ، روشن می شود. فورمن، حتی برای پروتوتیپ‌های کارکترهای داستانش از تابلوهای گویا، بهره فراوان برده است.

اما "اشباح گویا" از آنجا  آغاز می شود که افکار نویسندگان و متفکران انقلابی فرانسه همچون "ولتر" ، در تمام اروپا پراکنده شده و کلیسای کاتولیک اسپانیا  به ریاست "پدر گرگوریو"  و مشاورت "برادر لورنزو" (با بازی قابل توجه "خاویر باردم ") قوانین سخت تری  را برای تفتیش عقاید وضع می نماید . همه اعضای کلیسا برای یافتن افرادی که این قوانین را در جامعه رعایت نمی کنند ، بسیج می شوند. لورنزو سخت معتقد است که برای احیاء مجدد عظمت کلیسا، بایستی به قوانین گذشته و مشخصا قرون وسطی بازگشت و خود راسا مسئولیت این قضیه را برعهده می گیرد. در جریان این ماجرا ، "اینس" (با ایفای نقش ناتالی پورتمن) دختر یک بازرگان معروف (که از قضا مدل نقاشی و منبع الهام فرانسیسکو گویا هم بوده)، به خاطر اجتناب از خوردن گوشت خوک ، متهم به گرایشات یهودی شده و در زندان کلیسا، شکنجه می شود.(در تاریخ آمده است که در آن زمان و در اسپانیایی که سالها زیر لوای اسلام زیسته بود ، با تسلط کلیسا ، بیشتر ، این  مسلمانان بودند که تحت فشار و انگیزاسیون روحانیون کاتولیک قرار گرفتند . اشاره فیلمنامه به نشانه هایی نظیر  نخوردن گوشت خوک یا عنوان شدن واژه "حرم" به جای "کلیسا" و یا سنت ختنه کردن که از سوی برادر لورنزو به عنوان ارتداد تلقی می شود ، بیشتر به مسلمان بودن نزدیک است تا یهودی شدن) . پدر "اینس" ، وقتی از آزادی دخترش ناامید می گردد، با  توسل به "گویا" (که همزمان در حال نقاشی پرده ای هم از "لورنزو" است) لورنزو را به خانه اش کشانده و (علیرغم مخالفت جدی "گویا") با همان شیوه انگیزاسیون کلیسا، او را شکنجه کرده  تا به یک اعتراف احمقانه تن دردهد و نابود کردن اعتراف وی را منوط به آزادی دخترش می داند. پدر اینس از لورنزو می‌خواهد که بنویسد که "میمونی بیش نیست که در قالب کیشیش درآمده است" اما لورنزو امتناع می‌کند و پدر اینس به همان روش لورنزو از او اعتراف می‌گیرد و از آنجایی که لورونز پیشتر گفته بود که اعتراف، حتی در شرایط سخت، نتیجه‌ای مثبت دارد و شخص معترف، حقیقت را بر زبان می‌آورد، پس در برابر اعتراف گیری پدر اینس، چاره‌ای جز امضاء آن دست‌نوشته نداشت. این درحالی است که لورنزو در زندان با "اینس" رابطه نامشروع برقرار نموده. اما وساطت لورنزو در برابر "پدر گرگوریو" ثمری ندارد و کلیسا ، اگرچه هدایا و رشوه هنگفت مالی پدر "اینس"  را می پذیرد ، اما حاضر به آزادیش نمی شود . در همین حال ، اعتراف نامه ابلهانه لورنزو به دست کلیسا می افتد و وی به عنوان مردی منحرف ، از سوی هم کیشان خود ، طرد شده و تحت تعقیب قرار گرفته ،  به فرانسه در حال انقلاب می گریزد. همزمان خبر شورش پاریس و کشته شدن  با گیوتین لویی شانزدهم و ماری آنتوانت و سایر اعضای خاندان سلطنتی فرانسه به اسپانیا می رسد. پانزده سال بعد ، که دیکتاتور خونریزی به نام "ناپلئون بناپارت" ، به عنوان ثمره انقلاب کبیر فرانسه بر تخت حکومت نشسته ، تصمیم می گیرد ،  تحت عنوان  رهایی مردم اسپانیا از رنج سلطه کلیسا و حاکمیت پادشاهان خارجی تبار (کارلوس چهارم ، فرانسوی بود و زنش که ملکه اسپانیا محسوب می گردید ، ایتالیایی !)

                                           

 به آن کشور بتازد و برادرش را به حکومت آنجا بگمارد . از اینجاست که اشغال خارجی و دیکتاتوری تحت عنوان "آزادی و حقوق بشر" جای تفتیش عقاید کلیسا را می گیرد ( آن گونه که وقتی سربازان ناپلئون با اسب به صحن دعای مردم  وارد می شوند و آنجا را به خاک و خون می کشند ، اعلام می کنند که "براساس اعلامیه حقوق بشر و شهروندی" به مردم اسپانیا آزادی می دهند!!).

در صحنه های کنایه آمیزی که "گویا" ، اشغال اسپانیا را روایت می کند ، تصاویری از قتل و غارت ، تجاوز و کشتار و اعدام مردم توسط ارتش ناپلئون و اجساد در خون غلتیده زن و مرد و کودک بی گناه اسپانیایی نمایش داده می شود و صدای "فرانسیسکو گویا" بر روی این تصاویر می گوید :"...خدا را شکر می کنم که بینایی من را نگرفت تا شاهد باشم و اتفاقاتی را که در اینجا افتاد،ثبت کنم. اینها سربازان فرانسوی هستند، برده هایی که درلشکرکشی های ناپلئون به مصر ، استخدام شدند تا برای  آزادی اسپانیا کمک کنند! که برای ما ایده های پرشکوه انقلاب فرانسه را به ارمغان آورند!! : آزادی ، برابری و برادری !!! (پوزخند می زند) تا از آن ایده ها دفاع کنیم...اما مردم ما جز به چشم متجاوز بیگانه، به آنها نگاه نکردند، اشغالگران"

از این جهت نگاه فیلمنامه نویسان "اشباح گویا" به تاریخ ، نگرشی کاملا امروزی به نظر می آید. صحنه تکان دهنده ای که زندانیان کلیسا پس از سالها آزاد شده اند و به دنبال آنها ، "اینس" هم با چهره ای رنگ پریده و دفرمه و پیکری در هم کوفته ، از دخمه های قرون وسطایی بیرون می آید ، وقتی در کنار اجساد بیشماری که توسط  آزادکنندگان همین زندانیان ، برکف خیابان ها افتاده اند، قرار می گیرد، حس متناقضی برمی انگیزد که در اثر سنگینی‌اش، همه آن شعارهای "اعلامیه جهانی حقوق بشر" (که سربازان اشغالگر بدان متوسل می شوند) فرو می ریزد. "اینس" هنگامی که با آن حال نزار پس از قریب 20 سال به منزل پدری اش گام می گذارد ، پیکر همه افراد خانواده اش ، پدر و مادر و برادرانش را غرقه در خون بر پلکان و کف راهروهای ساختمانی می بیند که در اثر غارت سپاهیان حقوق بشر ، به ویرانه‌ای کهن بدل شده است. از همه اینها شرم آگین تر آنکه "برادر لورنزو" سابق ، همان عامل اصلی تفتیش عقاید کلیسا و کسی که آن اعتراف نامه حماقت آمیز را امضاء کرد ، اینک به عنوان یکی از سران سپاه ناپلئون و مدافع دمکراسی و حقوق بشر ، دوباره به اسپانیا برگشته تا این بار تحت عنوان آزادی ، اعمال گذشته اش را ادامه دهد. اگرچه خطاب به "گویا" مدعی می شود که به کلی تغییر کرده ، کتاب های ولتر و روسو را خوانده و اساسا متحول شده است ولی بازهم مثل گذشته و به سادگی ، البته این بار پدر گرگوریو را به اتهام خیانت و ارتداد (البته از به اصطلاح آزادی و حقوق بشر) مستحق مرگ می داند!! سخنرانی وی در دادگاه اعضای کلیسا ، در واقع تفاوت چندانی با زمانی که در صف مقدم کشیشان  ، انسانهای دیگر را به ارتداد و افکار شیطانی متهم می کرد ، ندارد . فقط واژه ها و الفاظ عوض شده اند !! و همه این صحنه ها را "گویا" با حیرت و شگفتی ، نظاره می کند .

اما علیرغم همه این شعارها و حتی رهایی  از تفتیش عقاید کلیسا ، مردم اسپانیا نتوانستند حضور اشغالگران را در شهرهای کشورشان بپذیرند و علیه آنها به مبارزات خونینی دست زدند. یکی از تراژیک ترین صحنه های فیلم ، وقتی است که لورنزو پس از شنیدن خبر هجوم ارتش بریتانیا به داخل اسپانیا در حال گریز است و توسط خود مردم به خفت بارترین وضع دستگیر می شود و دوباره در دادگاه رفقای سابقش ، زیر اعدام قرار می گیرد ، البته با این فرصت که می تواند ، توبه کند و از مرگ نجات یابد.

 او در آخرین دیدارش با "فرانسیسکو گویا" که نگران سرنوشت "اینس" و دخترش است ، به وی می گوید که سراسر اسپانیا  مثل یک فاحشه خانه بزرگ است ! و از همین روست که تلاش دارد تا افراد این فاحشه خانه را برای بردگی به آمریکا بفرستد!! اما "گویا" خود لورنزو را "فاحشه" می خواند که زمانی در کسوت کشیش ، به ظلم و تعدی اشتغال داشته و امروز در مقام آزادیخواه و حامی حقوق بشرو البته لورنزو نیز همین صفت را برای گویا بکار می برد، زیرا در نگاه لورنزو، گویا آدمی است که همیشه برای درباریان نقش زده است و هرکس به او وجیزه‌ای دهد، او نقشش را می‌کشد. شاید از همین روست که لورنزو دیگر در دادگاه آخر راضی به توبه نمی شود و گردن خویش را به اعدام می سپارد. اما طرفه آنکه خود"گویا"  نیز لقب "فاحشه" دریافت می کند. لورنزو این لقب را به وی می دهد وقتی در دفاع از خویش می گوید که هر کاری کرده ، به آن باور داشته است ، اما "گویا" بیشتر به یک فاحشه می ماند چراکه برای هرکس به او پول بپردازد ، کار می کند ، زمانی برای دربار اسپانیا نقاشی می کشیده  و زمانی دیگر برای فرانسوی ها و اگر انگلیسی ها هم بیایند برای آنها می کشد. در واقع او خود را به پول فروخته است ، زیرا هرکس ، پول بپردازد ، برایش پرده نقاشی باز می نماید!! و تنها دفاعی که "گویا" در مقابل این حقایق از خویش بروز می دهد ، این است که در گوش های خود را بگیرد ، گوش هایی که دیر زمانی است ،  دیگر نمی شنوند!!

سکانس آخر فیلم بسیار کنایه آمیز است ، جمعیت کثیری در انتظار اعدام  لورنزو جمع شده اند ، سران کلیسا بر اریکه قضاوت نشسته اند ، در حالی که برخی از آنها برای توبه لورنزو و نجاتش از اعدام در تلاش هستند ، بربالکن حکومت ، پادشاه اسپانیا و حامیان انگلیسی اش حضور دارند که دختر "اینس" و در واقع فرزند لورنزو" دست در دست یکی از آنان دیده می شود. فریاد هلهله مردم بلند است و تنها کسی که از آن جمع لورنزو را صدا می زند ، "اینس " است که نوزادی را به خیال بچه خود در آغوش گرفته . همو که پس از اعدام لورنزو ، دست در دست جسد پدر فرزندش ، به دنبال گاری که کودکان در جلوی آن به آواز خوانی و بازی  مشغولند ،  روان می شود.

                                              

بی تردید قبل از هر چیز ،  "اشباح گویا " ، یک تراژدی انسانی است برای دوران مختلف تاریخ بشر که گویا همیشه در آن به نوعی و رنگی جاری بوده است. تراژدی که از زندانی شدن و شکنجه دختر جوان و شادابی به نام "اینس" آغاز می گردد و با شکنجه و متواری شدن کشیشی که عامل رنج و مرارت آن دختر جوان بوده ، به مقابله مثلی آشنا می رسد. اشغال اسپانیا و کشتار مردم همراه با آزادی "اینس " از زندان ، تراژدی او را به فاجعه ای جمعی پیوند می زند(فاجعه ای که به نام دفاع از "حقوق بشر" شکل گرفته و همین ، عمق تراژیک آن را وحشتناک تر جلوه می دهد)  که با مرگ خانواده و  جستجوی فرزند گم کرده اش ، از آن گریزناپذیر می نمایاند. فرزندی که خود در آن سرزمین اشغال شده همراه بسیاری دیگر از دختران گمشده ، به فحشاء کشیده شده است . و سرانجام  اعدام لورنزو و فریادهای "اینس" و  جشن و شادمانی مردمی که برآن پایکوبی می کنند و ...و "فرانسیسکو گویا"یی که همچنان آخرین صحنه های این تراژدی را نیز بر کاغذش نقش می کند...

در واقع می توان تراژدی "اشباح گویا " را در دو محور اصلی ، معنی کرد : بخشی که تحت لوای دین و کلیسای کاتولیک ، انسانها به تفتیش عقاید و شکنجه کشیده می شوند که می توان بر آن "تراژدی شبح دین" اطلاق کرد و قسمتی دیگر که زیر پرچم  آزادی و حقوق بشر ، کشور  اسپانیا لگدکوب سربازان فرانسوی شده و به مرداب مرگ و نیستی بدل می گردد که می توان  آن را "تراژدی شبح آزادی" نام گذارد .

فیلمنامه "اشباح گویا" تقریبا به صورت خطی و کلاسیک ، تنها با یک فلاش فوروارد در میانه خود ، پیش می رود و در هر یک چهارم خود با نقطه تاثیر گذاری ، داستانی که با روند متعادلی پیش می رود را با یک جهش مواجه می گرداند. جهش هایی که می تواند در پریودهای مشخص ، منحنی کشش فیلمنامه را تقویت نماید. جهش نخست ؛ دستگیری و شکنجه "اینس" ، جهش دوم ؛ اعتراف و فرار لورنزو ، جهش سوم ؛ تجاوز ارتش فرانسه و آزادی اینس و جهش چهارم ؛ دستگیری آخر لورنزو ست .

                                                           

نگاه منتقدین به این فیلم:

كارينا كوچينو در نيويورك تايمز درباره فيلم چنين مي‌نويسد: «اشباح گويا» اولين فيلم فورمن از سال  1999 است، اما اي كاش نبود. همه مي‌دانند كه فورمن يا فيلم نمي‌سازد يا بهترين‌ها را مي‌سازد. اما برخلاف انتظارات آخرين ساخته او طرفدارانش را  كمي نااميد كرده چون داستان و حال و هواي آشفته آن با روح شاهكارهايي چون «آمادئوس»‌خيلي فاصله دارد و اساساً  مصنوعي و پرتكلف از آب درآمده است.

بروس نيومن نويسنده مركري نيوز در يادداشتي از شبح گويا مي‌نويسد: فيلم گويا به خودش اين زحمت را نمي‌دهد كه از گويا  چيزي بگويد. اين فيلم در حقيقت استادان چيره‌دست قديمي اروپا را به مدرنيسم پيوند مي‌دهد؛ از  فرانسيسكو گويا تمجيد و تجليل مي‌كند كه حتي در زمان خودش هم تا اين اندازه مشهور نبود و پيكاسو  حدود يك قرن بعد از‌ حياتش او را به همه شناساند.

«اشباح گويا» يكي از جسورانه‌ترين تلاش‌هاي فورمن است كه خود ادعا مي‌كند كه با ساخت آن، كم و بيش به همه آنچه كه در نظر داشته رسيده است، اما يكي از بزرگ‌ترين ريسك‌هاي او در اين فيلم، استفاده از ناتالي پورتمن در دو نقش متفاوت است؛ اينس و دختر نوجوانش آليسا نمي‌گويم در نقش‌آفريني ضعف داشته يا قالب كاراكترش را نيافته است، اما تنها در چند صحنه نخست فيلم است كه توانسته زندگي عادي اينس را بدون نقص بازي كند.

 او نتوانسته پيچيدگي‌ها و عمق جنون و ديوانگي اينز بعد از آزادي از زندان و گستاخي‌هاي زننده آليسا را به خوبي القا كند. از طرف ديگر باردم خيلي زيركانه و استادانه نگاهي سهوي و بي‌غرض به لورنز دارد كه برخلاف ظاهر نجيب‌زاده‌اش در ورطه مفاسد اخلاقي- دورويي، غرور و دغل‌كاري گرفتار آمده است. كوئيد شاه لوده‌اي است كه تا حدي شبيه به كاراكتر جفري جونز در آمادئوس است و ...

جاناتان هلند هم در ورايتي مي‌نويسد: ميلوس فورمن در «اشباح گويا» تقارن تفتيش عقايد كليساي اسپانيا را با خيزش ناپلئون، وقوع انقلاب كبير فرانسه و زندگي گويا به تصوير مي‌كشد. اما حقيقت آن است كه عادلانه به موضوع‌ها نپرداخته است. فيلمنامه در بين ايجاد سرگرمي براي مخاطب عام و خردگرايي براي مخاطب خاص سرگردان است و نهايتاً پوچ و بي‌محتواست.

تحلیلی بر این فیلم:

این فیلم از ساخت روایی تقریباً کلاسیک برخوردار است. روایت فیلم به صورتی خطی جریان می‌یابد و وقایع سلسله‌وار در پی هم روانند. زمان روایت درون متن، اسپانیای اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 است. فرانسیسکو گویا که از آن با عنوان‌های، نقاشی امپرسیون و رمانتیسیم و گاه مدرن یاد می‌شود، سنگ‌بنای این فیلم است. فورمن که خود زندان‌های دوران جنگ جهانی را تجربه کرده است و با دیدن نمایشگاهی از گویا، شیفته‌ی آثارش می‌گردد، دست به یک تجربه‌ی نوین در ساحت، روایت‌های انگیزیسیونی می‌زند. "اشباح گویا" روایت "شبح آزادی" است که در زمینه‌ای تراژیک به تصویر درآمده است. چرخش زیبای ایدئولوژیکی پدر لورنزو که از یک حامی تفتیش عقاید به یک انقلابی پر شر و شور تبدیل می‌گردد، واقعاً زیرکانه به نمایش درآمده است؛ چنین چرخشی در نمایشنامه‌ی "چرخدنده"‌ی ژان پل سارتر نیز به تصویر کشیده شده است. همچنین رویای انقلاب کبیر فرانسه، وقتی در دستان ناپلئون نباپارت می‌افتد نیز، تجربه‌ی تاریخی عبرت‌انگیزی است. مصداق شعار "آزادی، برابری و برادری" را هنگامی‌که در وسط خیابان سربازان بناپارت در حال تجاوز به زنان اسپانیای هستند، بالعینه می‌توان حس کرد. بسیاری از تابلوهای گویا در تک تک فریم‌های "فریمن" حضور دارند.

  تصویر روبرو تابلو "فرقی نمی کند" از کتاب هنر در گذر زمان می باشد

                                                                   

گراور معروفی از گویا با عنوان "فرقی نمی‌کند"، که صحنه‌ی زیبای به تصویر کشیده گویا از شخص اعدامی است که سرباز فرانسوی در برابرش، بی‌خیال بی‌خیال نشسته و پیپش را پر می‌کند، نیز یکی از فریم‌های فریمن در این اثر است. آنجا به راحتی می‌توان رویای آزادی را که در سر سرباز است، دید. می‌توان دید که آزادی تنها "شبحی" بیش نیست، برای شخص اعدامی. وقتی مردمی که به استبداد خو کرده‌اند و نیروی قهریه‌ای می‌خواهد آنان را به زور به سمت "آزادی" ببرد؛ چه اتقاقی می‌افتد؟ باید این روایت فریمن را دید تا به کنه این سئوال پی برد. آنگاه است که پی می‌بری که آزادی، مفهومی ذهنی است نه عینی!! آزادی تنها در درون ما تحقق خواهد یافت، اگر که آن را پذیرا باشیم و گرنه هیچ نیروی قهریه‌ای آن را برایمان به ارمغان نخواهد آورد. از این روست که برای گویا شعار "آزادی" هجمه‌ای زشت سیرت است؛ شبه‌ا‌ی زیبا باسیرتی بغایت کریه منظر است. پرداخت انسان‌شناسانه و روانکاوانه‌ی شخصیت‌هایی چون پدر"لورنزو" و "انیس" در متن فیلم بسیار زیباست. من برخلاف گروهی از منتقدین از بازی زیبای خاویر باردم و ناتالی پورتمن، بسیار لذت بردم.

 

 در تصویر زیرین پورتمن در نقش آلیسا به عنوان یک فاحشه در رستورانی کار می کند که بازی پورتمن در هر دو نقش آلیسا و انیس بسیار زیباست

 

 

"گويا" از جمله نقاشاني بود كه يا توسط معاصرانش ناديده گرفته مي شد و يا اين كه از طرف آنان تحسين مي گرديد. او شخصيتي قاطع داشت و تأثيري شديد بر مردم و جامعه خود گذاشت، گاهي باعث وجد آنان و زماني باعث عصبانيت و يا حسادت آنها مي شد. هر چند كه معاصرانش نظريه هاي انتقادي زيادي درباره او ابراز نداشته اند، شايد تنها "بودلر" بود كه در 1857 در مقاله اي با نام "كاريكاتورهاي عجيب و غريب در له پره زنت" نوشت: "ما در او عشقي توصيف ناپذير مي بينيم و براي وحشتي كه گريبانگير همه شده است و چهره هايي كه زندگي را به صورت حيواناتي غير طبيعي درآورده است، در وي احساسي شديد مشاهده مي كنيم. قدرت عظيم گويا در خلق موجودات عجيبش نهفته است. موجودات عجيب او زنده هستند و ما را به ياد چيزي مي اندازند. هيچكس به اندازه او جرأت نكرده محال را ممكن سازد، تمام اشكال عجيبش و چهره هاي جانورخوي و ديو صفتش سرشار از انسانيت او هستند. با آن وقتي كه موجودات وي خلق شده اند مشكل بتوان از نقطه نظر تاريخ طبيعي براي آنها ايرادي وارد آورد. به طور خلاصه، خط مستقيم يعني لبه تيغ بين تخيل و واقعيت كه در آثار او از آشكار شدن طفره مي رود. مرز ميان آنها به قدري مبهم و ناشناخته است كه حتي دقيق ترين تحليلگران هم نمي توانند آنها را از هم باز شناسند. هنر "گويا" در باره اينكه اين قدر طبيعي به نظر مي رسد، بر همه تعاريف رجحان دارد".(ترجمه: علی شعار) "فرانسيسكو گويا" در 16 آوريل سال 1828 درگذشت.

                                                        

منابع:

 http://smostaghaci.persianblog.ir/1386_5/6/: آدرس وبلاگ سعید مثتغاسی

https://www.hamshahrionline.ir/News/Printable.aspx?id=29478

 مطالب مرتبط با این پست: درباره «ميلوش فورمن» و تازه ترين فيلمش «اشباح گويا» /نويسنده: ماتئو سانچو کارديل