بیاهمّیتی یا بیمعنایی نگاهی به ترجمۀ رمان «جشن بیمعنایی» میلان کوندرا
بیاهمّیتی یا بیمعنایی
نگاهی به ترجمۀ رمان «جشن بیمعنایی» میلان کوندرا
مجید نصرآبادی
درآمیختگی رمان و فلسفه شاید از نظر برخی محدود به تعداد کمی از آثار ادبیات داستانی باشد. وقتی از خوانندهای حرفهای پرسیده میشود که چند نویسنده با درونمایههای فلسفی نام ببرید؟ بدون شک یکی از آنها میلان کوندرا است. برخی درونمایههای آشکار فلسفی را دال بر رمان فلسفی میدانند اما بسیاری از نویسندگان هستند که درونمایههای پنهان اثرشان از آنها نویسندهای فلسفی ساخته است.
کوندرا از آن دست نویسندگانی است که رمان را محملی برای آشکارگی دغدغههای وجودی انسان میبیند. کوندرا اغلب گفتۀ هرمن بروخ، متفکر و رماننویس اطریشی را به یاد میآورد: «رمانی که جزء ناشناختهای از هستی را کشف نکند، غیراخلاقی است. شناخت، یگانه اخلاق رمان است.» ورود به سرزمین ناشناختههای وجودی انسان، رسالت رمان است. هرچند بسیاری از سرزمینهای ناشناخته انسان عصر حاضر کشف گردیده است اما سرزمینهای دیگری هست که کسی به آنجا پای نگذاشته است و این کار سترگ کاشفان فروتنی است که در قالبهای گوناگون ادبی، هنری به این مهم دست یازند.
کوندرا معتقد است که او نویسنده سیاسی نیست. او رمان را کشف قابلیتهای شناختی انسان میداند و اساساً مسئله رمان را پرداختن به سیاست و تاریخ نمیداند. توانمندی رمان را در چیزی میداند که در هیچیک از زمینههای علوم انسانی همچون جامعهشناسی، تاریخ، روانشناسی و ... نمود پیدا نمیکند. او رمان را تنها وسیلهای میداند که با آن میتوان وجود انسانی را با تمام جنبههایش تشریح کرد، نشان داد، تحلیل کرد و پوست کَند. او هیچ فعالیت دیگر روشنفکری را دارای چنین توانمندی نمیداند زیرا رمان در ارتباط با همهی نظامهای فکری، از نوعی شکاکیت ذاتی برخوردار است. پوست کندن و عریانی شخصیت یکی از مهارتهای میلان کوندرا در رماننویسی است.
رمان «جشن بیمعنایی» که آخرین رمان کوندراست، دارای همان سبک وسیاقی است که در سایر آثارش دیده میشود. در این اثر نیز به واشکافی مفاهیم وجودی انسان میپردازد که نمودی عینی در زندگی پیدا کردهاند.
پنج شخصیت اصلی رمان یکی پس از دیگری معرفی میشوند. آلن که در خردسالی مادرش او را ترک کرده و به آمریکا رفته، حالا در میانسالی مدام به این زن اسرارآمیز فکر میکند و به دلیل پشت پازدنش به همه چیز: شوهر، فرزند و وطن. داردِلو که سن و سالی از او گذشته، خویشتن را در سراشیب مرگ میبیند و وقتی میفهمد برخلاف پیشبینیاش به سرطان مبتلا نیست، تصمیم میگیرد، به رغم بیمیلی این سالهایش به برگزاری جشن تولد، این بار زادروز خود را جشن بگیرد.
چارلز تدارکاتچی جشنهاست او نیز، همچون آلن، با مادرش رابطهای پیچیده دارد، مادری که روزهای آخر زندگیاش را در تنهایی سپری میکند. کالیبان، وردست چارلز، بازیگری که اکنون بیکار است و برای گذراندن زندگیاش راه دیگری جز همکاری با دوستش ندارد. او از بازیگری که رسالت اصلی زندگیاش هست، غافل نیست، تا جایی که زبانی ساختگی میسازد و در قالب این زبان نامفهوم، خود را یک پاکستانی فرانسهندان جا میزند تا بتواند در میهمانیها با خاطری آسوده نقش بازی کند. رامون روشنفکری است دون ژوان مسلک که زندگی را بیهوده و مضحک مییابد؛ هموست که در گفتار پایانیاش معنای بیهودگی و گویی مراد کوندرا از پرداختن به این شخصیتها و نقل ماجراهایشان را افشا میکند. اما آنچه اجزا و عناصر پراکندهی رمان را گرد میآورد و به آن قوام میبخشد، جشن تولد داردلو است که، به منزلهی هستهی داستان، دو بخش کامل از هفت بخش کتاب را به خود اختصاص داده است.
عنوان اصلی اثر به فرانسه: La fête de l'insignifiance و عنوان انگلیسی اثر: The Festival of Insignificance است که در زبان فارسی Insignificance را اکثر مترجمین این اثر به "بیمعنایی" ترجمه کردند. در زبان فرانسه برای بیمعنایی و پوچی Absurdité و در زبان انگلیسی absurdity را برای پوچی، بیهودگی و بیمعنایی بکار میبرند.
واژه Insignificance نیز در زبان انگلیسی امروزه خود تبدیل به یک اصطلاح گردیده است. این اصطلاح دالی بر مفهوم «احساس ناچیزی و بیاهمیت بودن» است. عوامل بسیاری ممکن است که این حس را در انسان به وجود آورد: عدم اعتماد به نفس، افسردگی، زندگی در کلان شهرها، مقایسه خود با سلبریتیها، حقارت ناشی در دیوانسالاریهای بروکراتیک یا شگفتی از عجایب جهان و خلقت هستی.
برای مقابله با این احساس «ناچیز بودگی»، هر فردی به دنبال جبران این حس از طریق خودشیفتگی و تهیه یک روایت شخصی یا افسانهای برای خود است؛ داستانی که به زندگی شخص احساس اهمیت، معنا و هدف شخصی میبخشد. این افسانهها یک احساس هویت شخصی را برای فرد فراهم میکنند یا آنها با عضویت در یک گروه یا جامعه در پی تأیید خویش هستند.
حس «ناچیزی» یکی از حسهای مهم و بنیادین انسانی است که از گذشته همراه او بوده است. هیبت ناشی از پدیدههای عظیم طبیعی نه تنها حس حیرت، تعجب، ترس و شگفتی را در انسان به وجود میآورد بلکه احساس «ناچیز بودگی و بیاهمیتی» انسان را در این نظام کیهانی بیدار میکند.
بلز پاسکال این حس «ناچیز بودگی» در وجود انسان را به علت ترس از آیندهای ناشناخته و مبهم و تجربۀ سلطۀ نیروهای سیاسی و طبیعی که بیش از قدرت محدود ما هستند، تأکید میکند. اریک فروم نیز اظهار داشت که در جوامع مدرن سرمایهداری، مردم به دلیل رکودهای اقتصادی، جنگهای جهانی و تروریسم، احساس «ناچیز بودگی» و ناتوانی شخصی را تجربه میکنند. مارتین لوتر معتقد بود که راه حل حس «ناچیز بودگی و بیاهمیتی» آن است که فرد با پذیرش بیاهمیت بودن، اراده و قدرت فردی خویش را کنار بگذارد و تسلیم در برابر امر خداوند شود و امیدوار به مقبولیت در نزد خداوند باشد.
اما داستان پوچی و بیمعنایی ناشی از آن در زبان فرانسه به نظرم داستان دیگری است که نویسندگان فرانسوی در آثاری متفاوت به این مهم پرداختهاند.
آلبر کامو نویسندهی فرانسوی در مقالهای با عنوان "معما: من پیامبر پوچی نیستم" از واژه ابسورد استفاده میکند و حتا دو واژه ابسورد و نیهیلیسم را در جملهای بکار میگیرد تا از معناداری جهان یاد کند: «باید پذیرفت که در این جهان، چیزی سوای ماده وجود دارد، نیهیلیسم کامل وجود ندارد. همینکه گفته میشود: همه چیز بیمعنی است، چیزی میگوئیم که معنی دارد. انکار هرگونه معنا برای جهان، یعنی حذف هر گونه داوری ارجمند است. درصورتیکه زیستن، مثلاً غذا خوردن، خود یک داوری ارجمند است. چون همینکه از مردن خودداری میکنیم، بقاء و دوام را برگزیدهایم. در این صورت برای زندگی ارزشی، ولو نسبی، قائل شدهایم. اصلاً ادبیات نومید یعنی چه؟ نومیدی خموش است. درصورتیکه نگاه، اگر سخنگو باشد، حاوی معنا است. نومیدی راستین برابر با احتضار، مرگ یا ورشکستگی است. پس وقتی نومیدی سخنگو شد، استدلال کرد و اثری مکتوب به وجود آورد، آناً دست برادری به سوی ما دراز میشود، بیگناهی نویسنده روشن میگردد و دوستی پدیدار میشود. ادبیات نومید دو واژه متناقض است.» (آلبر کامو، فلسفه پوچی، ص85)
کامو از این که مردم او را پیامبر پوچی میخوانند در شگفت میشود و ابسوردیسم را اساسن بیمعنا میداند و چنین رویکردی را برای ادبیات نیز حاوی تناقض میداند.
مارتین اسلین فرانسوی نیز در کتاب «تئاتر ابسورد» نیز از همین واژه برای تئاتر ابسورد بهره میگیرد؛ گونهای از تئاتر که نمایندگان بسیاری به خصوص در فرانسه دارد. مارتین اسلین، ابسورد را در اصل یک متن موسیقیایی به معنای فاقد هماهنگی میداند. ابسورد در فرهنگ لغت به معنای «ناهماهنگی از نظر عقلی یا عرفی، بیتناسبی، نامعقولی و غیرمنطقی» است. در مکالمات روزمره ممکن است مراد از ابسورد فقط «مسخره» باشد. اوژن یونسکو در مقالهای راجع به آثار کافکا درک خود از این واژه را به صورت زیر بیان میکند: «ابسورد چیزی است که عاری از منظور است. انسان از ریشههای مذهبی، متافیزیکی و فوق طبیعی خود جدا شده، انسان گم شده است. همۀ کنشهای او بیمعنا، عبث و بیفایده شده است.» (تئاتر ابسورد، مارتین اسلین، ص 26) مترجمین کتاب «تئاتر ابسورد» نیز ترجیح میدهند که واژه ابسورد را ترجمه نکند، حتا به «پوچی».
مراد فرهادپور نیز در ترجمه کتاب «بکت» اثر آلفرد آلوارز واژه ابسورد را به سختی به پوچی ترجمه میکند و مینویسد: «برگردان Absurd به «پوچ» و «پوچی» یقیناً نادرست است. Absurd واژهای است مشتق از surdus لاتینی به معنای گنگ، کر، لال، بیمنطق و بیعقل. Surdus خود ترجمۀ لاتینی alogos یونانی است به معنای آنچه گنگ و بیکلام است یا آنچه به طور کلی با کلام عقلانی logos ناسازگار و در نتیجه غیرعقلانی، بیمنطق و بیمعناست. فیثاغوریان این واژه را برای مشخص کردن اعداد گنگ یا اصم alogon به کار میبرند که در زبانهای امروزی اروپایی«اعداد غیر عقلانی» نامیده میشوند. بنابراین absurd یعنی امر گنگ، غیرعقلانی، بیمعنا و مهمل.» (بکت، آلوارز، ص29) اما فرهادپور ترجمه پوچی را در ترکیب «تئاتر پوچی» به جهت بار تاریخی و روشنفکرانه آن نگه میدارد اما «گنگ» یا «گنگی» و «بیمعنایی» را فلسفیتر میداند.
در زبان لاتین نیز برای «پوچی» از nihil استفاده میشود که امروزه nihilism مفهومی فلسفی شده است و استفاده عامتری نسبت به Absurdism در اصطلاحات فلسفی دارد.
این موارد را یاد آور شدم که بگویم: بنظرم معنای مورد نظر در این رمان برای برابر نهاد Insignificance «بیاهمیتی»، «کم اهمیتی» و «ناچیز بودگی» هست تا «بیمعنایی.»
حداقل ما در زبان فارسی برای یک جشن صفت «بیمعنایی» را لحاظ نمیکنیم. ما هم به خیلی جشنهایی شبیه همین جشن کوندرا میروم و جشن را «بیخود» و «بدرد نخور» مییابیم که منظورمان همان «بیاهمیتی» و «کم اهمیتی» جشن است و نه بیمعنایی.
با توجه به داستان که در آن چند دوست از سر بیرغبتی کنار هم جمع میشوند تا جشنی شکل بگیرد اما جشن به هیچ چیز خاصی دلالت ندارد و هر یک از مدعوین این جشن، چیزی را جشن میگیرند که احساس شادی نسبت به آن ندارند چرا که جشن باید شادی آفرین باشد؛ جشن باید حس شاد بودن را به ما بدهد در حالیکه بزعم نویسنده و از زبان هگل: «شادی بیپایان» تحقق نیافته است؛ این جشن، «جشنی کم اهمیت» است یا «جشنی بیخود.»
اگر Insignificance را «بیمعنایی» ترجمه کنیم که یک مفهوم فلسفی و اگزیستانسیال است ما در تحلیل مسئله به حوزه نیهیلیسم و ابسوردیسم ورود پیدا میکنیم که مترجمین نیز ترجیح دادند این دو اصطلاح را ترجمه نکنند تا این که نادقیق ترجمه کنند.
هرچند میتوان حس «ناچیز بودگی» و «بیاهمیتی» را درآمدی بر «بیمعنایی» دانست اما هر «ناچیز بودگی» دال بر «بیمعنایی» نیست و هر «بیمعنایی» نشان از «بیاهمیتی» و «ناچیز بودگی» ندارد.
شاید بنظر برسد که این مناقشه بر سر ترجمۀ دقیقتر یک کلمه، بیفایده باشد، که میتوان اینگونه نیز فرض کرد اما عمدهترین مسئلهای که باعث اینگونه مناقشات میشود را باید در بنیانهای دو زبان دریافت. زبان لاتین و در کل زبانهای اروپایی، امروزه دارای اصطلاحات فراوانی هستند که در بستر تاریخی، مفهومسازی شده است. در طول تاریخ، بسیاری از نویسندگان برای یک کلمه تعاریف مختلفی ارائه دادند و مفهومپردازی کردند. کلمات نیز دارای ریشههای تاریخی مهمی هستند که بخصوص در زمینۀ علوم انسانی بسیار مشهودتر است. برای مثال همین واژگانی که در این مقاله ذکر شد و بسیاری دیگر همانند: لوگوس، سوبژکتیو، آبجکتیو، ایده و ... در هر دوره تاریخی دارای بار معنایی متفاوتی هستند. اروپائیان کلمات را نگه داشتند و بر روی مفاهیمشان کار کردند اما ما در ایران از این پیشینۀ مفهومسازی بیبهره هستیم. از آن روی که زبان فارسی پیشینۀ قوی در ساحت تفکر فلسفی ندارد، همیشه مترجمین با این معضل برابریابی و واژهگزینی مواجه هستند. شاید برای خواننده فارسی زبان این برابرگزینیهای «بیاهمّیتی»، «بیمعنایی»، «ناچیزبودگی»، «پوچی»، «بیهودهگی» و... برای Insignificance همگی یکسان یا متفاوت باشد اما وقتی بناست که اصطلاحی از زبانی مبداء به زبان مقصد برسد، باید گزینشی صحیح صورت بگیرد تا در گذر زمان بار تاریخی بر این ترجمه نادقیق حمل نشود که در آینده نتوان تصحیحاش کرد.




بعدها از زیر شنل سوررئالیسم، جریانات و مکاتب دیگری چون، اولترائیسم، کرآسیونیسم، سیلان آگاهی، رآلیسم جادویی، تاتر پوچی و رمانهای تجربی درآمدند. سوررئالیسم در دهه های 20 و 30 قرن بیستم در جهان حال گسترش بود که ورودش به ایران منجر به خلق اولین، معروفترین و بزرگترین رمان سوررئالیستی شد: "بوف کور" صادق هدایت که توسط آندره برتون از پیشکسوتان سوررئالیسم مورد تقدیر واقع شد. خاستگاه تفکر سوررئالیسم در اروپا واکنشی علیه برخی پارامترهای مدرنیته، همچون عقل گرایی بود اما در ایران که فرآیند مدرنیته نضج نیافته است چگونه می شود که سبکهای نوشتاری علیه آن جایگاهی بیابند. در ایران برخی از آثار صادق هدایت چون "بوف کور" و "سه قطره خون" و در آثار عباس معروفی، هوشنگ گلشیری، "خروس" ابراهیم گلستان و " ماهی در باد" حسین آتش پرور نمونه های از تکنیک های سوررئالیسم را شاهد هستیم. اما هرچند که نویسندگان نوجو و جوان در ایران از این سبک نوشتاری بهره می گیرند اما با مقبولیت عام مواجه نبوده است. برخی همچون آدونیس شاعر سوری در اثری با عنوان "تصوف و سوررئالیسم" می نویسد:« همچنان که تصوف در چارچوب های عربی اسلامی افق های را برای معرفت و زندگی باز می گشاید که علم قادر به گشودن نیست، سوررئالیسم همین نقش را در فرهنگ غرب ایفا کرده است.» که البته باید به خاستگاه های این دو جریان توجه کرد زیرا هر یک مربوط به پارادایمی از تفکر است. هرچند در برخی از آثار عرفا همچون شیخ اشراق با اثر "عقل سرخ" شاهد همانندی هایی با تخییل بکار رفته در سوررئالیسم هستیم، اما بنیان های شکل گیری این دو مکتب با یکدیگر متفاوت است و شاید بتوان گفت که تنها از تکنیک های مشابهی برای خلق اثری متفاوت استفاده کردند. مکاتب ادبی معاصر که همه گونه هایی از خودزنی علیه آرمانهای مدرنیته است در خاستگاه اروپایی خود جایگاهی تعریف پذیر دارد اما در ایران با اقبالی موجه حتی در میان خواص روبرو نبوده است. درک آثار سوررئالیستی محتاج آشنایی با آثار فروید، نیچه و هجمه ی سنگین جنگهای جهانی بر روح و روان انسان اروپایی است و خوانش این آثار با ادراکی منطقی و معقولانه به راحتی میسر نیست بلکه باید تنها به دیدار و ملاقات این آثار در فضایی شگفت و وهم آلود شتافت.



صحبتهاي من پيرامون تازههاي كتاب شروع شد و سپس با سخنراني عباس كرخي ادامه يافت. عباس كرخي كارشناس ارشد ادبيات فارسي و مدرس دبيرستاني در شهر العين امارت متحده عربي است. گفتار كرخي در اين نشست پيرامون اشعار و نقش دكتر قيصر امين پور در ادبيات پس از انقلاب بود. كرخي از زندگينامهي قيصر امين پور گفت و از اين كه او چنان تاثير مهمي در ادبيات معاصر گذاشت كه مردم او را با نام كوچكش ميشناسند: "قيصر".