یاد نامه‌ای برای علی نجفی


من از اسب‌ها روسری نمی‌بندند

 

اثري از kurt Hentschlager 

 

پذیرفتن نمی‌توان
دریافتن نمی‌توان
نه می‌توان پذیرفت، نه می‌توان دریافت
اندک اندک پیش می‌رویم
بسان دوره‌گرد
از سپیده دم تا سپیده دم
(قطعه‌یی از فیلیپ ژاکوته شاعر معاصر فرانسوی)

 


بسیاری از رویدادهای اطرافمان همیشه پیش از آن که فکری برایشان اندیشیده شود، اتفاق می‌افتند. آدمی بالاخره می‌میرد. به همین سادگی. حتی زودتر یا دیرتر از آن زمانی که برایش تصوری می‌بافد. برای علی نجفی نیز مرگ زودتر از آن زمانی که تصورش را می‌کرد به خوشامدگویی‌اش آمد. غافلگیرانه بود این یکبارگی هجوم مرگ برای نجفی و دوستانی که سال‌هاست، انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین را با او تجربه کرده‌اند.

...

 زبان، تخیل، بومی‌نگاری و لایه‌های روانکاوانه‌ای که در آثار علی نجفی وجود دارد، برتری ویژه‌ای به آثارش می‌بخشید که او را متمایز از سایر داستان نویسان و شاعران معاصر می‌کند. هنوز شعر‌ها و داستان‌های کوتاه‌اش دهان به دهان در میان دوستان دیده و نادیده‌اش، می‌گردد.
 با این که کتابی را در حیطه شعر منتشر نکرده بود اما بسیاری از شاعران دور و نزدیک که آوازه شعرهایش را شنیده بودند برای دیدارش به نیشابور می‌آمدند تا دمی را در کنارش بیآرمند و از شنیدن شعرهایش به لهجه‌ی خودش لذت ببرند. هیچ شعر و داستانی از علی نجفی نبود که بیرون از زندگی شخصی‌اش و فراتر از نهاد شاعرانه‌اش باشد.


نجفی متولد 1343 روستای سرچاه از توابع شهرستان نیشابور بود. وی یک دوره از زندگیش را پس از فراغت از تربیت معلم به... توابع شهرستان تایباد رفت. به زعم گروهی از دوستانش بهترین شعرهایش را در سال‌های 13۷0  سرود. 

...

 او یک سالی را به تهران رفت كه تجربه اي تلخ و شيرين را برايش به همراه آورد. تمام مدتی که نجفی در نیشابور بود به عنوان یکی از سرحلقه‌های شعر سپید نقش مهمی در تربیت شاعران جوان داشت. شعر نجفی جدای از زندگی شخصی‌اش نبود. دوران کودکی را که در روستا سپری کرده بود، دست‌مایه بسیاری از اشعارش شد.


مردان آبادی ما
کنار نیزارها راه می سپارند و می گویند
شاید فردا باران ببارد


فضای روستایی در بسیاری از اشعار نجفی موج می‌زند، اما این فضای شعری یک فضای پاستورال نیست که معصومیت و آسوده خیالی شبانی باشد. نجفی همواره در آثارش نگاهی انتقادی به مجموعه‌ی زیست‌‌بوم خود داشت. روستانگاری نجفی فارغ از بی‌خیالی اشعار پاستورال است. نگاهی تیزبین و گاهی لطیف، اما به برندگی پنبه‌ای که سر می‌برد.


در این آبادی
نه سرودی
نه آوازی
سال هاست که مادران باد در ماسوره ها می ریسند
و مردان خسته
خاکستر غروب را
از کوچه به خانه می آورند


دهکده برای نجفی مکانی خیالی و اتوپیایی نبود، دهکده زیست‌بومی بود که در آن مفهوم خانواده برای نجفی شکل می‌گرفت. وجه رئالیستی اشعار نجفی در تصاویری که از دهکده نقش می‌بندد به خوبی عیان است. دهکده برای نجفی یک رویای دور دست نیافتنی بود که تنها آن را در خواب‌های شبانه تجربه می‌کرد. خواب سال‌هایی که پدر بود، مادر بود، خواهر بود و برادر.

ديشب در خواب، کسان ما زنده بودند

گرد چراغ نشسته بوديم
دهکده ي دوري بود
برف باريده بود
و تو هنوز درآغوش مادر
کودکي دو ساله بودي 


مهر به والدین و اعضاء خانواده تا به حال کمترین موضوعی بوده است که در قلم شاعران سپیدسرا این گونه تجلی یافته باشد. البته این هم بخشی از نهاد پاک و انسان دوستانه‌ی او را می‌رساند که همراه با مسایل اجتماعی و بعضاً سیاسی در اشعار نجفی نمود یافته است.


باد که هو هو مي کند
 از مدرسه که بر مي گردم
غروب مي شود
از پله تا کنار اجاق شب مي شوم
مادرم _گرد سوز _ بر تاقچه مي سوزد
پدرم فانوس است تاريکي حياط را جابجا مي کند
من مشق مينويسم
 دهقان فداکار .


تمامی اعضاء خانواده برای نجفی دست‌مایه خوبی است تا به مدد آن‌ها خواننده را به یک فضای درون خانوادگی بکشاند و رابطه‌ای صمیمی با خواننده‌اش برقرار کند و در کنار صمیمیت ایجاد شده دغدغه‌ی ذهنی خود را نیز بیان کند.


چادر ها پر از سايه غروب مي شود
خواهران من کنار بي خيالي اسب ها پير مي شوند
يال مشوش اسب
         هذيان نسيمي است
                  که دهان دره را آکنده است
رود در مسير نافرجام خويش
                             تازيانه اي خونين مي شود

یا در شعری دیگر این گونه می‌سراید:


من از اسب ها روسری نمی بندند
خوشم می آید
از صفورا موهای تا کمرش را رقص می کند
از خانه می چرخد من رقص می کنم
مریم بانو قبرستان را در آغوش گرفته
آفتاب روی برف های دور
سرما خورده
پرتقال را به یاد من می آورد
خوشم می آید.


گاه این یادآوری خاطرات گذشته برای شاعر و خواننده شکل‌گیری یک واقعه‌ی تراژیک است. خاطره‌ای که ما را به شکلی عجیب رو در روی کودکی قرار می‌دهد که با نگاه معصومانه‌ی خویش از تراژدی سخن می‌گوید که در عین لطافت سخن، نشان از سهمگینی واقعه‌ای عظیمی دارد که برای راوی/ کودک/ شاعر رخ نموده است.


پدر که نیست
 مادر بغض را با روسري اش زير گلو گره مي زند
و مدام جاروب مي کشد
بر خاطرات رفته
و خواهرم ازفرط لاغري پروانه اي غمگين مي شود


مادر همیشه برای شاعر نمادی از آرامش تجربه شده‌ی دوران کودکی است. مادر در شعرهای نجفی نقشی کلیدی دارد.


مي خواهم شعري بنويسم
آرام
شبيه مادرم.


یا در شعری دیگر این گونه از مادر می‌سراید:


پرنده روی سیم تلگراف نشسته
مادر کلاه سر بازی می بافد
خواهرم لحاف کرسی را تا چانه اش می کشد
از کوچه صدای خنده ی آدم برفی می آید.


مادر گاه در قالب راوی درون متن به یاری شاعر می‌آید و بهانه‌ای می‌شود برای به پیش راندن روایت در درون شعر.


مادرم می گفت
شب بیماری بود
باران بود
از تخم اسبها
آب می چکید.
عمویت جنون عشق گرفته بود
 دف میزد و سحر می شد.


این اشعار بیشتر محصول سال‌های 1۳۷0 است. دوری از زادگاه و خانواده برای شاعر دست‌مایه اشعاری شده بود که بیشتر دلواپسی‌های ... در زمینه‌ای بومی بود.


صدای زوزه ی گرگ ها از تنگه ی مارو می آید
میان صدای بره های غروب دلتنگ می شویم
خواهرم غمگین می شود
گربه پشت فانوس می رود:
و من این جور وقت ها اصلا ً گریه نمی کنم
فقط شعله های اجاق چشم هایم را می سوزاند
و تند تند مشق های عقب مانده ام را می نویسم
اشعار نجفی در دهه‌ی پیشین برای نجفی رنگ و بوی دیگری داشت. رنگ و بویی از مرگ در آن هویدا بود.


شمعی
بر گوری خاموش
خاطراتم را نگهبانی می‌کند.


اما انگار در این سال‌ها...  نیز شاعر تجربه‌ی تلخ آن سال‌های دور را فراموش نکرده است و از یاد نبرده که عدم آزادی، چه ضربه‌ی سهمگینی بر پیکره و روان او فرود آورده است. آرزو می‌کند که در سرزمینی غریب، شعری برای آزادی بنویسد.


دلم می خواهد در کافه ای مجارستانی بنشینم
 و بهترین شعر ها را برای آزادی بنویسم
در حالی که تبعیدی وطن باشم
ودلم لک زده باشد برای کوچه های خاکی دهکده ام


 زبان شاعر در این سال‌های آخر عمرش کمی با حال و هوای سال‌های ۷۰ تفاوت پیدا کرده بود و تنهایی و مرگ ضربه‌ای سهمگین و تحمل‌ناپذیر برای روان رنجور و بی‌قرار شاعر بود.


آدمی تنهاست
آدمی تنهاست
آدمی تنهاست
             شب تاریک است
آب زلال است و خیس
بند می‌گسلم از ورزا
تا بدرد جگرگاهم را تا گلو
تا بپاشد آشیان قمریان را ز هم
               اگر تو گفته باشی
                    می در پیاله می‌گردانند
رسنی سیاه دارم از شب
بر گردن ورزا
بند می‌گذارم

ته مانده روز
          در فانوسی تهی می‌سوزد.

[این قطعه حدود یک ماه قبل از فوتش سروده شد]


نجفی شاعری بود که شعر را زندگی کرد و زندگی را شاعرانه زیست. هیچ دفتر مکتوبی از شعرهای او نشر نیافته است؛ هرچند که بارها سعی در انجام این کار داشت –البته به اصرار دوستانش- اما هیچ گاه قلباً در پی انتشار اشعارش نبود. همین بی‌خیالی نشر آثارش باعث شده است که امروز شاعران ما از وجود چنین شاعری که در خلوت خویش زیسته بود، آگاهی نداشته باشند تا اینکه در مرداد ماه 1388 بالاخره نجفی از میان شاعرانی رخت بربست که طراوت اشعارش هنوز برایشان باقی است./ مجید نصرآبادی


جلسات عصر کتاب در ماه رمضان ساعت ۵ بعدازظهر در محل انجمن سینمای جوانان دفتر نیشابور برگزار می گردد. جلسه ی این هفته به نقد و بررسی کتاب "یادداشت های فردا" اثر حجت حسن ناظر اختصاص دارد.