مریم عزیزخانی در آئینه‌ی آثارش


صدای بی‌صدایان


مجید نصرآبادی


درباره نویسنده:
مریم عزیزخانی متولد ۱۳۶۴ است و دانش آموخته‌ی رشته‌ی گفتار درمانی است. او متولد شهر بیجار است و تا به امروز سه اثر بلند داستانی منتشر کرده است و در ده‌ها مسابقه داستان‌نویسی معتبر، حائز رتبه‌های قابل تامل داستانی شده است. او سال ۱۳۹۹ در پنجمین جایزه داستان کوتاه سیمرغ، با داستان "بعد، تو" شایسته تقدیر شناخته شد.


آثار نویسنده:
🔸️تابستان، جای خالی، زمستان
مریم عزیزخانی
نشر مایا: ۱۳۹۷


این اثر رمانی کوتاه و خواندنی‌ست. "تابستان، جای خالی، زمستان" شرح یک تراژدیِ رمانتیک است. مثلث عشقی که شرح دل‌دادگی است و در راس آن زنی بنام پریچهر حضور دارد. در این قمار عاشقانه، ضیاء، شیروان و سردار، دچار عشقی ممنوعه شدند که ابتدایش رسوایی و آخرش تباهی است و نیستی.
نثر روان و گاه شاعرانه‌ی اثر با درون‌مایه‌ی عاشقانه هماهنگ است و در فضاسازی داستان، نقشی تعیین کننده دارد. جملات تک‌ساختی فراوانی در اثر وجود دارد که تداعی کننده سبک "سعدی" در نوشتار است. جملات کوتاه اثر، در روایت‌پردازی ایجاد سبک کرده است.
تکنیک روایت‌گری بر پایه‌ی جریان سیال‌ذهن شکل گرفته است و در هر فصل از زبان یکی از شخصیت‌ها، داستان روایت می‌شود. گاه این فنّ روایت‌گری محرّکِ پیش‌رونده کنش‌های داستان است و گاه مخلّ بر تمرکز و وحدت ذهنی رخ‌دادها.
استفاده از زاویه دید غیرشخصی یکی از مهمترین و بارزترین ویژگی‌های این اثر است که به زیبایی هرچه تمام، نویسنده از پس آن برآمده است و ظرایف حالات و اندیشه‌های کاراکترها را به خوبی بتصویر کشانده است.
یکسانی تکنیک‌های روایت‌گری برای تمامی فاعل‌های شناسای اثر، انتخابی پسندیده نیست؛ چرا که کل داستان را با یکنواختی مواجه کرده است بگونه‌ای که تغییر زاویه دید در روایت نتوانسته است به این یک‌نواختی روایت‌گری پایان دهد.
انگاره دوآلیستی "زن لکاته" و "زن اثیری"، رنگ و بویی "بوف کور"‌ی به اثر داده است که نویسنده از ابتدا تا انتهای روایت، نتوانسته از تحت سیطره آن خارج شود. این رویکرد از منظری به اثر، اتمسفری خاص بخشیده است و از منظری دیگر آن را در یک دُور قرار داده است.
"تابستان، جای خالی، زمستان" مریم عزیز خانی، اثری خواندنی و پُرمایه است. ظرافت‌های زبانی اثر، خواننده را محسور خود می‌کند و شیرینی نثر نویسنده در ذهن خواننده، تا سال‌های سال، جا خوش می‌کند.


🔸️🔸️دالِک
مریم عزیزخانی
نشر مایا: ۱۳۹۸
۱۱۷ ص


"دالک" دومین اثر بلند داستانی مریم عزیزخانی است.
️رویکرد زنانه‌نویسی امروزه در ادبیات داستانی ایران توانسته است که جایگاه خویش را تثبیت کند. نوشتار زنانه می‌رود که مسائل اجتماعی و فرهنگی زنان را با رویکردی پدیدارشناسانه و انتقادی پیش چشم مخاطب به تصویر کشاند. زنان نویسنده برای بازپس گیری جایگاه ویژه خود باید بتوانند که بوطیقای نوشتار زنانه را طراحی کنند و از استیلای نوشتار مردانه فاصله بگیرند. گام نخست در این رویکرد، نوشتن از مسائل و معضلات اجتماعی و فرهنگی سیاست‌های تمایز جنسیتی در برابر هژمونی سیاست‌های جنسیتی است و گام پسین آن کشف بوطیقای نوشتار زنانه است.
️"دالک" اثر مریم عزیزخانی، تلاشی در راستای همین دست‌یابی به گام نخست نوشتار زنانه است. "دالک" روایت سه خواهر است که در تک‌گویی با مادر خویش داستان را به پیش می‌برند. سمانه، خواهر کوچک، در حال زایمان است و خواهرانش - سپیده و عادله - در تلاش برای تسهیل این امر، هر یک روایت زندگی خویش را بازگو می‌کنند. "دالک" شرحی از زندگی زنان یک خانواده‌ی سنّتی کرد بیجاری است. زنان این خانواده هر یک با مسائل و معضلات اجتماعی و فرهنگی جامعه‌ی سنّتی خویش دست به گریبان هستند و داستان شرحی بر این شیوه زیست جنسیتی زنانه است.
نویسنده در این اثر به زیبایی به زیست‌جهان سه شخصیت اصلی داستان نَقبی زده است و روایت را به پیش می‌برد اما از آن روی که شخصیت محوری تمامی این تک‌گویی‌ها، مادر یا همان "دالک" می‌باشد، تصویر این شخصیت، همپای و هم‌وزن سه خواهر رشد و بالندگی نیافته است. روشنائی و وضوحی که در شخصیت‌پردازی سه خواهر نمایان گشته است، "دالک" را در بر نمی‌گیرد و حتی شخصیت پدر نیز در داستان به محاق رفته است که تصویر درستی از او نداریم.
️ تکنیک روایی به کار گرفته شده در روایت‌پردازی، همانی است که نویسنده در اثر پیشین خود "تابستان، جای خالی، زمستان" استفاده کرده است؛ زاویه دید اول شخص برای راوی‌های متعدد داستان و آشکارگی پرسپکتیو ذهنی رخ‌دادها در متن داستان است. شاید بتوان این تلاش در روایت‌پردازی را در راستای تحقق بخشیدن به گام دوم نوشتار زنانه و تحقق بخشیدن به بوطیقای نوشتار زنانه‌ی نویسنده دانست.

البته همچنان معضل شکل‌گیری لحن و تمایز تفکیک زبان و بیان فاعل‌های شناسای اثر در این رمان نیز پا بر جاست، هر چند نسبت به اثر پیشین نویسنده تا حدودی کاهش یافته است.
نویسنده در روایت‌پردازی خلاقانه عمل می‌کند و همچنان بیان سیلس و روان داستان خواننده را محسور خود می‌کند و شیرینی نثر ادبی اثر را از یاد خواننده نمی‌برد. دالک اثری است که با خوانش آن تجربه‌های زنانه برای خواننده غیرهمجنس نیز ملموس می‌شود و تجربه‌ای بی‌واسطه را به ارمغان می‌گیرد.


🔸️🔸️🔸️کولبرف
مریم عزیزخانی
نشر باران، سوئد، ۲۰۲۴ (۱۴۰۳)
نشر رایگان اینترنتی
۱۶۶ ص.


خط داستانی:


رمان «کولبرف» روایت زندگی کولبری به نام «راز» است. راز باتفاق دوستش هیوا برای کولبری راهی کوه‌ها می‌شوند؛ در یکی از نوبت‌هایی که از مسیر برمی‌گردند به اصرار هیوا مسیر برگشت را تغییر می‌دهند و در این مسیر جدید پای هیوا به روی مین می‌رود و به مرگش می‌انجامد. راز مدتی از کولبری دست می‌کشد اما در نهایت مجبور می‌شود دوباره به کوه‌های سخت و برف گرفته‌ی کردستان برگردد. او در آخرین سفرش در کوه گم می‌شود.


نقد داستان:


«کولبرف» در هفده فصل کوتاه و به روایت شخصیتهای مختلف داستان به تصویر کشیده می‌شود. هر فصل را یکی از شخصیت‌های داستان روایت می‌کند و برخی از فصول نیز به روایت دانای کل بیان می‌شود. راوی‌های متفاوت باعث می‌شوند که داستان از زوایای گوناگون مورد بررسی قرار گیرد. نویسنده پیشتر این شیوه‌ی روایتی را در آثار پیشین بکار گرفته بود.
داستان با روایت عایشه، مادر "راز" آغاز می‌شود و در فصل بعدی روایت را صمد، برادر راز و در فصل سوم هیوا دوست راز به روایتگری می‌پردازند.
تعدد راوی‌های بسیار باعث نشده است که زوایای گوناگون حادثه مورد بررسی قرار گیرد و هر راویی نیز داستان زندگی خویش را به تصویر می‌کشد. این تکنیک نوعی تنوع در روایتگری ایجاد می‌کند که شیوه‌ای مدرن است و فاکنر در "خشم و هیاهو" و هوشنگ گلشیری در "شازده احتجاب" بکار گرفتند. این تکنیک می‌تواند تمرکز را از خط داستانی برگیرد و حادثه اصلی را به حاشیه براند و خواننده را در یک هزارتوی راوی‌گری سرگردان کند.
چرخش‌های بسیار راوی بجای اینکه تمرکز را بر روی حادثه‌ی اصلی قرار دهد بیشتر به معرفی اعضای یک خانواده پرداخته است. استفاده از شخصیت‌های متعدد در اثر، تمرکز روایتگری را به سمت شخصیت‌پردازی برده است و از حوادث اصلی فاصله گرفته است.
این جدال میان حادثه و شخصیت، یکی از رویکردهای قدیمی است که نویسندگان با آن مواجه هستند. البته این مسئله بدین معنا نیست که داستان فاقد حادثه است بلکه نویسنده مجبور می‌شود با خرده روایت‌هایی که برای شخصیت‌پردازی ایجاد می‌کند، داستان را به پیش برد اما این خرده روایت‌ها، از خط اصلی داستان فاصله می‌گیرند. این رویکرد باعث می‌شود که دو شیوه‌ی روایت‌گری را شکل دهد، شیوه‌ای که تمرکز بر شخصیت‌پردازی دارد و شیوه‌ای که تمرکز بر حوادث داستان دارد و هر یک نیز مخاطبان خاص خویش را می‌طلبد.
کولبرف روایت رنج مداوم مردمی‌ست که از نبود شغل و موقیعت‌های امن کاری ناچار به پذیرش سخت‌ترین کارها در خطرناک‌ترین شرایط ممکن با کمترین میزان دستمزد هستند.
نویسنده پس از دو اثر پیشین خود که تمرکز بر مسائل زنان داشت در این اثر بیشتر بر یک معضل اجتماعی متمرکز شده که در منطقه‌ی کردنشین کشور تبدیل به یک مسئله سیاسی نیز گشته است.
نویسنده بجای روایت رسمی حکومت، داستان را از نگاه روایت‌های غیر رسمی مردمی به تصویر می‌کشد. به زعم میخائیل باختین، روایت از آگاهی غیر رسمی مردمی که حاشیه‌نشین به حساب می‌آیند به تصویر کشیده می‌شود. مردم حاشیه‌نشین روایت‌های دارند که نویسنده در هر سه اثرش بدانها پرداخته است و این رویکرد نویسنده در به رسمیت نشاندن صدای اقلیت در برابر صدای اکثریت است. آگاهی غیر رسمی، جایی برای فریاد در برابر آگاهی رسمی می‌یابد و آن جا است که رمان متولد می‌شود. رمان محل بروز چند صدایی در برابر تک صدایی ناشی از دیکتاتوری زبان می‌باشد.


بریده‌ای از داستان کولبرف:


داستان را عایشه با مادر راز شدن آغاز می‌کند و دانای کل به همراهی راز به پایان می‌رساندش. داستان این‌گونه آغاز می‌شود:
«تو را زاییده‌ام یا خون را نمی‌دانم؟ صدیقه دست‌های خونی‌اش را می‌مالد به فرش زیر پاش. می‌گوید: "امشب آل می‌آید سراغم. می‌گوید: "آل بوی خون را که بشنود خودش را می‌رساند." سروه گریه می‌کند. صبری می‌گوید: "دوست داری بازم بهت شربت قند بدم؟" نگاه تو می‌کند که کوچکی و پیچیده شده‌ای در متقالی سفید و نفس می‌کشی. می‌گوید وقتی ریشه‌های قالی شربت خوردند او هم خورده ازش. شربت قند و گلاب بود. صبری درست کرده بود که بمالد به ریشه‌ی قالی تمام شده‌اش پیش از بریدن بندهاش. انگار که گوسفندی را بخواهند قربانی کنند و آبش بدهند.

صبری می‌گوید: "بازم شربت می‌خوای؟" سروه می‌گوید: "می‌خوام." صبری دست سروه را می‌گیرد و می‌برد با خودش. داپیره سنجاقی از پیراهنش باز می‌کند و قفل می‌کند به پیراهن من.
می‌دانستم که تو را می‌زایم امشب بعد از این که با سروه از خانه‌ی صبری برگشتم به خانه. می‌دانستم که امشب می‌آیی. نه درد داشتم و نه آبی لباسم را خیس کرده بود و نه لکه‌ای دیده بودم. می‌دانستم که امشب تو را می‌زایم. انگشت می‌کشیدی توی دلم انگار چیزی بخواهی بکشی. انگار شاخه "به رو"یی خودش را بکشد روی صورت عابری. من از شربت آب و قند و گلاب صبری که حاضر کرده بود برای قالی تمام شده‌اش، خوراندم به تو. هیوا که نوک انگشتانش را از شربت خیس کرد، تو شروع کردی به بالا و پایین پریدن. ریشه‌های قالی که خیس شد، خستگی قالی که در رفت، صبری که سرش را برید، تشتی از آب میان پاهایم جاری شد. صبری گفت: "برای هیوا بافته‌ام برای شب عروسیش." هیوا خوشی کرد و روی قالی ذبح شده بالا و پایین پرید. صائب در حیاط را باز می‌کند. صدای سرفه‌هاش را می‌شنوم. می‌خواهم بنشینم توی جایم. صدیقه نمی‌گذارد. می‌گوید: "یه دقیقه بتمرگ!" می‌خوای خون ببردت؟ تو را زاییده‌ام یا خون را نمیدانم. خون همین‌طور از بین پاهام می‌ریزد روی تشک زیرم. پاهام خیس خون است. خونی که تن دارد، که دست دارد، که انگشت دارد، انگشتان خیسش دارد می‌رسد به کمرم، دارد چنگ می‌کشد و پوستم را می‌خراشد و خودش را می‌رساند تا یقه‌ی پیراهنم انگشتانش را حلقه می‌کند دور گردنم نفسم بند می‌آید. پشت گردنم از خون خیس است.
صائب تو نمی‌آید. دلم برایش پر می‌کشد، تکان نمی‌توانم بخورم تکان که می‌خورم تکه‌های باقیمانده‌ی بدنی که از خون خلق شده و نه ماه در شکم من کنار تو شکل گرفته خودش را می‌کشد بیرون، روی لباسم شیار می‌کند. روی تشکم روی فرش اگر نم پس بدهد چه؟»


لینک دریافت کتاب "کولبرف" برای خوانندگان داخل ایران:


https://drive.google.com/file/d/1euLS2u0REW9yfcf6aNo94nT5a0gDcNIs/view