راهی به رهایی از سلطه گفتار
نگاهی شالوده‌شکنانه به فیلم «کودک خاموش»


مجید نصرآبادی



کودک خاموش (The Silent Child) فیلمی کوتاه با بازی و نوشته ریچل شنتون و به کارگردانی کریس اورتون است که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد. این فیلم داستان زندگی لیبی، دختری چهارساله و کاملاً ناشنوا را روایت می‌کند که تمام زندگی‌اش را در خاموشی گذرانده تا این‌که یک پرستار/ مددکار اجتماعی (با بازی ریچل شنتون) برای آماده‌سازی او در مدرسه به کمک خانواده لیبی می‌آید. ریچل با او با زبان اشاره ارتباط برقرار می‌کند.
خانواده لیبی دوست دارند که دخترشان لب‌خوانی را بیاموزد اما پرستار او زبان اشاره را به لیبی گوشه‌گیر یاد می‌دهد و با او ارتباطی عاطفی برقرار می‌کند. لیبی که از جانب خانواده جدی گرفته نمی‌شود و در انزوا به سر می‌برد با آموختن زبان اشاره، دریچه‌ای جدید به زندگی‌اش باز می‌شود. بالاخره خانواده لیبی تصمیم می‌گیرند که عُذر پرستار را بخواهند و لیبی را به مدرسه عادی بفرستند تا با کودکان عادی درس بخواند و قدرت لب‌خوانی‌اش افزایش یابد.


این فیلم نوزده دقیقه‌ای در نودمین دوره جوایز اسکار برنده جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه شد. فیلم «کودک خاموش» چالش کودکان ناشنوا را به تصویر می‌کشد و انتخاب زبان ارتباطی با سایر ناشنوایان و دیگران را مطرح می‌کند.
فیلم به مثابه یک اثر روایی از دیدگاه‌های متفاوتی قابل نقد و بررسی است و زاویه دیدی که در ادامه برای نقد مطرح می‌شود نقدی شالوده‌شکنانه (ساختارشکنانه) بر این اثر است.
زبان یک رابطه‌ی بین‌الاذهانی میان کنشگران اجتماعی است. زبان ماهیتی مبتنی بر نشانه دارد و بَرساختی اجتماعی است. زبان چه در قالب «گفتار» یا «نوشتار» از نشانه‌هایی به شکل «حروف» یا «کلمه» که وابسته به «صدا» و «خط» هستند برای انتقال معنا استفاده می‌کنند. ارتباط و انتقال معنا از مهمترین وجوه زبان است. انسان‌ها در درازنای تاریخ دریافتند که قادر به خلق نظامهای نشانه‌شناختی هستند که با کمک آن می‌توانند با یکدیگر ارتباط بگیرند و احساس، اندیشه و عواطف خویش را به دیگری انتقال دهند.


زبان در طول تاریخ برای انسان در قالب نظامهای تصویری، بدن‌مندی، اشاره‌ای، گفتاری و نوشتاری، بروز و ظهور یافته است. امروزه انسانها از هر پنج شکل این نظامهای نشانه‌ای برای ارتباط و انتقال معنا استفاده می‌کنند.
هر پنج نظام ارتباطی تصویری، بدن‌مندی، اشاره‌ای، گفتاری و نوشتاری برای انتقال معنا از شخصی به شخصی دیگر سازمان یافته است و از این منظر که هر پنج شکل یک کارکرد دارند، که ارتباط و انتقال معناست، تفاوتی میان آنها وجود ندارد.
از منظر علم زبان‌شناسی، میان زبان‌های گوناگون بشری تفاوتی در کارکرد و برتری میان آنها وجود ندارد و هر یک با توجه به بستر شکل‌گیری آن، نیازهای کنشگران زبانی خویش را برطرف می‌کنند، نیازهایی که منوط به برقراری ارتباط و انتقال معناست.


اغلب ما فکر می‌کنیم که نوشتار به عنوان همکار و دستیار گفتار، نقش ایفا می‌کند اما به گواهی تاریخ، نوشتار همیشه رقیبی برای گفتار بوده است. نوشتار در طول گفتار قرار گرفته است و شکلی دیگر از گفتار است. گواه زبانشناسان این است که تاریخ نوشتار تقریباً یک‌پنجاهم تاریخ گفتار است.
ژاک دریدا فیلسوف شالوده‌شکن (واسازی)، معتقد است که فردیناند دو سوسور پدر علم نوین زبان‌شناسی، میان گفتار و نوشتار تفکیک ایجاد کرده است. سوسور می‌نویسد: «زبان و خط دو دستگاه نشانه‌ای متمایز از یکدیگرند و دومی تنها به خاطر نمایاندن اولی به وجود آمده است. پدیده زبان را نمی‌توان به خاطر پیوند میان واژه مکتوب و واژهٔ ملفوظ تعریف کرد بلکه تنها واژهٔ ملفوظ این پدیده را می‌سازد اما واژهٔ مکتوب آنچنان با واژۀ ملفوظ که اولی تصویر دومی است، آمیخته می‌شود که کم کم نقش اصلی را غصب می‌کـند و سبب می‌گردد تا برای نمایش نوشتاری نشانهٔ آوایی ارزشی مساوی یا حتی بیش از خود نشانه آوایی قائل شوند این امر درست مانند آن است که بپنداریم برای شناسایی یک شخص بهتر است به عکس او نگاه کنیم تا به خود او.» (دوره زبان‌شناسی عمومی، ص۳۶)
سوسور در ادامه می‌نویسد: «انسان قبل از آموختن خط، سخن گفتن را فرا می‌گیرد. وقتی میان زبان و رسم الخط ناهماهنگی پدید آید، حل اختلاف برای هر کس به غیر از زبان‌شناس مشکل خواهد بود؛ اما از آنجا که صدای زبانشناس به جایی نمی‌رسد صورت نوشتاری خواهی نخواهی از مقامی والاتر برخوردار می‌گردد زیرا هر راه حلی که از طریق آن ارائه شود، آسانتر خواهد بود؛ به این ترتیب خط از اهمیتی که محق آن نیست، برخوردار شده است.»

این استیلای گفتار بر نوشتار ناشی از رقابتی است که میان این اشکال ارتباطی صورت پذیرفته است. پدید آمدن نوشتار یعنی پدید آمدن رقیبی تازه برای گفتار که این رقابت در طول تاریخ همیشه بدون خونریزی نبوده است.
بسیاری از گفتارهای ما امتناع از نوشتار دارند و تن به نوشتار نمی‌دهند چرا که رازآمیزی و اقتدار خویش را از دست می‌دهند. تمامی فرقه‌های اسرارآمیز هیچگاه تن به نوشتار ندادند و تنها شیوه‌ی انتقال معنایی سینه‌به‌سینه را برگزیدند.


گفتار هیچگاه اجازه قدرت گرفتن به نوشتار و سایر اشکال ارتباطی را نمی‌دهد. زمانی نوشتار قدرت گرفته بود اما بالاخره گفتار توانست با تکنولوژهای جدید حیثیت از دست رفته خویش را باز یابد. تاریخ تقابل گفتار/ نوشتار تاریخی خواندنی است که در آن خونریزی‌های بسیاری دیده می‌شود.
این تقابل تنها برای گفتار/نوشتار نیست بلکه گفتار در برابر تمامی اشکال دیگر ارتباطی چون اشاره‌ای، تصویری و بدن‌مندی چنان مقاومتی می‌کند که جز به حاشیه راندن آنها تن نمی‌دهد.
تقابل‌ها، مسئله‌ای بنیادین در ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و فلسفی است. کشف تقابل‌ها و هویت‌بخشی به آنها و برتری‌جویی یک وجه بر دیگری، امری‌ست که فیلسوفان شالوده‌شکن به آن توجه کردند. ژاک دریدا، فیلسوف فرانسوی در آثارش به این مسئله توجه نمود و سعی در صورتبندی مفاهیم دوگانه و واسازی از این دوگانه‌ها و تقابل‌ها در آثار ادبی و فلسفی داشت.


دریدا، متافیزیک افلاطون را "متافیزیک حضور" می‌نامد زیرا از نظر افلاطون حقایق در جایی آسمانی، درونی، قلبی، ذهنی، عقلی و ... حضور یا ثبات و قرار دارند. جهانِ تجربه جایی است که همه چیز پویا و متغییر است و عرصه‌ی غیاب است و نه حضور و انسان در تاریخ متافیزیکی غرب، حضور را در جایی دیگر جستجو کرده است. تاریخ متافیزیک غرب عرصه‌ی ایجاد سلسله مراتبی خشونت‌بار به منظور طرد، نفی و اخراج یک وجه با قرار دادن آن در برابر وجهی دیگر است.
تقابل‌های متافیزیکی حضور، تقابل‌هایی چون: جسم/ روح، وحی/ تجربه، آسمان/ زمین، مرد/ زن، گفتار/ نوشتار، خیر/ شر، طبیعی/ فرهنگی و از همه مهمتر حضور/ غیاب است. «حضور» همان وجهی است که هماره در جایی قرار دارد و «غیاب» همان وجهی است که همیشه در حال تغییر و شوند است.


در تقابل گفتار/ نوشتار همواره این گونه نشان داده می‌شود که معنا در گفتار حضور دارد و مدلول در آگاهی و ذهن است. پس گفتار وجود منبعی است برای معنا که تفکر از آنجا سرچشمه می‌گیرد و به آن باید نزدیک شود.
از نگاه قائلین به ارجحیت گفتار، نزدیکی زبان گوشتی با مغز و دوری دست در نوشتار از سر، به شکلی استعاری، دلیلی بر حقانیت گفتار بر نوشتار شمرده می‌شود.
دریدا می‌پرسد که این منبع معنا کجاست؟ و چه دلیلی برای وجود آن هست؟ دریدا معتقد است که معنا در جایی نهفته نیست بلکه باید تولید شود؛ معنا از جایی بیرون نمی‌آید بلکه نتیجه تفسیر و خواندن است. ما همواره با تفسیر و تفسیرِ تفسیر مواجه هستیم و هیچ متن اصیلی وجود ندارد. مواجهه انسان با جهان همواره با فرآیند تفسیر همراه است.
الگوی مناسب تجربه، دیدن نیست بلکه خواندن است. ما همواره نه با خود چیزها بلکه با ردّ پای چیزها مواجه هستیم و مدلول و معنای نهایی همواره به تعویق می‌افتد. حضور ایده‌ها در جایی متافیزیکی، ادعایی پوچ است بلکه باید از ردّ ایده‌ها در ما و از روی‌آورندگی ما به آنها سخن گفت.


دریدا تقابل گفتار/ نوشتار را واسازی می‌کند. او نوشتار را که منزلتی دومی یا انضمامی نسبت به گفتار دارد را «نوشتار آوایی» می‌نامد. نوشتار نسبت به گفتار، درجه دو، فرعی و اشتقاقی است و در نظام زبانی، مادون گفتار است. او بجای «نوشتار آوایی» از نوشتاری فلسفی یاد می‌کند که همان جایگاه غیاب و دلالت بی‌پایان است: جایگاه تولید بی‌پایان معنا.
دریدای اول قصد واسازی لوگوس‌محوری (به یک معنا، عقل‌محوری) را دارد. نوشتار غیرآوایی باید لوگوس را که نماینده حقیقت، حضور و گفتار پُر است را رسوب‌زدایی کند. تکاندن و هم‌زدن لوگوس‌محوری با استفاده از واسازی یعنی رسوب‌زدایی از تقابل‌های دوگانه و برآفتاب کردن حقیقت در جلوه‌ای نوین؛ کشف حجاب از سَر حقیقت است.
لوگوس‌محوری، هستی‌بخش موجودات به منزله حضور هست؛ حضور به عنوان یا در مقام ایده، جوهر، ذات، وجود، خودآگاهی، سوبژکتیوته و بیناسوبژکتیوته واقع می‌گردد. دریدا قصد ندارد که مفاهیم و نتایج حاصل از لوگوس‌محوری را محو کند چون واسازی (ساختارشکنی یا شالوده‌شکنی) چیزی را محو و نابود نمی‌کند و این مفاهیم ضروری هستند و بدون آنها چیزی قابل فهم و ادراک نیست. از نظر دریدا همین مفاهیم هستند که به کار ویران کردن میراثی می‌آیند که به آن تعلق دارند. او با ابزار لوگوس به جنگ لوگوس می‌رود. واسازی گفتمانی نقادانه و فراگیر است و هیچ چیز، حتی خودش خارج از تیررس نقد نیست چون هیچ فرازبانی وجود ندارد.

هیچ راهی برای برون رفت از افق زبان وجود ندارد. جهان متن است و هیچ بیرون از متنی وجود ندارد. هر نقدی بر وضعیت جهان از افقی درون جهان صورت می‌گیرد.
دریدا لوگوس‌محوری را در پیوندی اصیل و ذاتی با آوامحوری می‌بیند و لوگوس‌محوری چیزی جز آوامحوری نیست.
نوشتار در لوگوس‌محوری همان امر سرکوب شده‌ای هست که همواره باز می‌گردد. سرکوب نوشتار، سرکوب ناموفقی است که مورد علاقه‌ی روانکاوی است.
واسازی همین راهکار دریدا در مواجهه با تقابلهاست. در بررسی هر مفهوم همواره با تقابل آن مفهوم و ضدش مواجه می‌شویم. هر نظام مفهومی همواره توسط بیرون‌اش تعیین می‌شود؛ در تقابل‌ها همواره سلسله مراتب وجود دارد و یکی از دیگری برتر است؛ تقابل‌ها همواره خشونت بارند. یکی درون و دیگری بیرون است. گفتار درون و نوشتار بیرون است. همواره یکی دیگری را تحقیر می‌کند و رابطه میانشان مبتنی بر جنگ و نفرت است.


دریدا در اینجا وارث آری گویی نیچه‌ای است؛ گشودگی‌ای رو به دیگری و سست کردن مرزهای موهوم. دیدیم که تحلیل تقابل، نه به تعیین مفهوم که به یک تقابل تازه می‌انجامد. مفهومی که قرار است به واسطه تقابل برقرار گردد همواره به تعویق می‌افتد.
ساختارهای مفهومی در مقابل تحلیل، توان حفظ انسجام خود را ندارند. ساختارها با تعیین بیرون خود سعی می‌کنند منسجم بمانند اما همواره در برابر بیرون رسوخ پذیرند. ساختار همواره محل نزاع مرکز و بازی است. مرکز سعی دارد انسجام ساختار را حفظ کند و بازی آن را پویا و متزلزل می سازد.
آیا نتیجه واسازی شکاکیت است؟ دریدا معتقد است اینکه واسازی امکان پذیر است به این معناست که امری واسازی‌ناپذیر وجود دارد؛ امری واسازی‌ناپذیر که علت واسازی است. نظام‌های ریاضی در مقابل تحلیل انسجام خود را حفظ می‌کنند زیرا درباره چیزی جز خود نیستند. وقتی یک نظام مفهومی واسازی می‌شود بدان معناست که فاصله‌ای میان نظام و آنچه نظام درباره آن است وجود دارد. آن چیز همان است که نمی‌گذارد نظام انسجام خود را حفظ کند. این همان حقیقت نظام است. این حقیقت بر روی نظام مفهومی ردی به جا می‌گذارد که نظام را شکافدار می‌سازد. ما از طریق همین ردّ و شکاف از حقیقت باخبر می‌شویم. واسازی قدم برداشتن در راه حقیقت است. واسازی همان نقد است. نقدی که سعی می‌کند ساختار را منهدم کند. واسازی همان طنز است. طنزی که سعی می‌کند تقابل‌ها را به سخره بگیرد.


سلطه، اشکال آشکار و پنهان دارد. این فیلم شکلی از نظام سلطه‌ی پنهان را به تصویر می‌کشد، نظامی که کمتر به آن فکر کرده‌ایم، نظام سلطه‌گری گفتار.
گفتار، نظامی از ارتباط است که قصد می‌کند هر گونه نظام ارتباطی دیگر را از میدان خارج کند: نظام نوشتاری، اشاره‌ای، تصویری و بدن‌مندی.
سلطه‌گری و سرکوب در میان این تقابل گفتار با سایر نظام‌های ارتباطی، قصد دارد که یکی را بر مسند نشاند و دیگری را به مسلخ برد. سلطه‌گری گفتار گاه با خشونت و قدرت برهنه این کار سرکوب را انجام می‌دهد و گاه به شکلی پنهان و مخفی.
زبان گفتاری از گذشته تا به امروز توانسته است اقتدار خویش را با سرکوب آشکار و پنهان سایر نظام‌های ارتباطی، حفظ کند.
نظام سلطه همیشه راهی برای اقتدار می‌یابد. لوگوس‌محوری از طریق تقابل‌های دوگانه‌ی گفتار/نوشتار و ... اقتدار خویش را مستولی می‌کند.
دریدا سرکوب را از نگاه فروید، سرکوبی ناموفق تعریف می‌کند. سرکوب، نه فراموشی است و نه طردشدگی؛ نه رد کردن است و نه دور نگه‌داشتن. سرکوب دور نگه‌داشتن مسئله بیرونی نیست بلکه نیازمند آن است که بازنمایی از مسئله بیرونی در درون خود داشته باشد و در درون خود مکانی برای سرکوب نگه داشته باشد. «سرکوبی که ناکام مانده بیش از سرکوبی که موفق شده است، مورد علاقه ماست؛ زیرا سرکوب موفق اکثراً از بررسی ما می‌گریزد.»


لیبی، دختر بچه‌ی ناشنوا باید سرکوب شود. او نباید تنها با نظام اشاره‌ای ارتباط بگیرد. درست است که ناشنوایان برای ارتباط با خود نیازمند گفتار نیستند اما سلطه‌ی گفتاری اجازه نمی‌دهد که تنها به اشاره بسنده شود.
ناشنوایان باید توانایی ترجمه‌پذیری را بیاموزند تا با جهان گفتاری ارتباط برقرار کنند. همان‌گونه که امروزه اقتدار زبان انگلیسی بر جهان گفتاری حاکم شده است و سایر زبان‌های گفتاری را به حاشیه رانده است، زبان اشاره‌ای نیز به تنهایی قادر به قدرت‌نمایی در برابر گفتار نیست.
زبان اشاره‌ای باید سرکوبی ناموفق یا ابتر شود. سرکوبی که منجر به طردشدگی و انکار آن نشود، سرکوبی که آن را نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک نگه دارد. زبان گفتاری، زبان اشاره‌ای را سرکوب می‌کند اما آن را به طور کامل پاک نمی‌کند و به جایی خیلی دور و مدفون شده نمی‌فرستد بلکه باید در نهاد لیبی - ناشنوا - همیشه حضور زبان گفتار حس شود و او فکر نکند که تنها با زبان اشاره می‌تواند امور خود را مرتفع کند.

ناشنوا باید همواره حس تمایز خویش با دیگران را درک کند و سرکوب‌شدگی توسط گفتار را در ناخودآگاه خویش داشته باشد.
سرکوب ناکام مانده بهتر از سرکوب کامل است چون در سرکوب ابتر همیشه زخمی شده در جلوی دیدگان هست و زجر‌‌ کشیدن آن را خواهیم دید. اما با حذف و طردشدگی دیگر قادر به دیدن رقیب نیستیم.
ژاک دریدا گزاره‌ای در باب ترجمه بیان می‌کند با این مفهوم که «در واقع من باور ندارم که هرگز چیزی بتواند ترجمه‌ناپذیر باشد و همچنین ترجمه‌پذیر.»
وقتی می‌گوید «چیزی» مرادش هر چیزی هست که متن یکی از آنهاست و مرادش از ترجمه یعنی توضیح و بیان چیزی با چیز دیگر. نظام سلطه در اینجا می‌خواهد که کودک، تحت سیطره ترجمه‌پذیری در پارادایم خویش باشد و غلبه گفتار را بر اشاره طلب می‌کند. کودک ناشنوا باید هم ترجمه‌پذیر باشد و هم ترجمه‌ناپذیر. این در میانه بودن، همان سرکوب ابتر است.
نظام نشانه‌ای اشاره‌ای برای ناشنوایان راهی به رهایی از زیر اقتدار این نظام سلطه گفتاری است اما نظام گفتاری نمی‌خواهد که سلطه و اقتدار خویش را از دست بدهد.
در انتهای فیلم پرستار از پشت میله‌های پرچین حیاط مدرسه با دختر ملاقات می‌کند در حالیکه میان این دو میله‌های حصار مدرسه حائل است آنها برای یکدیگر ابراز عشق می‌کند اما نه به زبان سلطه بلکه به زبان اشاره، زبان رهایی.
مدرسه دقیقاً محلی است برای تربیت کودکان تابع لوگوس‌محوری، کودکانی که گفتار می‌آموزند. مدرسه نظامی مبتنی بر سلطه‌های ایدئولوژیک است که از گفتار/ نوشتار گرفته تا سایر تقابل‌های متافیزیکی.
محوری‌ترین تقابل دوگانه این فیلم تقابل گفتار/ اشاره است. فیلم بر پایه درونمایه «سلطه» استوار گردیده است. کودک نماد معصومیت است و پدر/ مادر/ خانواده/ مدرسه نماد اقتدار و سلطه هستند. لیبی فرزندی نامشروع است و قانونی نیست و نمادی از رهایی از سلطه نظم نمادین است. کودک فرزند نامشروع مادر (سوزان) است و پدر فعلی او، پُل نیست.


این نقد، تحلیل بنیادهای متافیزیکی فیلم است که در تقابل دوگانه گفتار/ اشاره نهفته است. ویران‌سازی و تخریب متافیزیکی اثر باید صورت گیرد تا از بنیاد این تخریب و کشف حجابی که حقیقت را پوشانده به منطق درونی اثر برسیم و نه آنچه مولف قصد کرده بگوید. اگر قصد مولف را آموزش زبان اشاره در کنار لب‌خوانی بدانیم اما سکانس پایانی چیز دیگری می‌گوید: لیبی با پرستار به زبان اشاره ارتباط می‌گیرد و نه اشاره و لب‌خوانی و این یعنی خروج از اقتدار گفتار و به رسمیت شناختن آنچه غایب هست و در عین حال ضروری برای ناشنواست یعنی زبان اشاره. درهم شکستن سلطه گفتار بر اشکال غایب دیگر ارتباطی و راهی به رهایی از سلطه گفتار درونمایه این اثر است: راهی به رهایی از سلطه گفتار.
۲۴ خرداد ۴۰۳

🔸️ چاپ شده در هفته نامه خیام نامه

۲۹ خرداد ۱۴۰۳

شماره ۵۶۰

ص ۴