کانت خوانی [11]/ 4 - ایدئالیسم: جرج بارکلی (۱۷۵۳–۱۶۸۵)George Berkeley
کانت خوانی [11]
مجید نصرآبادی
4 - ایدئالیسم: جرج بارکلی (۱۷۵۳–۱۶۸۵)George Berkeley
برخی کانت را ایدئالیست می دانند؛ هرچند که او این برچسب را نمی پذیرد و از ایدئالیسم مطلقی که برخی از همعصرانش به او اطلاق دادند، دوری جست. کانت در "نقد عقل محض"، آنجایی که مبحث شکاف میان نومن (پدیدار) و فنومن (شیء فی نفسه) را می گشاید، بحث ادراک تصور اشیاء فی نفسه را مطرح می کند. ما از آن روی کانت را شخصیت محوری تمام این گفتارها برشناختیم که مباحثی را که او مطرح می نماید برآیند تمامی فلسفه های پیشین و پسین وی می باشد. یکی از مباحثی که کانت با درگیر است، ایدئالیسم می باشد که سرآغاز این تفکر را نزد بارکلی می توان جست که از نظر زمانی به دوره کانت نزدیک است و از همعصران وی بشمار می آید.
ایدئالیسم نقطهٔ مقابل رئالیسم (واقع گرایی یا اصل اصالت واقع) است که معتقدست برای شناخت حقیقت جهان بیرون، چندان نمیتوان به ذهن انسان متّکی بود.
جملهٔ مشهور بارکلی « esse est aut percipi aut percipere» (شرط وجود، درک شدن توسط حواس است یا وجود عبارت است از مُدرَک شدن یا ادراک کردن) پاسخی به مسایل دوالیسم رنه دکارت بود، و تا مدتها در محافل فلسفی مورد بحث بود. او معتقد است که مادّه و شیء وجود حقیقی ندارد و آنچه هست و میبینم «نور است و رنگ» که با چشم دیده میشود.![]()
بارکلی در قرن هفدهم زندگی میکرد، قرنی که در آن نگاه انسان به هستی و جهان عوض شده بود، در علوم طبیعی کسانی مثل گالیله و بویل و هاروی و نیوتن و در علوم سیاسی کسانی مثل هابز و در فلسفه کسانی مثل دکارت ولایبنیتس و اسپینوزا و لاک تفسیر جدیدی از جهان و هستی ارائه داده بودند. در تفسیر جدید نگاه سنّتی و دینی ویران و یا سست شده بود. تفکر بارکلی در واقع واکنشی است در برابر این تصویر عقلانی نو از جهان؛ و همچنین کوششی است برای رهانیدن یا بازگردانیدن اصول و مبانی رویکرد دینی یا به طور خلاصه، نجات جهان بینی دینی، وسپس خود دین و اصول آن. وقتی دکارت ماده را چون جوهری مستقل در نظر گرفت به نظر بارکلی، دکارت ماده را به مقام خدایی رسانده است. بارکلی در برابر ماتریالیسم نهفته در اندیشههای لاک وهابز و دیگر اندیشمندان قرن هفدهم و قوانین نیوتن که جهان را هم چون یک ماشین عظیم میداند که تابع قوانین مکانیستی است، موضع گیری میکند. در این جهان جایی برای خداوند نیست. بارکلی معتقد است که این اندیشهها باعث تیرگی و تباهی اخلاقی انسانها میشود، از سویی به بی خدایی و از سوی دیگر موجب شک گرایی در بارهٔ معنویت و مبانی دینی میشود؛ لذا در برابر اندیشههای مادی زمان خود، منکر ماده شد. در واقع او که خود اسقف کلُوین بود ماده گرایی را سرچشمه الحاد میشمرد ولذا در صدد برآمد تببینی متمایز از جهان ارائه دهد. در کتاب «سه گفت و شنود میان هیلاس و فیلونوس» فیلونوس دیدگاهی ارائه میکند که هیلاس شکاک، آن را عجیب و غریبترین چیزی که تابحال به ذهن انسان رسیده وصف میکند. ایدهٔ خود بارکلی نیز مبنی بر نفی اساس و اصالت ماده در جهان نیز مشابه ایدهٔ قهرمان کتاب او، جزو عجیبترین ایدههای تاریخ فلسفه محسوب میشود.
نکته اصلی فلسفه او این است: چیزی به نام ماده وجود ندارد. خیلی ساده، همهٔ اشیاء و جهان پیرامون ما تنها ساخته و پرداخته ذهن ماست. تنها ذهن وجود دارد که حامل ایده هاست. هرآنچه که ما احساس و ادراک میکنیم در واقع همان ایدههای ذهنی خود ما هستند، وجود خارجی ندارند .
بارکلی به کلی منکر وجود دنیای خارج بود و عقیده داشت که فقط روح نامتناهی و ارواح متناهی دارای وجود میباشند و صور محسوس را خداوند در ذهن ما ایجاد میکند و آنچه در نظر ما «وجود» جلوه میکند ایدهای بیش نیست.
بارکلی نخستین بار دیدگاه خود دربارهٔ نفی وجود جوهر مادی را در رسالهٔ «مبادی علم انسان» و سپس در «سه گفت و شنود میان هیلاس و فیلونوس» مطرح ساخت. بارکلی در رسالهٔ "مبادی علم انسان" اینگونه استدلال میکند که انتزاع کیفیاتی که از یکدیگر جدایی ناپذیر هستند امکانپذیر نیست. مثلاً نمیتوان «بعد» را بدون وجود «جسم» و جسمی بدون بعد را تصور کرد. ما تنها زمانی میتوانیم حکم به وجود چیزی بدهیم که بتوانیم آن را با یکی از حواس خود ادراک کنیم در غیر این صورت دلیلی بر وجودش در دست نداریم؛ به عبارت دیگر وجود داشتن برابر ادراک شدن است. انتزاع «وجود» از شیء ناممکن است بنابراین نمیتوانیم وجود داشتن شیء را به صورت جداگانه ادراک نماییم و حکم به وجود آن بدهیم و هیچ جوهری مگر جوهر روح وجود ندارد.
از آنجایی که هیچ تصوری بدون علت نمیتواند در ذهن به وجود آید بنابراین جوهری به نام روح سرچشمهٔ ایجاد این تصورات است. تصورات ممکن است حاصل ارادهٔ خود ما باشد مانند تصور درختی خیالی یا موجودی خیالی مانند سیمرغ. اما تصورات دیگری هم موجودند که حاصل ارادهٔ انسان نیستند و انسان نمیتواند مانع بروز آن در ذهن خود شود مانند درختی واقعی که مسئول ایجاد آنها خداست. آنچه که درخت نخست را از درخت اخیر جدا میسازد وجود مادی و بیرون از ذهن دومی نیست بلکه وجه تمایز آنها علتشان است که در مورد درختی که واقعی مینامیم علت خداست.
بارکلی معتقد بود که از لحاظ منطقی اینکه بخواهیم وجود چیزی را ثابت کنیم تنها به این دلیل که بدون آن انجام فلان کار قابل تصور برای ما نیست، نادرست است. مثلاً اینکه بگوییم صندلی وجود دارد چون اگر نبود ما نمیتوانیم تصور کنیم که چگونه ممکن بود بتوانیم روی آن بنشینیم و زمیننخوریم، ناصحیح است.
فلسفهٔ بارکلی رامی توان به طور خلاصه چنین گفت «روح نامتناهی و ناکرانمندی وجود دارد که همان خداست؛ روح های متناهی و کرانمندی هم وجود دارند که ما باشیم. خدا ما را آفریده و از طریق جهان خودش با ما در ارتباط است. خداست که همهٔ تجربههایی را که برای ما حاصل میشود به ما میدهد. بنابراین، آنچه ما اسمش را جهان گذاشتهایم، در حقیقت به منزلهٔ زبان خداست، و نظم های قابل فهم در جهان – یعنی قوانین علمی و معادلات ریاضی که با تجارب ما عجین شده – به مثابهٔ قواعد صرف و نحو آن زبان است، یعنی ساخت سخنانی که خدا خطاب به اذهان انسانی ما میگوید.»
رستاخیز ایدئالیسم با کانت و در آثار وی روی میدهد. در تاریخ فلسفه دورانی را که با کانت آغاز و با فیشته، شلینگ، و هگل ادامه مییابد، ایدئالیسم آلمانی مینامند.
کانت بنیانگذار گونهای از ایدئالیسم است که آن را «ایدئالیسم استعلایی» مینامد و در کتاب "تمهیدات" می نویسد: ایدئالیسم مصطلح من نوع کاملاً بخصوصی است ... [که] آن را ... ایدئالیسم انتقادی مینامم. کانت در"نقد عقل محض" می نویسد: من از ایدئالیسم استعلایی همهٔ پدیدارها این را میفهمم که طبق آن ما همهٔ پدیدارها را چونان تصورات محض، و نه چونان چیزهای در خود، میانگاریم؛ و هماهنگ با آن زمان و مکان فقط صورتهای دریافتهای حسی ما هستند نه آنکه تعیّناتی برای خود، یا شرایط متعلقهایی که چونان در خود به شمار روند.
کانت در توضیح تفاوت ایدئالیسم خود با ایدئالیسم بارکلی در "تمهیدات" توضیح میدهد: سخن همهٔ ایدئالیستهای واقعی، از فیلسوفان الئائی تا اسقف بارکلی در این عبارت خلاصه میشود که: «هر شناختی که از حس و تجربه حاصل شود جز توهم هیچ نیست و حقیقت، تنها در تصورات فاهمهٔ محض و عقل است.» بر خلاف این سخن، اصلی که حاکم بر سراسر ایدئالیسم من و تعیینکنندهٔ آن است این است که: «هر شناختی که دربارهٔ اشیاء صرفاً از فاهمهٔ محض یا عقل محض حاصل شود جز توهم هیچ نیست و حقیقت فقط در تجربه است.»
کانت می گوید که بارکلی مکان را با همهٔ شیءهایی که چونان شرطی ناگسستنی بدانها پیوسته است، به منزلهٔ چیزی که فینفسه ناممکن است اعلام میدارد، و بدین سبب شیءها را در مکان نیز همچون انگارشهای محض میشمارد.
کانت معتقد است که بارکلی جهان خارج را به «توهم» تنزل داده است، زیرا که بارکلی بر این باور است که اجسام و اشیاء به نظر می رسند که خارج از فاعل شناسایی (سوژه) باشند، نه اینکه واقعا مستقل از آن موجودند. بنابراین نزد بارکلی، اشیاء و متعلقات شناخت (ابژه)، امور پدیداری محض اند، وبه درجه ای ذهنی اند که سراب ورنگین کمان چنین است. این قول، قول به ایده آلیسم تجربی است و به نظر کانت، بارکلی، ایده آلیست تجربی است. اما کانت بر این نکته اصرار می ورزد که ایدئالیسم استعلائی او غیر از ایدئالیسم تجربی بارکلی است. بلکه او نظریۀ بارکلی را از قبیل موهوماتی می داند که کتاب نقد عقل پادزهر مناسبی برای آن است.(تمهیدات، بند۱۳، ملاحظه سوم.)
جهت مطالعه بیشتر:
منوچهر بزرگمهر، فلاسفه تجربی انگلستان (جلد اول)؛ لاک و بارکلی، تهران:2537.
پریوش کوششی، تفاوت ایده آلیسم استعلایی کانت با دیگر مکاتب فلسفی، خبرگزاری مهر،1394.
سایت ویکی پدیا، ذیل مداخل "جرج بارکلی" و "ایدئالیسم".