سقف شاعریت بر ستون معیشت (ویرایش جدید)
سقف شاعریت بر ستون معیشت
نقدی بر شاعران «سکّهای» روزگار ما
مجید نصرآبادی
وقتی ویل دورانت، مولف مجموعة عظیم «تاریخ تمدن» در پیش از انقلاب به ایران آمد، پس از ملاقات کوتاهی که از ایران داشت، در بخشی از کتاب «تاریخ تمدن» که درباره شعر ایران بود، نوشت: «از هر دو ایرانی که دیدم، یک نفرشان شاعر بودند.» این مطلب را لازم نیست که یک مولف خارجی به ما گوشزد کند، بلکه بسیاری از مردم ما به خوبی این مسأله را احساس می کنند، چرا که بزرگترین حکیمان، دانشمندان، مورخان، فقیهان و حتی فلاسفة ما شاعر بودهاند. این طور نیست که تنها بزرگان و نخبگان ما شاعر باشند، بلکه بسیاری از عوام و مردم کوچه و بازار نیز بیبهره از شاعریت نبودهاند. شعر برای ما ایرانیان، همه چیزمان است، شعر برای ما آبرو و هویت ماست. شعر برای ایرانیان، تنها یک بازی زبانی ساده نیست، شعر برای ما فلسفه، حکمت، فقه، منطق، اخلاق، عرفان، زبانشناسی، سیاست، آزادیخواهی، هویت ایرانی/ اسلامی و در یک کلام شعر برای ما، نگاهی هستی شناختی به جهان است.
پس کاملاً طبیعی است که در میان شاعرانی که وجود دارند، تفاوت دیدگاه وجود داشته باشد. تاریخ شعر کلاسیک و مدرن ما به این تفاوت دیدگاهها کاملاً صحه میگذارد؛ اما همیشه تاریخ گواه خوبی است برای ماندگاری هنر و همچنین رفتارها و کنشهای انسانی.
تاریخ ادبی ما گواهی میدهد، شاعرانی که در شعرشان اندیشه وجود دارد و تنها یک احساس صرفاً شاعرانه نیست در قله ادبیات ما ماندگار شدند. شاعران کلاسیکی چون خیام، عطار، مولوی، فردوسی، سنایی، حافظ، سعدی، ناصر خسرو و ... و شاعران مدرنی همچون شاملو، نیما، اخوان ثالث، سهراب سپهری، فروغ فرخزاد و... شاهدانی بر این مدعا هستند که شعر با شعور آمیخته شده است.
ما شاعرانی داریم که همچون ملا هادی سبزواری، منطق را با زبان شعر آموزش میدهد؛ ابنسینایی که در قصیدهای که به او منتسب است، بحث فلسفی میکند؛ سعدی که اخلاق و حکمت را با شعر آموزش میدهد؛ سنایی که عرفان را در ظرف شعر میآورد؛ فردوسی که زبان، اساطیر و هویت ایرانی را در شعر میگنجاند؛ خیامی که فلسفه را با رباعی آمیخته میکند؛ مولوی که عرفان و حکمت اسلامی را در مثنوی میگنجاند؛ شاملویی که انسانگرایی را، اخوان ثالثی که رجعت باستانی به هویت ایرانی را و فروغ فرخزادی که زنانگی را در شعر میآورند. شعر واقعاً برای ما ایرانیان بخش اعظمی از هویت ایرانی/ اسلامی ما را حفظ و مشخص کرده است. هنوز هم عوام و خواص ما دیوان حافظ میخوانند و شعر شاعران قلة نیمایی را، شعر شاملو و سهراب و فروغ و اخوان را میخوانند.
اما با تمام این تفاسیر هنوز هم بسیاری از دفترهای شعری شاعران گذشته و امروز ما در گوشة کتابخانهها خاک میخورند. هنوز هم ما در طول سال شاهد انتشار دفاتر شعری بسیاری هستیم، چه از شاعرکان جوان، چه از پیران میکده و چه از قلندران پستمدرن، که نه تنها خودشان هم شعرشان را نمیخوانند، بلکه به همانهایی که هدیه میدهند، نیز نمیخوانندشان.
حال دقیقاً نکته همین جاست که شاعر کیست؟ آیا هر از گرد راه رسیدهای یا پیر میکدهای که شعر میسراید، شاعر است؟ آیا شاعران حرفهای ما همین افرادی هستند که با اندک پشیزی، کتابشان را چاپ میکنند و بعد در به در، در پی مشتری میگردند و در انتها مجبور به اهدایش میگردند؟ آیا شاعری یک حرفه است یا یک هنر؟ آیا شاعری رسالت و تعهدی به شعر است یا کسب درآمد؟ آیا شاعری نوچهپروری است یا شعورپروری؟ آیا شاعری که با هزینة دولتی شعر میپراکند، آزاده است یا شاعری که زندگیاش را برای شعر خرج میکند؟
روزگاری بود که شاعران پس از سالها دوندگی و تلمذ، تازه موفق به انتشار کتابی میشدند که آیندهاش را نوید میداد، نه مثل امروز که هر کس با اندک هزینه ای، چند دفتر شعر به بازار میدهد. دیگر امروزه وقتی به قفسه کتب شعر یک کتاب فروشی می روی و می خواهی دفتر شعری ر ا ابتیاع کنی، نمی دانی که آیا اثر خریداری شده ارزش وقت سپاری برای خواندنش را دارد یا خیر.
شاعری تنها آشنایی با فنون بلاغت و علم بدیع نیست، بلکه منش زندگی یک شاعر نیز بخشی از هویت شاعرانگیاش است. شاعری تنها سرودن از «چشمان سمرقندی» و «بهار اندامی» تن معشوق نیست. شاعر برای ما وجدان بیدار مردم، شاعر برای ما محنتکش زجرهای مردم است. به قول آدرنوی فیلسوف، «آیا واقعاً میتوان پس از جنایات اردوگاه آشویتس، شعر گفت؟»
آیا شاعران ما زمانی که مردم سرزمین شان با «بحرانهای عمیق سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و هستی شناسی» درگیر هستند، شعری برای تسکین و همدردی با مردم محنتکشیده، سرودهاند؟
هنر و فرهنگ باید فارغ از اتوریتة حکومت باشد، زیرا ساز و کار هنر و فرهنگ با اقتدارگرایی، همخوان نیست.
همه ما آن حکایت معروف را شنیدیم که شاعری درباری گفت: «قربان، من شاعر شما هستم، نه شاعر بادمجان؛ چیزی را می گویم که شما را خوش آید نه بادمجان را.» حال همین داستان برای زمانة ما بی ارتباط نیست، کسی که بابت هنرش از اربابان مکنت و قدرت سکّه میگیرد، مسلماً هنرش هم در خدمت اندیشههای همان صاحبمنصبان است؛ پس چنین شخصی، شاعری «آزاده» نیست. هرکس که به این شاعر/ نویسنده/ آوازهخوان/ هنرمند سکّهای بدهد، برایش همانی را میخواند/ مینویسد/ عکس میگیرد/ فیلم میسازد که اتوریته حاکم بگوید. البته تا حدودی طبیعی است، چرا که حبّ نفس انسانی به ما دستور میدهد که برای بقا و میل به قدرت، دست به هر کاری بزنیم، اما در صورت چنین رویکردی در زندگی، ما دیگر به این شخص نمیگوییم که «افتخار شهرمان است» یا «اعتبار شعر»، بلکه میگوییم که شاعرانی/ هنرمندانی هستند که برای میل به قدرت/ شهرت حاضرند دست به هر کاری بزنند. این نگاه نقدانه به هنر قدمتی دیرینه دارد، نگاه افلاطون به اخلاق، مبنای این رویکرد نقدانه است؛ افلاطون امیال بشری و رویکردهای انسانی را در زندگی به اقسامی دسته بندی می کند و آنگاه که آدمی مسیری جز آنچه در کسب آن میل بشری را پیموده تا به آن دست یابد، غیر اخلاقی می داند. اگر میل به شهوت، ثروت، قدرت و فضیلت در ابناء بشر هست، هر کدام مسیری آشکار برای ارضاء خود دارند. کسب قدرت سیاسی از طریق ارتباطات شهروندی، کسب ثروت از طریق مناسبات بازرگانی و کسب فضایل – فضیلت بدان معنا که مورد نظر افلاطون می باشد- از مسیر اصلاح روان و اندیشه ممکن پذیر است. حال مسئله بر سر این موضوع می باشد که آن کس مرادش شهوت، ثروت و قدرت می باشد در صورتیکه از مسیر فضایل ره پیماید، عملی غیراخلاقی انجام داده است.
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
نه هر که آیینه سازد سکندری داند
این مطلب پیشتر در فروردین 95 و در هفته نامه "آفتاب صبح نیشابور" به چاپ رسید.