مثنوی این روزها
مثنوی این روزها
این روزهای برفی
که تن را به خانه نمی برد
چگونه باید نوشت.
از این درد
از این رنج
نوباوه ای که دو چشم
خیره به پستان مادر
خشک شده
و سال هایی که برای نقد جامعه جمع شد.
چشمان مادری که میان قاب
خیره به دنبال نوباوه اش
دودو می زند.
از این درد
از این رنج
صریحتر بگویم
از آن که نمی توانم بگویم!!!
از این که نمی توانم بنویسم!!!
بنویس.
از آن که ستودنیست
از آن که پناهیست
بهشتی که زیر چرخدنده های دیکته
ستار شد
سه تار شد
بزن سه تار
که نمی شود
از این درد
از این رنج
نوشت.
بزن سه تار
که تو درد مشترکی
میانه ی من و ما.
بکش آه و گرم بکش آه
که تنها تو مانده ای در این سردی این روزها... ها... آه... آه
28/9/1391
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ساعت 7:47 توسط مجید نصرآبادی
|