يورگو (جورج) سفريس، آرگونات شعر مدرن/ حميد فرازنده
يورگو سفريس، آرگونات شعر مدرن
حميد فرازنده
انتشارات نقش خورشيد، چاپ اول: ۱۳۸۰
تيراژ: 1100نسخه، قيمت: 10000ريال
“Wherever I go, Greece causes me pain”
هر کجا روم
رنجم ناشي از يونان است. (یورگو سفریس)
يورگو سفريس Giorgos or George Seferis (Γιώργος Σεφέρης) در سال 1900 ميلادى در "ازمير" به دنيا آمد. البته مترجمين ايراني اسم كوچك او را "جورج" نيز برگردانده اند. چهارده ساله بود كه با شروع جنگ اول جهانى به آتن و چهار سال بعد به پاريس رفت و ماندگار شد. او تا سال 1924 در بيرون از يونان بسر برد. سفريس از 1926 تا 1962 عهدهدار مشاغل ديپلماتيك در سطوح گوناگون بود، از اين رو بيشتر سالهاى زندگىاش را در بيرون مرزهاى ميهن گذراند. از ويژگيهاي چشمگير شعر او، زبان محاوره اي (زبان كوچه/ زبان دموتيك) آن است. از اين رو شعر او را بزرگترين نشانه پيروزي زبان گفتار در اروپا خوانده اند.
سفريس همانند ديگر شاعران معاصر يونانى، شاعرانى همچون: سولوموس، پالاماس، كاوافيس، ريتسوس و... به سنت شعرى هلن - كرت - يونان وابسته است. اما شعر سفريس همچون هر شعر مدرن ديگرى در بند سنت نمىماند. او در مصاحبهاى گفته است: "زمان زيادى از عمر شاعرىام را به خواندن و فراگرفتن شاعران يونان قديم گذراندم. اما وقت سرودن شعر كه فرا رسيد، متوجه شدم كه مهمترين كار به فراموشى سپردن همه آنهاست"
اساطير در شعر سفريس حضورى زنده و پويا دارد. او هيچ گاه خواننده شعرش را وانمىدارد تا براى درك شعر به سراغ يادگيرى اساطير برود. او واقعيت معاصر را به اسطوره شعر خود تبديل مىكند و چنين است كه به ناگاه اسطوره وارد زندگى ما مىشود.![]()
از ويژگىهاى چشمگير شعر سفريس، زبان محاورهاى آن است. از اين روست كه شعر او را بزرگترين نشانه پيروزمندانه زبان گفتار در اروپا خواندهاند.
او در سال 1936 "سرزمين هرز" را به يونانى برگرداند و چندين مقاله بلند در مورد شعر اليوت نوشت. همچنين شعرهاى ييتس و پاوند را به يونانى ترجمه كرد. اما تخصص خود را در شعر فرانسه مىدانست. شاعرانى چون: والرى، ژيد، الار، پير ژان ژو، پل كلود و...
سفريس در سال 1963 جايزه ادبى نوبل را برد. در سخنرانىاش هنگام دريافت نوبل گفت: "همان گونه كه هومر در مورد اديسه گفته است، از اينكه چنين فرصتى به من داديد تا خود را ناچيز بشمارم، كسى كه ديگر نظر ديگران را به خود جلب نمىكند، از شما سپاسگزارم". او در سال 1971 در خانهاش آتن، چشم از جهان فرو بست.
در زير شعر بلندي از او را شاهد مي آورم كه در 5 اپيزود سروده شده است:
آقاى "استراتيس تالاسينوس" داستانِ زندگى مردى را تعريف مىكند.
يورگو سفريس
۱...
مگر براى آن مرد چه پيش آمده بود؟
تمام بعد از ظهر
(ديروز، پريروز و امروز)
نشست آنجا و چشم به شعلهاى دوخت.
دمِ غروب، از پلهها كه پايين مىآمد به من برخورد كرد و
گفت:
»بدن مىميرد، آب بخار مىشود
روح درنگ مىكند
و باد فراموش مىكند، هميشه فراموش مىكند.«
بعد گفت:
»چه بسا من زنى را دوست دارم كه به جايى دور رفته است؛
شايد به آن جهان؛
واماندگىام از اين نيست.
دلبستگىام به شعله از آن است كه تغيير نمىكند.«
بعد، داستان زندگىاش را برايم گفت:
۲. كودك
كمكم بزرگ مىشدم و درختها دست از سرم بر نمىداشتند -
چرا لبخند مىزنى؟
آيا به ياد بهار افتادى كه
به كودكان رحم نمىكند؟
من عاشقِ برگهاى سبز بودم؛
چه بسا اگر يكى دو كلمه در مدرسه ياد گرفتم
به خاطرِ رنگ سبزِ كاغذِ جوهرخشككنم بود.
ريشههاى درختها بود كه دست از سرم برنمىداشت:
در خنكاى زمستان مىآمدند و
دورِ بدنم مىپيچيدند.
آن وقتها رؤياى ديگرى نداشتم؛
اين گونه بود كه بدنم را شناختم.
3. نوجوان
در تابستانِ شانزده سالگىام
صدايى غريب در گوشهايم طنين انداخت؛
انگار جايى كناره دريا بودم
در ميان تورهاى سرخ و
اسكلتِ كشتى نشسته به شن.
گوشم را بر شنها گذاشتم تا آن صدا را بهتر بشنوم
صدا ناپديد شد؛
اما تير شهابى ديدم
شايد اولين بار بود كه تيرِ شهابى را مىديدم
و طعمِ نمكِ موجها را بر لبهايم چشيدم.
از آن شب به بعد ريشههاى درخت رهايم كردند..
روز بعد نقشه سفرى در ذهنم باز و بسته شد
همچون كتابى مصور؛
هر غروب به سرم مىزد كه به ساحل بروم
نخست ساحل را برانداز كنم، و بعد به دريا بروم؛ روزِ سوم عاشقِ دخترى بر تپه شدم؛
او كلبه سفيدِ كوچكى داشت
مانند كليسايى روستايى
و مادرِ پيرى در پنجره
كه چشمها عينكىاش را به سوى بافتنىاش پايين انداخته بود؛
هميشه خاموش بود
يك كوزه ريحان، يك كوزه گل ميخك -
شايد نامش »وازو« بود، يا »فروسو« يا »بيليو«؛
چنين بود كه دريا از يادم رفت
يك روزِ دوشنبه پاييز
جلوِ آن كلبه سبز، سبويى شكسته پيدا كردم
»وازو« )بگيريم اسمش همين بود( در لباسى سياه جلو آمد
با موهاى آشفته و چشمانى سرخ.
گفتم: چه شده؟
»او مرد، دكتر گفت:مرد
زيرا پىِ خانه را كه مىريختهايم، خروسِ سياه سر نبريدهايم...
اينجاها كجا مىتوانستيم خروسِ سياه پيدا كنيم؟..
اينجا خروسها همه سفيدند...
و جوجههايى كه در بازار به فروش مىرسند
همه پوست كندهاند.«
هيچ به فكرم نمىرسيد اندوه و مرگ مىتواند چنين باشد؛
آنجا را واگذاشتم و به دريا برگشتم.
آن شب در عرشه »سن نيكولاس«
خوابِ درختِ زيتونِ پيرى را ديدم كه گريه مىكرد.
۴. جوان
يك سال با ناخدا »اديسه« در درياها گشت زدم.
خوش بودم.
وقتى هوا خوب بود، خوشخوشك به عرشه مىرفتم و
كنار پرىِ دريايى دراز مىكشيدم.
ترانه لبهاى قرمزش را مىخواندم و
به ماهىهاى پرنده خيره مىشدم.
هوا كه توفانى مىشد، به گوشه انبارى پناه مىبردم،
سگِ كشتى سرگرمم مىكرد
صبح يكى از روزهاى آخر سال چشمام به چند مناره افتاد
ملوان گفت:
»اين هم اياصوفيا! امشب تو را پيش زنها مىبرم.«
اين گونه بود كه آن زنها را شناختم
كه جز جوراب چيزى نمىپوشيدند -
همان زنها كه يكى از ميان شان انتخاب مىكنيم.
جاى غريبى بود:
باغچهاى با دو درختِ گردو، يك داربست، يك چاه
ديوارى گرداگردِ آن با شيشههاى شكسته در پنجرههاى بالا
و جويبارى كه مىخوانْد: »عمرم جارى است...«
بعد براى اولين بار در زندگيم
قلبى ديدم كه با زغال بر ديوار كشيده بودند
- همان قلبها كه تيرى سوراخشان مىكند -
برگهاى زردِ مو را ديدم
كه بر زمين مىافتادند
به سنگفرش مىخوردند و بر گل و لاى مىچسبيدند.
خواستم به كشتى برگردم،
اما ملوان يقهام را چسبيد و مرا در چاه انداخت:
آبِ خنك و طراوت فراوان بر پوستم نشست...
بعد دخترى كه كاهلانه با سينه راستش بازى مىكرد
به من گفت:
»من اهلِ رودِسم
سيزده ساله بودم كه به سه پول سياه به خانه بختم فرستادند..«
و جويبار مىخوانْد: »عمرم جارى است...«
آن سبوى شكسته در آن بعد از ظهرِ سرد به يادم آمد و با خودم گفتم: »او نيز مىميرد؛ چگونه مىميرد؟«
تنها به او گفتم:
»مواظب باش آسيب نبينند!
هر چه باشد زندگىات را آنها مىچرخانند.«
آن شب در كشتى نتوانستم نزديكِ پرى دريايى بشوم
خجالت مىكشيدم چشمم به چشمش بيفتد.
۵. مرد
از آن روز به بعد هزاران چشماندازِ تازه ديدم: دشتهاى سرسبزى كه در آن خاك و آسمان، آدمى و بذر، در رطوبتى تحملناپذير در هم مىآميخت؛ درياچههايى با نماى چينخورده و قوهاى جاودانه كه صداى خود را باخته بودند - چشماندازهايى كه رفيقِ راهم نشان مىداد، همان هنرپيشه دورهگرد كه در شيپور بلندش، كه لبهايش را زخم كرده بود مىدميد؛ شيپورى كه هر آنچه را مىخواستم بسازم با صداى تيزش خرد مىكرد؛ همچون صورِ اريحا. در اتاقى با سقف كوتاه، تابلويى قديمى ديدم؛ عده زيادى تحسينكنان نگاهش مىكردند. تابلو، دوباره زنده شدن العارز را نشان مىداد. نه عيسى را در آن تابلو به ياد مىآورم نه العارز را. تنها، در گوشهاى، چندشى نقشبسته بر چهره كسى به يادم مانده است كه چنان نگاه مىكرد كه گويى بوى معجزه را شنيده است. با پارچه بزرگى كه دورِ سرش پيچيده بود، مىكوشيد نفسش را از گزندِ آن بو حفظ كند. اين آقاىِ »رنسانس« به من آموخت كه چيز زيادى از روز رستاخيز انتظار نداشته باشم... به ما گفتند كامروا مىشويد اگر سر فرود آوريد.
ما سر فرود آورديم و با خاكستر روبرو شديم.
به ما گفتند كامروا مىشويد اگر دوست بداريد. ما دوست داشتيم و با خاكستر روبرو شديم.
به ما گفتند كامروا مىشويد اگر دست از زندگى بشوييد.
ما دست از زندگى شستيم و با خاكستر روبرو شديم.
با خاكستر روبرو شديم. حال بايد زندگىمان را بازيابيم؛ اكنون كه ديگر چيزى در دستمان نمانده است. با وجود اين همه كاغذ، اين همه احساس، اين همه جدل، و اين همه آموزه، به گمانم آن كسى زندگى را باز مىيابد كه مثل ما است، تنها، حافظهاش كمى از ما قوىتر است. ما هنوز از توانمان خارج است تا آنچه را باختهايم به ياد آوريم.
او تنها آنچه را به ياد مىآورد كه از باختههايش به دست آورده است. يك شعله چه مىتواند به ياد آورد؟ - اگر آنچه به ياد آورد كمتر از نيازش باشد، خاموش مىشود؛ اگر آنچه به ياد مىآورد كمى بيش از نيازش باشد، خاموش مىشود. اى كاش مىتوانست به ما بياموزد چگونه در حالِ سوختن، مىتواند به اندازه نيازش به ياد آورد. من به آخر راهم رسيدهام: اى كاش كسى پيدا مىشد و از اين جايى كه من ماندم، شروع مىكرد. روزى مىرسد كه من حس كنم به مرز پايان رسيدهام؛ كه همه چيزها سرجاى خود قرار گرفتهاند، و آماده مىشوند تا يك دهان آواز سردهند. چيزى به شروعِ چرخيدنِ چرخ نمانده است. حتى گاهى فكر مىكنم حركت كرده است، زنده، مانند چيزى تازه و ترديدناپذير. با اين همه، هنوز چيزى هست: مانعى كه از بين نمىرود؛ دانهاى شن كه كوچك و كوچكتر مىشود، اما به تمامى ناپديد نمىشود. نمىدانم چه بايد بگويم، چه كار بايد بكنم. گاهى آن مانع همچون قطره اشكى بهنظر مىرسد كه در بندهاى اركستر گير افتاده است و به ناچار خاموش مىماند تا لحظهاى كه ناپديد شود و من نمىتوانم تاب اين احساس را بياورم كه بقيه عمرم، كفايت نمىكند تا اين قطره را در روحم حل كنم. و اين فكر از سرم بيرون نمىرود كه حتى اگر مرا زنده زنده بسوزانند، اين لحظه سرسخت آخرين چيزى است كه تسليم مىشود. چه كسى به ما كمك مىكند؟ يك بار، وقتى هنوز دريامردى بودم، بعد از ظهر روزى تابستانى، خود را تنها در جزيرهاى مىيافتم، وارفته در آفتاب. نسيمى خوشبو، انديشههاى ناب برايم به ارمغان آورد؛ بعد از آن بود كه زنى جوان، پيراهنِ نازكش خطوطِ بدنش را نمايان مىكرد - بدنى همچون بدنِ ظريف و چابك آهوان - همراه مردى خاموش كه از فاصلهاى كوتاه به چشمان او خيره شده بود، آمدند و كمى دورتر از من بر زمين نشستند. آنها به زبانى حرف مىزدند كه من نمىدانستم. زن به او »جيم« مىگفت. اما واژههاى آنها وزنى نداشت، و نگاههايشان در هم آميخت و از حركت افتاد، گويى كور شده باشند. من هميشه به آنها انديشيدهام، زيرا آنها تنها كسانى بودند كه مانند ديگران نگاهِ دريده يا وحشتزده نداشتند - نگاهى كه آنها را در صفِ گرگها يا رمه گوسفندان جاى مىدهد. همان روز، دوباره آنها را در يكى از آن كليساهاى كوچك جزيره ديدم - همان كليساها كه تصادفى كشف مىشوند و تا از آن بيرون روى از ياد مىروند. هنوز با همان فاصله كنار يكديگر قدم مىزدند؛ اما بعد به هم نزديك شدند و يكديگر را بوسيدند. زن تبديل به منظرى ابراندود شد و ناپديد شد؛ همان گونه كه بود.
با خود گفتم آيا آنها مىدانستند چگونه از تورهاى جهان رهيدهاند...
ديگر وقت رفتنم رسيده است. درخت كاجى را مىشناسم كه بر دريا خم شده است: ظهرها بر بدنِ خستهمان سايهاى مىاندازد به اندازه عمرمان؛ و شبها باد از ميان سوزنهايش مىگذرد و آوازى غريب سر مىدهد؛ همچون جايى كه مرگ را برمىاندازد در لحظهاى كه دوباره تبديل به پوست و لب مىشوند. يك بار، شبى را زير درخت صبح كردم. سپيدهدم چنان تر و تازه بودم كه گويى تازه از معدنِ سنگم بيرون كشيدهاند.
اگر لااقل مىشد اين گونه زيست! اما چه فايده؟
....................................
در ذيل نيز گفتگويي با عبدالله كوثري را بخوانيد كه ترجمه ي اثري از سفريس را معرفي مي كند، اما از ترجمه هاي پيشيني كه از اين شاعر نوبليست در سال 1963 م در ايران وجود دارد ذكري نمي كند. بايد گفت كه اين ترجمه ي "حميد فرازنده" جزء اولين مجموعه هاي بوده است كه از اين شاعر معاصر يوناني به زبان فارسي ارايه شده است و گويي آقاي كوثري از اين مسئله مطلع نبوده است؛ زيرا وي اولين مترجم آثار سفريس در ايران نيست.
بخشي از متن گفتگو با عبدالله كوثري به مناسبت ترجمه ي مجموعه اي از اشعار سفريس در ايران را در ذيل بخوانيد:
6- با توجه به اینکه مترجم اشعار جورج سفِریس بودهاید، اشعارش چه ویژگیهایی را دارند؟
اصولا جورج سِفِریس را پیشگام شعر معاصر یونان میدانند. یعنی کسی که راه را باز کرد نه اینکه پیش از او شعر معاصر نبود، ولی یکی از کسانی بود که با چند شعر مهمش میتهیستوریا که ترکیبی است از اسطوره، تاریخ و داستان است، زبان و نگرش جدیدی را آورد. او در سال ۱۹۰۰ به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۳ برندهی جایزهی نوبل شد. شاعری است که هیچکس مثل او نتوانسته یونان را در گذشته و امروز تصویر کند. بنابراین شعرش ترکیب عجیبی است از یونان گذشته و یونان امروز، اسطوره در شعر سِفِریس به صورت مردهی تاریخی نیامده بلکه اسطورهها زندهاند چرا که ماهیت اسطوره، زندگی جاودانش است. یعنی اسطوره آیینهی تمامنمای هستی انسان در هر ملتی است. پس در هر زمان میتوان ما به ازای کنونی اسطوره را پیدا کرد. این کاری است که سِفِریس کرده است. یعنی قهرمانان اساطیر یونان نه به عنوان یادگار گذشته بلکه به صورت انسانهای اکنونی در شعر سِفِریس میآیند. جدای از اینکه علاقهی زیادی به تراژدی یونان دارم و این مساله در شعر سِفِریس هم خیلی منعکس شده است واقعا فکر کردم معرفی او از ایننظر مهم است که در شعر معاصرمان اینطور پرداختن مداوم و معنادار به اساطیر و تاریخ را نداریم. در حافظ آگاهانه از اساطیر استفاده شده است:
شاه ترکان سخن مدعیان میشنود شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد
حافظ اشعاری از این دست بسیار دارد که نشان میدهد چقدر به نقش اسطوره و استفاده از آن آگاه بوده است. در شعر معاصر هم شاملو و اخوان از اساطیر استفاده کردهاند. گرچه بیشتر اساطیر شاملو مسیحی هستند. این یک پیشنهاد است که ما با این سابقهی تاریخی و این عظمت اساطیری که داریم چگونه از اسطورههایمان استفاده کنیم و مثل سِفِریس که تمام هستی و زبانش تبدیل به تاریخ و اسطوره شده عمل کنیم.
۷. چرا تا کنون اثری از سفریس در ایران ترجمه نشده است؟
چون آدم دشواری است. سی سال است که این کتاب در دست من است. مدتها جرات نمیکردم که سراغ این ترجمه بروم چون شعر آن شعر تامل و اندیشه است در عین اینکه عاطفه هم جای خودش است ولی او آدم عجیب و عمیقی است و شعرش تا مدتها برای من دستنیافتنی بود. در پانزده سال اخیر یک دفعه گرفتار این ترجمه شدم.
۸. شعرهایی که ترجمه کردهاید کوتاه بودند یا بلند؟
شعرهای بلندی دارد مثلا این میتهیستوریا ۳۷ صفحهای که من ترجمه کردهام و شعر است، دو، سه شعر هم دارد که بیش از ۱۰ صفحه است.
۹. منظورتان این است که در شعرها روایت دارد که اینقدر طولانی هستند؟
بله،گاهی روایت میشود و انگار اسطوره را دارد طور دیگر بیان میکند مثلا آرگوناتها به دنبال پشم زیرین، ولی با یک نگاه دیگر است.
۱۰. کل ترجمهی این اثر چه مدت طول کشید؟
چون شعر را نمیتوان مثل رمان ترجمه کرد من این کتاب را ظرف چهار سال ترجمه کردم و در این مدت خودم را موظف میدیدم که ترجمهی این اثر را حتما دنبال کنم. هر وقت احساس میکردم آمادگی ترجمهی این اثر را دارم مینشستم و ترجمه میکردم. من یک مجموعه کاملش را هم سال گذشته گرفتم که کار خودم را با آن ترجمه دیگر تطبیق دادم و یک سری شعر هم که در آن گزیده نبود، از این کتاب انتخاب و ترجمه کردم و فکر میکنم که گزیدهی خوبی برای چنین شاعری شد.
...................
من پيش از اين در پستي جداگانه به معرفي كتاب "زمان سنگي" پرداختم و اين گفتگوي با مترجم اين اثر را از اين نظر در اينجا مي آورم تا تقابل ديدگاه هاي يانيس ريتسوس با يورگو سفريس مشخص گردد.
گفت وگو با فريدون فرياد
ايراني ها و يوناني ها يک روح در دو بدن اند
مريم آموسا Maryam-amoosa@yahoo.com
بخش اول
نام فريدون فرياد با يانيس ريتسوس گره خورده است. فريدون فرياد در سال 1980 سفري به يونان، ترکيه و بلغارستان مي کند و علاقه مند مي شود بداند يانيس ريتسوس شاعر بزرگ يوناني که پيشتر با او از طريق ترجمه قاسم صنعوي آشنا شده بود زنده است يا نه. حس کنجکاوي او را به جزيره ساموس در
يونان مي کشاند و در اولين ديدار خود رابطه دوستي او و ريتسوس شکل مي گيرد و همين علاقه موجب مي شود که فريدون فرياد براي يادگيري زبان يوناني و ترجمه شعرهاي ريتسوس مشقت و سختي بسياري به جان بخرد و براي هميشه ايران را به مقصد يونان ترک کند.فريدون فرياد همزمان ترجمه و انتشار کتاب زمان سنگي عازم ايران شد و اين نخستين ديدار من با فريدون فرياد و انتشار زمان سنگي بهانه اي براي گفت وگوي بلند بود. در طول گفت وگو، گويي ريتسوس از زبان فريدون فرياد با من سخن مي گفت.
در ابتدا کمي از خودتان بگوييد تا بيشتر با شما آشنا شويم.
من خوشبختانه يا بدبختانه يک آدم هستم، دلم مي خواست يک درخت يا يک جويبار بودم، چون اين گونه راحت تر مي توانستم شعرهايم را بسرايم و با طبيعت و مناسبات زندگي بشري رابطه برقرار کنم ولي به هرحال يک آدم هستم. در 15 آذرماه 1328 در خرمشهر در خانواده از هم پاشيده اي که پدر براي پيدا کردن کار خانواده را ترک کرده بود، متولد شدم و از همان کودکي فقر را تجربه کردم، از کودکي آدمي درون گرا بودم، در 5 سالگي خواندن و نوشتن را توسط خواهرم که آموزگار بود، ياد گرفتم و وقتي برادرانم براي شنا به شط مي رفتند من بيشتر وقتم را به خواندن و نوشتن مي گذراندم و از همان کودکي به نوشتن و سرودن شعر علاقه مند بودم و انشاهايي که مي نوشتم با استقبال معلمان و همکلاسي هايم روبه رو مي شد. پس از پايان دوره متوسطه وارد دانشگاه شدم و در دانشکده علوم ارتباطات دو سال مترجمي زبان خواندم که اين رشته را رها کردم و در رشته ارتباطات ادامه تحصيل دادم. پس از آن به سربازي رفتم و بعد از پايان دوره سربازي در کانون پرورش فکري کودکان به عنوان کارشناس فرهنگي استخدام شدم، اما با پيروزي انقلاب مثل خيلي هاي ديگر از کانون اخراج شدم. در همان سال ها در دانشگاه تهران کارشناسي ارشد ادبيات تطبيقي مي خواندم که با تعطيل شدن دانشگاه ها و جنگ، مجبور شدم درسم را نيمه کاره رها کنم و ايران را به مقصد کشور ديگري ترک کنم.
چه عاملي موجب شد که به طور جدي به شعر بپردازيد؟
سرودن شعر را به شکل جدي در سال 1345 با خواندن خبر مرگ تکان دهنده فروغ در روزنامه کيهان آغاز کردم. در روزنامه عکس زني را ديدم که روي کتاب تولدي ديگر که نيمي از صورتش محو بود، بارها تصويرش را ديده بودم. از همان لحظه و حادثه سرودن شعر را آغاز کردم. شعرهاي نخستينم را براي مجله خوشه که توسط احمد شاملو منتشر مي شد، مي فرستادم. او هم لطف بود يا هرچيز ديگر، شعرهاي مرا چاپ مي کرد، اما متاسفانه هرگز نتوانستم شعرهاي اوليه ام را به صورت مجموعه اي منتشر کنم. در سال 1357 اولين مجموعه شعرم را با نام «ميلاد نهنگ» منتشر کردم که در هياهوي انقلاب گم شد. پس از آن در سال 1358 مجموعه شعر دومم با نام «شاعران جوان» را منتشر کردم که البته در آن زمان به ترجمه شعر هم علاقه مند شده بودم.
چگونه با ريتسوس آشنا شديد و اين آشنايي به دوستي تاريخي تبديل شد؟
با ريتسوس براي اولين بار با انتشار مجموعه شعر «با آهنگ باران» که توسط قاسم صنعوي ترجمه شده بود در دهه 50 آشنا شدم. در سال 1980 سفري سياحتي به يونان، ترکيه و بلغارستان رفتم. وقتي به يونان رفتم خيلي علاقه مند بودم که بدانم ريتسوس زنده است، دلم مي خواست ببينمش. به طور اتفاقي با جواناني از حزب زحمتکشان يونان آشنا شدم و سراغ او را گرفتم، آنها هم مرا به انتشارات «کرتوس» ناشر آثار ريتسوس معرفي کردند، در آنجا به من گفتند که ريتسوس در آتن به سر نمي برد و در جزيره اي به نام «ساموس» که با آتن فاصله زيادي دارد، به سر مي برد. براي ديدن ريتسوس، اولين سفر دريايي ام را انجام دادم و 16 ساعت روي آب بودم. نصفه شب، خسته و کوفته در حالي که نمي دانستم شب را در کجا به سر ببرم به «ساموس» رسيدم. خوشبختانه زوج جواني همراه من در کشتي بودند وقتي علاقه من را ديدند، مرا به هتلي راهنمايي کردند. صبح که از هتل به خانه ريتسوس زنگ زدم، او منتظرم بود، از انتشارات «کرتوس» به ريتسوس اطلاع داده بودند که شاعري از ايران به ديدن شما مي آيد.
نحوه برخورد ريتسوس در لحظه ديدار چگونه بود؟
وقتي به ديدن او رفتم او منتظرم بود و با آغوش باز به استقبالم آمد. در چند ساعتي که مهمان او بودم، شعرها و کتاب «با آهنگ باران» را که توسط قاسم صنعوي به فارسي برگردانده شده بود، به او دادم. ريتسوس نيز کتاب هايش را که به زبان انگليسي ترجمه شده بود، در اختيارم گذاشت، وقتي چند ساعت در کنار او بودم، احساس کردم ديگر کار من بايد تمام شده باشد، وقتي تصميم گرفتم که با او خداحافظي کنم او از من دعوت کرد شام را با خانواده اش صرف کنم، ظاهراً حضور من او را تحت تاثير قرار داده بود، چراکه من اولين کسي بودم که از ايران به ديدن او مي رفتم.
شما با ريتسوس در اولين ديدارتان با چه زباني ارتباط برقرار کرديد؟
ريتسوس به زبان انگليسي آشنا بود اما به اين زبان صحبت نمي کرد و من به وسيله دخترش که به اين زبان تسلط داشت با او ارتباط برقرار کردم.
چه اتفاقي افتاد که تصميم گرفتيد شعرهاي ريتسوس را به فارسي ترجمه کنيد؟
وقتي براي اولين بار به ديدار ريتسوس رفته بودم پس از بازگشت از خانه او در مسير هتل آنقدر تحت تاثير شخصيت و منش انساني او قرار گرفته بودم که شعري براي او سرودم و در ديدار بعدي ماجراي آن شعر را براي او گفتم، او به من و دخترش گفت که اين شعر را براي من ترجمه کنيد، وقتي ريتسوس ترجمه آن شعر را ديد، از آن خوشش آمد و همين شد که با هم اخت شديم و از من دعوت کرد که تا 5 روز ديگر هم آنجا بمانم و اين آشنايي منجر به يک دوستي ديرساله و گويي هزارساله شد. در همان 5 روز اقامتم در هتل ترجمه شعرهاي ريتسوس را از زبان انگليسي به فارسي شروع کردم و او همزمان ترجمه شعرها را مي ديد و در تصحيح آن به من کمک مي کرد. البته اين ديدار براي من آنقدر عظيم بود که نوشتن کتاب «اديسه رنج ها» را شروع کردم. اين کتاب در واقع خاطره اولين ديدارم با ريتسوس بود. پس از پايان 5 روز اقامتم در هتل و ديدارهاي پي درپي ام با ريتسوس آتن را به مقصد ترکيه و بلغارستان ترک کردم و قرار شد براي ماه اکتبر که ريتسوس دوباره به آتن برمي گشت، من نيز به ديدارش بروم اما ديدار اول کار خودش را کرده بود و من تصميم ام را براي ترجمه شعرهاي او گرفته بودم. پس از ديدار دوباره اي که با ريتسوس داشتم، جنگ ايران و عراق شروع شد و من به ايران بازگشتم.
بازگشت شما به ايران آيا اختلالي در رابطه شما با ريتسوس به وجود نياورد؟
در اين سال ها به خاطر جنگ با نامه و گهگاهي تلفني با ريتسوس ارتباط برقرار کرده و او را از چاپ و ترجمه آثارش در ايران باخبر مي کردم. او هم اگر در اين مدت کتابي منتشر مي کرد، برايم مي فرستاد. اين دوستي و رابطه تنگاتنگي که ميان من و ريتسوس به وجود آمده بود آتش عشق آموختن زبان يوناني را هر روز در من شعله ورتر مي کرد. جنگ بود و راه ها بسته. به خاطر همين 5 سال صبر کردم تا بتوانم ويزا بگيرم و يک بار ديگر ريتسوس را از نزديک ببينم. البته اين کار هم به همين سادگي ها نبود، مجبور شدم يک سالي به فرانسه بروم و بعد در پاريس اقامت کنم البته در مدت يک سالي که در پاريس بودم، دانشگاه هم رفتم. بعد که ديدم اوضاع خوب است تصميم گرفتم برگردم به آتن و به آرزوي خودم تحقق ببخشم.
آقاي فرياد، در آن سال ها در پاريس به يک ايراني ويزا نمي دادند، شما چگونه توانستيد ويزا بگيريد؟
براي سفر به يونان ريتسوس تلفني با سفير کشور يونان در پاريس صحبت کرد و او هم خيلي زود کار من را راه انداخت. در يونان وقتي شاعر بزرگشان به آنها زنگ مي زند افتخار بزرگي برايشان محسوب مي شود و با تلفن ريتسوس عازم يونان شدم. وضع کلي تغيير کرده بود. آتن ديگر آن آتن چند سال پيش نبود اما گفتم بايد سختي ها را تحمل کنم و شروع کردم به آموختن زبان يوناني و زبان و ادبيات يوناني را در دانشگاه تسيولانگيني شروع کردم و تا مقطع دکترا ادامه دادم، اما باز هم مدرک نگرفتم، چراکه تصميم گرفته بودم شاعر بشوم نه چيز ديگري.
تا اينجا فقط ما درباره نحوه آشنايي و سفرتان به يونان صحبت کرديم، برايمان کمي از ريتسوس بگوييد.
از نظر من ريتسوس شاعر و انسان بي نظيري است. من با او خيلي نزديک بودم و در ساعات مختلف روز در کنارش بودم. او هميشه در حال نوشتن و خواندن بود البته اين براي شاعري چون ريتسوس عجيب نيست. کم نيست شاعري که شعرهايش از مرز 10 هزار صفحه تجاوز بکند و تاکنون چيزي در حدود 50 عنوان از کتاب هاي او هنوز منتشر نشده است. شعرهاي او شامل 22 مجموعه 500 صفحه اي است که تاکنون تنها 14 جلد آن منتشر شده است. البته بسياري از آثار او در هنگام اشغال يونان توسط نازي ها و در دوره دوم تبعيد عمداً و سهواً سوخته و سوزانده شده است، البته ريتسوس براي من تعريف مي کرد که در روزهاي پاياني عمرم کوهنانه اي از شعرهايم را چون ناتمام بودند، يکباره آتش زدم، چون او مي دانست که به زودي مي ميرد.
کمي درباره تعليم و ويژگي هاي کاري ريتسوس براي ما بگوييد.
ريتسوس بسيار متعلم بود. او کارهايش را با تعليم خاصي انجام مي داد و روي شعرهايش بارها و ساعت ها کار مي کرد، او مثلاً شعر «اروس» را 17 بار بازنويسي و ويرايش کرده است و بسياري از تکه ها را که بسيار هم زيبا بودند از متن شعر حذف کرده است و اين تعلم نه تنها در شعر او بلکه در تمام مناسبات زندگي اش مشهود بود. او تعلم را به زندگي من برگردانده. شايد اگر او نبود من به بيراهه کشيده مي شدم.
کمي بيشتر درباره زندگي او بگوييد.
درباره زندگي ريتسوس تا جايي که مي دانم همه خوانده و مي دانند اما باشد، با وجودي که پدر ريتسوس زمين دار بود و در شهر باستاني «مونرم واسيا» متولد شد، تقديري عجيب از همان آغاز براي ريتسوس رقم خورده بود. مادرش دچار بيماري سل مي شود و پدر چون همسرش را خيلي دوست داشت، دچار جنون مي شود و همه چيز را در قمار مي بازد و ريتسوس مي ماند و خواهري که بسياري از نامه هاي ريتسوس در روزهاي تبعيد خطاب به او است. ريتسوس در اين روزها 12 سال بيشتر نداشت.
ريتسوس سرودن شعر را از چه زماني شروع کرد؟
ريتسوس در جايي از خاطراتش مي گويد با اينکه من مادرم را خيلي زود از دست دادم اما همه چيز را از او ياد گرفتم. من از 6 ، 7 سالگي شعر مي گفتم اما آنها را جايي قايم مي کردم، يک روز مادرم شعرهايم را پيدا کرد و گفت «روزي ريتسوس شاعر بزرگي مي شود، حتي بزرگ تر از پالاماس». پالاماس در آن زمان پدر شعر يونان بود و بعدها پالاماس در مورد يکي از شعرهاي ريتسوس به نام «آوازهاي خواهرم» مي نويسد؛ «شاعر، ما به کناري مي رويم تا تو بگذري.»
ريتسوس هم گويي از سل بي نصيب نمي ماند.
بله، زماني که ريتسوس 17 سالش بود مسلول مي شود و او را به «کرت» و از آنجا به آسايشگاه مسلولين منتقل مي کنند. بيماري سل هم در آن سال ها درمان پذير نبوده و هرکس که دچارش مي شده مي مرده، از اينجا است که مرگ با زندگي ريتسوس عجين مي شود. ريتسوس در جايي از شعرهايش مي گويد در آنجا با مرگ هم خوابه بوده است.
چه مي شود که ريتسوس به انديشه چپ و مسائل سياسي روي مي آورد؟
در آسايشگاه ريتسوس تنها پناه اين روزگار مشقت بار را در انديشه چپ و مارکسيست مي بيند و آنجا است که به حزب کمونيست مي پيوندد و شعرش دو جنبه شخصي و سياسي به خود مي گيرد و تمام شعر ريتسوس همين است، همزاد کردن جهان بيني که جهان را تغيير بدهد و او همواره در پي عدالت اجتماعي بود.
شعرهاي ريتسوس چه جايگاهي در ميان شعرهاي ايدئولوژيک دارد؟
ريتسوس شاعر چپي است که انديشه مارکسيستي را بارور مي کند و به آن عمق و معنا مي بخشد. عجيب نيست که يکي از شعرهاي ريتسوس را طليعه تغيير سيستم شوروي مي دانند و در آن پيش بيني مي کنند که سوسياليست نمي تواند به پيش برود. با اينکه او شاعري چپ انديش است اما به هيچ وجه جزم انديش نيست، او رندي به تمام معنا است که با ديدي عميقاً انساني به همه چيز مي نگرد و او اولين منتقد استالينيسم هم هست. با وجودي که قبلاً براي استالين شعر سروده بود.
درونمايه شعرهاي ريتسوس چيست؟
زندگي شخصي ريتسوس با تاريخ سرزمينش عجين شده است. خود ريتسوس در گفت وگويي با من گفته است که اگر بخواهم درباره خودم و شعرم حرف بزنم، بايد تاريخ يونان و جهان را از آغاز بگويم. او شاعري است که در اوايل قرن بيستم يعني در سال 1909 متولد مي شود و در سال 1990 مي ميرد و تمام حوادث يک قرن را از نزديک مي بيند و لمس مي کند. او جنگ جهاني اول، دوم، فقر و گرسنگي، انقلاب بلشويکي، تمام آشفتگي ها و تغييراتي که در يک قرن اخير به وجود آمده را از نزديک لمس کرده است و همه اين مسائل در شعر او جاي دارند. براي همين است که شعر او يگانه است چراکه او روايتگر تاريخ سرزمين و جهان است. کمتر شاعري پيدا مي شود که دامنه شعرش اينقدر وسيع باشد. او شعرهايي دارد که به تاريخ يونان باستان بازمي گردد و از ميتولوژي در شعرهايش استفاده کرده است. ريتسوس در قالب هومر، سوفوکل و شاعران ديگر مي رود و اسطوره ها را بازسازي مي کند. يک اسطوره را بي چهره مي کند و اسطوره ديگري را منطبق با زندگي شخصي و خانوادگي و تاريخ کشورش مي کند.
مي شود براي اين بخش صحبت هايتان مثال بياوريد؟
ريتسوس در شعري از ياس «پنه لوپه» (که اميدوارم سرگذشت اوليس و همسرش پنه لوپه را به ياد بياورد) استفاده مي کند. اوليس 30 سال سرگردان بود و در جنگ «تروا» با حوادث مختلفي روبه رو شد و در اين ميان همسر وفادارش 30 سال در انتظار او جواب رد به خواستگارانش مي داد، ريتسوس از اين موضوع استفاده مي کند و در شعرش، اوليس را به صورت يک گداي ژنده پوش در مقابل «پنه لوپه» قرار مي دهد؛ و پنه لوپه با خود مي گويد آيا من تمام اين مدت در انتظار اين پيرمرد کثيف ژنده پوش بودم و به تمام خواستگارانم جواب رد دادم و هر روز پارچه بافتم و شبانه آن را شکافتم. آيا ريتسوس در واقع اين اسطوره را منطبق با زمان حال مي کند و مي خواهد بگويد آزادي و جهاني که آنقدر برايش رنج تبعيد و سختي کشيده ايم در نهايت اين است، اينکه مي بينيم هيچ است، البته اين موضوع را ريتسوس در مونولوگ ها و تک گويي هايش از جمله «اروس»، «فدرا»، «آگاممنون» و هلن نيز بيان مي کند.
ريتسوس 11 بار کانديداي جايزه نوبل ادبيات مي شود، چرا اين جايزه هرگز به او تعلق نمي گيرد؟
به نظر من شما آن هوشياري را داريد و مي دانيد که جايزه نوبل يک جايزه سياسي است و اين جايزه را اگر نفع سياسي در آن نباشد، به کسي نمي دهند. به ندرت اين جايزه را به کسي به خاطر آثارش داده باشند. در تمام اين 11 بار اين حق ريتسوس بوده که اين جايزه را بگيرد. اولين شاعر يوناني که نوبل گرفت «يورگين سفريس» در سال 1963 بود. وقتي اين جايزه به سفريس تعلق گرفت، فرودا گفت من اين شاعر را نمي شناسم، اين ديگر از کجا پيدا شد، دومين بار در سال جايزه اي که حق ريتسوس بود نصيب اديساس اديسيس شد. اين دو شاعر هيچ يک جهان بيني سياسي نداشتند و نه کيفيت و نه کميت آثارشان قابل مقايسه با ريتسوس نبود.
نظر ريتسوس در اين باره چه بود؟
خود ريتسوس صريح به من گفت که وقتي قرار شد به من جايزه نوبل را بدهند، از آکادمي يونان به آکادمي نوبل نامه نوشتند و گفتند اين جايزه را به ريتسوس ندهيد. او يک شاعر مبارز چپ است که به هيچ وجه از عقايدش کنار نمي رود. با اين قضايا خودتان مي توانيد تا آخرش را بخوانيد که در بقيه موارد چه اتفاقاتي افتاده است. البته برخي نيز بحق اين جايزه را گرفته اند که در آن هم دلايل سياسي دخيل بوده است. بوريس پاسترناک که شاعر و نويسنده بزرگي است اين جايزه را مي گيرد. اما با اينکه تولستوي در حال حاضر هم هنوز يکي از بزرگترين نويسندگان دنيا است اين جايزه را که تا سال 1910 نيز زنده بود، به او نمي دهند يا ماياکوفسکي و چخوف. جايزه نوبل اگر سياسي نبود هرگز آن را به کساني که خود افروزنده جنگ بوده اند نمي دادند، البته خود ريتسوس به من گفت اگر اين جايزه را به من مي دادند هرگز آن را نمي گرفتم.
در بخشي از صحبت هايتان از نرودا ياد کرديد، بد نيست درباره رابطه «نرودا» و ريتوس نيز بگوييد.
بين ريتسوس و نرودا رابطه دوستي برقرار بود و نرودا همواره مي گفت که در جهان تنها يک شاعر شايسته تر از من است و آن هم ريتسوس است. ريتسوس و نرودا با هم نامه نگاري داشتند و ريتسوس براي او شعر بلندي سروده است. حتي در روزهاي تبعيد آنها با هم نامه نگاري داشته اند و شعر ريتسوس نيز با اين مضمون سروده شده که در تبعيد نامه تو را به من ندادند.
زماني که جايزه نوبل را به ريتسوس ندادند، نظر نرودا چه بود؟
در جايي از صحبت هايمان مختصر گفتم که نرودا گفت اين شاعر ديگر از کجا پيدا شد. در سال 1971 نرودا سفير شيلي در پاريس بود و پس از آنکه نوبل را به ريتسوس نداد رسماً اعلام کرد که چون «سفريس» همانند «ايتسس» ديپلمات بود، ايتسس را چون قطبي در مقابل ريتسوس قرار دادند تا جايزه را به ريتسوس ندهند. البته ايتسس هم شاعر خوبي است اما اين جايزه حق او نبود،
لینک مطلب فوق
مطالب مرتبط: Giorgos Seferis در ویکی پدیا (انگلیسی)
George Seferis در ویکی فاندتیس
Giorgos Seferis در سایت میشل لاهاناس