تحليلي بر علل و زمينه‌هاي شكل‌گيري انقلاب‌هاي مخملي اصلاحات رنگين , حسن بهشتي پور

 * كارشناس مسائل روسيه و مدير سابق شبكه العالم

در اين مقاله تلاش شده است به‌دور از جو رسانه‌اي غالب، موضوع انقلاب مخملي و تفاوت آن‌را با انقلاب رنگي به بحث بگذاريم و نشان دهيم آنچه که ادعا مي‌شود در ايران به عنوان انقلاب رنگي در جريان است به چه دلايلي با واقعيت‌‌هاي موجود تطبيق ندارد.
مقدمه
يکي از مهم‌ترين «آفات تحليل سياسي» پديد‌ه‌‌اي است که از آن تحت عنوان «تحليل قالب» برمحيط تحليلگر سياسي ياد مي‌شود.



اين پديده، تحليلگر سياسي را ناچار مي‌سازد براي ارائه تحليل خود اين ملاحظه را داشته باشد که به نوعي«تحليل قالب» را اثبات کند. او مجبور است يا با خودسانسوري تحليل خود را به‌گونه‌اي ارائه کند که با «تحليل قالب» در تعارض قرار نگيرد ‌يا در نهايت در لفافه بنويسد که دچار دردسر نشود البته اين نوع نوشتن ديگر تحليل نيست وهمان کلي گويي است که نه تنها گر‌ه‌اي نمي‌گشايد بلکه در مواردي گره را کورتر مي‌سازد.
درحوادث پس از اعتراض‌‌هاي ناشي از ابهام‌‌هاي متعددي که درباره صحت نتايج انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري درايران بيشترازسوي نخبگان منتقد، پيش آمد؛ مقام‌‌هاي مسوول براي توجيه منطقي براي برخورد قهرآميز با مخالفان معترض، «تحليل قالب» خود را در مورد طراحي آمريکا و متحدانش براي راه اندازي انقلاب مخملي يا به تعبير دقيق‌تر انقلاب رنگي در ايران مطرح کردند.
از آنجا که اين «تحليل قالب» از سوي عالي‌ترين مقام‌‌هاي کشور مطرح شده در راديو و تلويزيون و مطبوعات به عنوان امرحتمي تلقي شد. به گونه‌اي که حتي در کيفر‌خواست دادستاني نيز با مستندات تحليلي تلاش شد عوامل اجرايي آن نيز به مردم معرفي شود.
با وجود اين براي نگارنده امکان‌پذير نيست که اندوخته‌‌هاي 20 سال گذشته خود را در بحث شناخت سياست‌‌هاي آمريکا در برخورد با شوروي و اروپاي شرقي وپس از آن جمهوري‌‌هاي برجاي مانده از فروپاشي شوروي و يوگسلاوي، ناديده بگيرم و غيرمنطبق‌بودن اين«تحليل قالب» را برشرايط امروز ايران يادآور نشوم. به همين جهت در اين مقاله سعي مي‌کنم با بررسي دقيق آنچه که تحت عنوان انقلاب مخملي و رنگي در کشور‌هاي مختلف رخ داده است به تعمق بيشتر در اين بحث مهم بپردازم.
پيشينه بحث
براي اولين‌بار واژه انقلاب مخملي در‌باره حرکت گسترده مردم در کشور چکسلواکي در 1989 توسط واسلاو‌هاول به‌کار گرفته شد. که رهبري جنبش ضدکمونيستي را در اين کشور برعهده داشت. اين حرکت به جهت آنکه بدون خونريزي به سرنگوني حکومت ديکتاتوري پايان داد مخملين توصيف شد.
درچکسلواکي 10 روزپرحادثه از 17 تا 27نوامبر 1989 پس از فروريختن ديوار برلين در آلمان شرقي و آز‌اد شدن لهستاني‌‌ها از ‌حکومت کمونيستي، نوبت به چکسلواکي رسيد در روز اول انقلاب مخملي تظاهرات مسالمت‌آميز دانشجويان به يادبود روز جهاني دانش‌آموز در پراگ به دليل برخورد پليس پراگ با تظاهر‌کنندگان به خشونت گراييد. پليس ضد‌شورش، پس از آنکه تمام راه‌‌هاي فرار را بر دانشجويان تظاهرات کننده بست، در خيابان نارودني پراگ به آنها حمله‌ور شد. اين دومينوي اول، آغاز يک بهمن بود. پس از آن تقريبا هر روز تا پايان دسامبر شاهد اعتراضات بيشتر با شرکت مردم بيشتري بود. درروز 20نوامبر ‌حدودا نيم‌ميليون نفردست به تظاهرات مسالمت‌آميز زدند. در حالي که تعداد افراد حاضر در تظاهرات روز قبل 200 هزار نفر بود. در27 نوامبر اعتصاب عمومي دوساعته‌اي به اجرا درآمد که تمام شهروندان چکسلواکي در آن شرکت داشتند. پس از آن تقريبا هر روز ميدان ونسلس (wenceles) پراگ، درست مثل براتيسلاوا، شاهد تظاهرات معترضان بود.
يکي از مهمترين پيشرفت‌هاي انقلاب مخملي، تاسيس نهادي به عنوان ميعادگاه شهروندان* توسط واسلاو‌هاول و سايراعضاي گروه مهم موسوم به «پيمان‌77‌»* بود که رهبران آن پس از پيروزي انقلاب مخملي زمام امور چکسلواکي را بدست گرفتند. از جمله معروف‌ترين آنها واسلاو‌هاول بود که به عنوان اولين رئيس‌جمهور پس از انقلاب مخملي توسط مردم انتخاب شد.
گروه موسوم به پيمان 77 به ميعادگاه يک جنبش عمومي اصلاح طلب در چکسلواکي تبديل شد،اين گروه در ابتدا خواهان برکناري مقامات عاليرتبه کمونيستي مسوول حمله خشونت‌آميز به دانشجويان، تحقيق و تفحص بيطرفانه رويداد و آز‌ادي تمام زندانيان سياسي بودند اما با توجه به شرايط بين‌المللي ناشي از تحولات داخلي شوروي و نيز استقبال گسترده مردم از تحولات به‌وجود آمده سرانجام در28 نوامبرحزب کمونيست حاکم بر چکسلواکي به شکست خود پي برد و به تسليم قدرت سياسي رضايت داد. پس از آنکه شوروي هم به ايجاد تغييرات در اروپاي شرقي رضايت داد، در دهم دسامبر1989، «گوتساو هوساک» رئيس‌جمهور کمونيست چکسلواکي اولين دولت غيرکمونيست اين کشور را از سال 1948 منصوب کرد و سپس استعفا داد. در 28 دسامبر، «الکساندر دوبچک» به سمت رئيس پارلمان فدرال چکسلواکي انتخاب شد. يک روز بعد «واسلاو‌هاول» اولين رئيس‌جمهور چکسلواکي آز‌اد پس از 1948 شد. با رياست‌جمهوري ‌هاول دانشجويان به اعتصاب خود پايان دادند و انقلاب مخملي به پيروزي نهايي رسيد. پس از آن، نخستين انتخابات آز‌اد پس از 1946 در ژوئن 1990 برگزار شد که نتيجه‌اش نخستين دولت کاملا غير‌کمونيست چکسلواکي پس از 40 سال بود. اگرچه اين کشور بدليل بروز اختلاف‌‌هاي داخلي از 1993 به صورت توافقي به دو کشور چک و اسلواکي تقسيم شد اما حرکت انقلاب مخملي به عنوان نقطه عطفي در تاريخ قاره اروپا به ثبت رسيد.
تفاوت انقلاب مخملي با انقلاب رنگي
در روز‌هاي اخير مرتب دو واژه انقلاب مخملي و انقلاب رنگي به‌صورت مترادف هم به کارگرفته مي‌شوند در حالي که نبايد به صرف شباهت‌‌هاي ظاهري مثل مسالمت‌آميز ‌بودن و نقش گروه‌‌هاي دانشجويي و اصلاح طلب‌ در به‌وجود آوردن آنها، اين دو حرکت را يکي دانست. بايد گفت درواقع انقلاب مخملي با انقلاب رنگي از جنبه‌‌هاي مختلف با هم تفاوت اساسي دارند که به سه مورد مهم آن در اينجا اشاره مي‌شود:
1- انقلاب مخملي در چکسلواکي به تغيير رژيم کمونيستي انجاميد که در نهايت نظام سرمايه سالاري را در اين کشورحاکم ساخت. درحالي که آنچه بعد‌ها درصربستان سال 2000، گرجستان 2003 و اوکراين 2004 و قرقيزستان سال 2005 اتفاق افتاد تغييردولت‌ها بود ونه تغيير نظام‌ها. به همين علت اصولا به کار بردن انقلاب براي حرکت‌هايي که تنها به تغيير دولت‌ها منتهي مي‌شود از لحاظ نظري دچار مشکل است.
2- نقش آمريکا در ايجاد انقلاب مخملي درچکسلواکي همانقدرغيرمستقيم و طولاني مدت بوده که در مورد شوروي و سايرکشور‌هاي بلوک شرق مانند لهستان، مجارستان و روماني در شرق اروپا دراواخر دهه 80 اتفاق افتاد. در حالي که درمورد انقلاب‌‌هاي رنگين در صربستان وساير کشور‌هاي برجاي مانده از شوروي، براساس قرائن و شواهد آمريکا رأسا وارد عمل شده و با طراحي‌هايي قبلي به تغييرات مورد نظر خود در اين کشور‌ها اقدام کرده است.
3- مباني نظري انقلاب رنگي با مباني نظري انقلاب مخملي به‌طور کلي متفاوت است. انقلاب مخملي بيشتر از طريق تبليغات رسانه‌اي موسوم به راديوي آز‌اد و تعاملات غيرعلني با روشنفکران بلوک شرق در دورا‌ن جنگ سرد شکل گرفت درحالي که انقلاب‌‌هاي رنگي بر اساس مباني جديد سياست خارجي آمريکا در دوران پس از فروپاشي شوروي، طراحي و به مورد اجرا گذارده شد.
4- حاكمان اين كشور‌ها به هيچ عنوان براي متوقف كردن تظاهرات عمومي از نيروي نظامي استفاده نكردند.
5- پيش از تحولات رهبران اصلي انقلاب‌‌هاي رنگي داراي سمت‌‌هاي مهمي چون صدارت يا وزارت بودند.
6- رهبران بركنار شده همچنان به حيات سياسي خود ادامه داده و شايد در صورت تغيير شرايط مجددا به قدرت باز گردند. به اين معنا كه از تسويه حساب‌‌هاي سياسي انقلابي و خونين كه لازمه انقلاب‌‌هاي بزرگ مي‌باشد، كوچك‌ترين خبري نبود. اين در حالي است كه عمده‌ترين تفاوت انقلاب‌‌هاي متعارف از انقلاب‌‌هاي رنگين آن است كه در اولي انقلابيون براي پيشبرد اهداف انقلاب، اگر ضرورت ايجاب كند، از كاربرد خشونت عليه حاكمان و حافظان موجود دريغ نمي‌ورزند. اما در حرکت‌‌هاي آرام، رهبران خشونت را نفي مي‌كنند و حتي الامكان به روش‌‌هاي مسالمت‌آميز تأسي مي‌جويند.
انقلاب درفرهنگ سياسي به معناي: «تغيير ناگهاني است كه در هر نظم اجتماعي، نهادي و سياسي مستقر، تحت تأثير نيرو‌هاي معمولا‌ متشكل و برتر از نيرو‌هاي حافظ نظم موجود و نه در جهت جابه‌جايي افراد، بلكه با هدف ايجاد يك نظم جديد به وقوع مي‌پيوندد.»
(آقابخشي و افشاري‌راد، 1383: 589)
در تعريف ديگر انقلاب گفته‌اند: «يك حركت مردمي در جهت تغيير سريع و بنياني از ارزش‌‌ها و باور‌هاي مسلط در نهاد‌هاي سياسي، ساختار‌هاي اجتماعي، رهبري، روش‌‌ها و فعاليت‌‌هاي حكومتي يك جامعه همراه با خشونت داخلي.» بنابراين نظر به مفاد مذكور، عناصر و ويژگي‌‌هاي اصلي يك انقلاب عبارتند از:
1- مردمي بودن
2- سريع و ناگهاني بودن
3- با خشونت همراه بودن
4- ارزش‌‌هاي مسلط راتغيير دادن
5- نظام سياسي حاكم را دگرگون ساختن
براين اساس مي‌بينيم که اساسا حرکت موسوم به انقلاب رنگي را نمي‌توان انقلاب ناميد مع الوصف در فرهنگ‌‌هاي علوم سياسي، علوم اجتماعي، روابط بين‌الملل و حتي حقوق بين‌الملل، مفاهيم مشابه ديگري وجود دارند كه هر يك ناظر بر تغيير و تحولات سياسي- اجتماعي ويژ‌ه‌اي بوده و بسته به نحوه و ميزان تحولات از همديگر متمايز مي‌شوند. از اين رو تعريف و مقايسه آنها در اين مقاله هم به درك روشن‌تر معناي انقلاب مي‌انجامد و هم تطابق واژه‌‌ها با انقلاب‌‌هاي رنگي را تسهيل خواهد بخشيد. مفاهيم فوق عبارتند از:
1- كودتا: اقليتي مسلح و مجهز به نيروي نظامي در مقابل اقليت ديگري كه حاكم بر اكثريت جامعه هستند، قيام كرده و وضع موجود را به نفع خود در هم مي‌ريزد و خود جاي گروه قبلي را اشغال مي‌كند. در كودتا‌ها اغلب با طراحي و حمايت قدرت‌‌هاي بزرگ خارجي در كشور‌هاي اقماري انجام مي‌گيرند، زيرا امكان كودتا در كشور‌هاي جهان سوم به دليل تمركز قدرت در يك گروه نخبه، فقدان سنن دمكراتيك، بي‌اعتنايي عموم مردم و نبودن امكانات نهادي براي جانشيني زياد است.
2- شورش: بروز امواج نارضايتي در ميان قشر يا اقشاري از جامعه عليه نظام حاكم كه ممكن است موجب تغييراتي در سياست‌ها، رهبري و احتمالا‌ نهاد‌هاي سياسي بشود، ولي در آن حد نيست كه ساخت و ارزش‌‌هاي سياسي و اجتماعي را تغيير دهد و ديگر آنكه هدف شورش نفس تغيير است، بدون آنكه امر جايگزيني مورد توجه باشد. اين اصطلاح معمولا براي اشاره به يك قيام ناموفق در برابر قدرت حاكمه به كار مي‌رود.
3- اصلاحات: كوشش براي تغيير محتاطانه در ساخت سياسي جامعه و در عين حال اجتناب از خشونت را اصطلاحا رفرم مي‌نامند. به تعبير ديگر، اقدام براي تغيير و تعويض برخي از جنبه‌‌هاي حيات اقتصادي، اجتماعي و سياسي بدون دگرگون كردن اساس جامعه، مهندسي اجتماعي يا نقشه‌كشي اجتماعي يكي از انواع اقدامات اصلاحي است كه معمولا براي جلوگيري از نهضت انقلابي صورت مي‌گيرد. (طاهري، 1373: 16-15) اين درست است که حرکت انقلاب مخملي از جهاتي به انقلاب رنگي شبيه است و درامتداد آن با توجه به تحولات جهاني طراحي شده است. اما مترادف هم قراردادن هردو آنها موجب گمراهي در تحليل واقعي حوادث پيش آمده درجمهوري‌‌هاي برجاي مانده از شوروي،خواهد شد. اما ريشه جا افتادن اين واژه در ادبيات سياسي جهان چه بوده است؟
مباني نظري انقلاب رنگي
انتشار مقاله مشهورجوزف ناي نظريه‌پردازآمريکايي تحت عنوان قدرت نرم «power Soft» در فصلنامه آمريکايي foreign policy درسال 1990 ديدگاه جديدي را به مخاطبان ارائه کرد که بر اساس آن ايالات متحده به‌جاي آنکه از طريق به‌کارگيري آنچه که قدرت سخت مي‌نامند به انجام کودتاي نظامي در کشور‌هاي رقيب اقدام کند تلاش خود را برايجاد تغييرات درکشور‌هاي هدف از طريق تاثيرگذاري برنخبگان جامعه متمرکز مي‌کند. براين اساس آمريکا مي‌توانست به‌جاي سرمايه‌گذاري ميليارد دلاري بر تئوري جنگ ستارگان به منظور مقابله با آنچه تهديد شوروي خوانده مي‌شد به سرمايه‌گذاري بر نخبگان جامعه شوروي از طرق مختلف اقدام کند. پس از فروپاشي شوروي جوزف ناي مقاله ديگري تحت عنوان «كاربرد قدرت نرم» در فصنامه فارن پالسي درسا ل 2004 منتشرساخت که تکميل‌کننده نظرات قبلي او متناسب با تغييرات جهان درسال‌هاي پس از ‌فروپاشي شوروي و به‌ويژه تحولات ناشي از ‌واقعه 11 سپتامبر در روابط بين‌الملل بود.
در مقاله مذکور جوزف ناي ديدگاه خود را درباره ايجاد تغييرات از طريق به کارگيري ديپلماسي عمومي در کنار بکارگيري قدرت نرم در ميان نخبگان جامعه هدف مطرح کرد. بعد‌ها نظرات او تکميل‌تر شد و به عنوان دستورالعمل سياست خارجي آمريکا تحت عنوان بکار‌گيري «قدرت هوشمند Smart power » به مورد اجرا گذارده شد. براساس اين نظريه آمريکا با استفاده از ديپلماسي عمومي و قدرت هوشمند به برقراري نفوذ دربدنه جامعه هدف کمک مي‌کند. اين ديدگاه با دستورالعمل‌‌هاي اجرايي که توسط کارشناسان اطلاعاتي آمريکا نظير دكتر «جين شارپ» تهيه شد در سطح رسانه‌‌هاي گروهي به مفهوم «انقلاب نرم» معروف شد. درواژه پردازي‌‌هاي ژورناليستي معمول درجهان حتي حرکت‌هايي نظير آنچه در ميان بودايان تبتي يا برمه‌اي انجام گرفت نيز انقلاب رنگي خوانده شد چراکه آنها هم از نماد‌‌هاي رنگي در مبارزاتشان سود جستند اگرچه به جايي نرسيدند. براي آنکه بتوان قضاوت دقيق‌‌تري در‌باره آنچه که طراحي براي ايجاد انقلاب رنگي در ايران خوانده مي‌شود داشته باشيم لازم است مولفه‌‌هاي اصلي انقلاب‌‌هاي رنگي را در کشورهايي که اجرا شده است مورد توجه قرار دهيم. بطور خلاصه مهم‌ترين اين مولفه‌‌ها را مي‌توان در عوامل زير دسته بندي کرد:
مولفه‌‌هاي انقلاب رنگي
1- اقتدار‌گرايي
وجود يک رژيم اقتدارگرا درهمه کشورهايي که انقلاب رنگي در آنجا طراحي و اجرا شده است قابل مشاهده و بررسي است.
2- وابستگي به بيگانه
نفوذ و حضور قدرت خارجي و ارتباط با نهاد‌هاي درون حاکميتي از طريق برقراري ارتباط با نخبگان جوامع.
3- تغيير دولت‌‌ها نه تغيير نظام‌‌ها و حکومت‌‌ها
در همه کشور‌هاي مورد بررسي حکومت‌‌ها و ساختار‌هاي تشکيلاتي آنها تقريبا دست نخورده مانده‌اند اما دولت‌هاي آنها به يک دولت غرب‌گرا تبديل شده‌اند.
4- اعتراض‌‌ها و ناآرامي‌‌هاي مدني از طريق مشارکت مستقيم مردم و رهبران مخالف
در اين کشور‌ها تغييرات از طريق نا‌آرامي‌‌هاي مدني که خونريزي نداشته است به وقوع پيوسته است و نظام‌‌هاي حاکم به تغييرات دولت براي برخورد نکردن با مردم تن داده‌اند. مردم در کمپينگ‌‌هاي انتخاباتي قبل و بعد از انتخابات شرکت مي‌کنند.
5- استفاده نمادين از رنگ بخصوص
به منظور ايجاد همبستگي نمادين و برگزاري راهپيمايي‌‌هاي اعتراض آميز استفاده از رنگ خاص به عنوان مثال در اوکراين رنگ نارنجي در برابر رنگ آبي و سرخ کاملا قابل توجه بوده است.
6- وجود دولت‌هاي نوپا و متزلزل
در اين کشور‌ها اگرچه حکومتي اقتدارگرا بر سرکار بوده است اما دولت‌ها‌ي حاکم بدليل نداشتن الگوي مناسب حکومتي که با نياز‌هاي اکثريت جامعه منطبق باشد دچار سردرگمي و تزلزل حکومتي هستند.
7- ميزان توسعه يافتگي پايين يا در حال توسعه
از لحاظ اقتصادي اين کشور‌ها عمدتا داراي اقتصادي توسعه نيافته و با ناکارآمدي اقتصادي ناشي از رانت خواري، رشوه‌گيري و سوءاستفاده از موقعيت‌‌هاي شغلي و در نهايت فساد اقتصادي هستند.
8- وجود تعارض‌‌هاي اجتماعي
پايين بودن رفاه اجتماعي اکثريت مردم و وجود نوعي تعارض‌‌هاي نژادي، قومي، محلي و مذهبي.
9- مشکلات ساختار داخلي درون حکومتي
در اکثر اين کشور‌ها مناسبات ساختاري به‌صورت دقيق تعريف نشده و دريک دوران‌ گذار از سيستم کمونيستي گذشته به شدت تمرکزگرا، به سوي سيستم غربي که نهاد‌هاي سرمايه سالاري را تقويت مي‌کند در حال حرکت هستند.
10- به‌کارگيري عوامل داخلي براي اجراي برنامه‌‌هاي طراحي شده
در کشورهايي که تاکنون انقلاب‌‌هاي رنگي اجرا شده اعم از اينکه مانند گرجستان و اوکراين موفق بودند‌ يا در مورد کشوري مانند روسيه سفيد و از‌بکستان با شکست روبه‌رو شده‌اند، طرح‌‌هاي عملياتي از طريق برقراي تماس با نهاد‌‌هاي مردم‌گرا مانند‌NGO‌‌ها وطرفداران حقوق بشر و نيز با بهره‌جويي از رسانه‌‌هاي گروهي طرفدار غرب به مورد اجرا درآمده‌اند. در اين ميان بيشترين سرمايه‌گذاري ‌روي جوانان و به‌ويژه دانشجويان شده است.
جمع‌‌بندي بحث
اکنون ببينيم آيا با وجود شباهت‌‌هاي ظاهري در مورد مولفه‌هايي که بر شمرديم مي‌توان نتيجه گرفت که حرکت اعتراضي پس از انتخابات در راستاي اجراي طرحي است که آمريکا و متحدانش درغرب براي ايران تدارک ديده اند؟ به باور نگارنده پاسخ سوال فوق به دلايل زير منفي است:
1- واقعيت آن است که با وجود آنکه بعضي از مولفه‌‌هاي ياد شده در ايران هم کاملا وجود دارد اما نبايد از ياد برد که شبهه به‌وجود آمده در افکارعمومي بخشي از شرکت کنندگان در انتخابات که تعداد آنها هم کم نيست هيچ‌ربطي به آمريکا و نقشه‌هايش براي سرنگوني نظام جمهوري اسلامي ندارد. امروز بسياري از تحليلگران مي‌پذيرند به دليل اينکه ايران به خواسته‌‌هاي آمريکا توجه ندارد و با اتخاذ سياست مستقل خود، مانع اعمال هژموني ايالات متحده درمنطقه مي‌شود، واشنگتن همه امکانات خود را براي تغيير رفتار ايران در درجه اول ودرصورت امکان پذيرنشدن، تغييرحکومت ايران را از هرطريق ممکن در دستورکار خود دارد. اما اين تحليل به معناي اين نيست که هر نوع حرکتي را در چارچوب اعتراض مسالمت‌آميز به صرف همسو دانستن با مقاصد آمريکا، محکوم به وابستگي به بيگانه و در نتيجه توجيهي منطقي براي سرکوب و برخورد با اشد مجازات در برابر آنها بدانند. بايد توجه داشت به صرف نسبت دادن خواست ميليون‌ها نفربراي تغيير و انجام اصلاحات به وابستگي و همسويي با آمريکا، انگليس واسرائيل‌ نمي‌توان شبهه به‌وجود آمده درباره اصالت نتايج انتخابات را از بين برد.
2- اينکه آمريکا و جهان غرب به اسم دفاع از حقوق بشر و دموکراسي اين حق را براي خود قائل هستند که از حرکت به‌وجود آمده در راستاي منافع خود بهره‌برداري کنند، نمي‌تواند بهانه منطقي براي آن باشد که ما بپذيريم کانديدا‌هاي انتخابات رياست‌جمهوري و وابستگان ستاد‌هاي آنها براي بي‌اعتبارکردن انتخابات از خارجي‌‌ها دستور مي‌گيرند ودر چارچوب انقلاب مخملي يا رنگي سازماندهي شده‌اند. بلکه بيشتر اين شبهه در ذهن برجسته مي‌شود که اين اتهام توجيه منطقي براي مقابله با کساني است که در مسير احقاق حقوق مورد ادعاي خود دست به اسلحه نبرده‌اند بلکه بصورت مسالمت‌آميز راهپيمايي مي‌کنند.
3- به‌راستي چگونه مي‌شود باور کرد که آمريکا درسال‌هاي اخيرموفق شده اينچنين سياست خود را در ايران به پيش برد که دو رئيس‌جمهور سابق به همراه يک رئيس مجلس اسبق ونخست وزير دوره دفاع مقدس را با خود همراه کند؟ آيا مي‌شود باور کرد آنها خود‌فروخته به آمريکا يا فريب خورده آنها باشند؟ اگراين نظر را بپذيريم چه کساني بايد براي فراهم کردن چنين نفوذي مواخذه شوند؟
4- بايد قبول کرد که شبهه به‌وجود آمده درباره سلامت انتخابات ناشي از عملکرد غلط مسوولان اجرايي و نظارتي انتخابات است. ربط دادن آن به بيگانگان صورت مساله را پاک نمي‌کند.
5- در ايران همه کانديدا‌ها و رهبران اصلي اصلاحات در درون نظام جمهوري اسلامي هستند و بيش از ‌آنکه خواهان تغيير نظام که موجب خلع خودشان از قدرت مي‌شود،باشند خواهان تغيير و انجام اصلاحات براي تداوم نظام هستند اين افراد را نمي‌توان با کساني که بيرون نظام براي براندازي تلاش مي‌کنند مقايسه کرد. در اين‌باره دلايل متعدد ديگري هم مي‌توان برشمرد جان کلام آنکه نبايد به‌جاي متقاعد سازي نخبگان به سمت سناريو‌سازي براي آنها پيش رفت. اگر مي‌خواهيم ايراني آزاد و مستقل با مردمي دين باور و خدا‌جو داشته باشيم بايد به راه مفاهمه ملي وتعامل سازنده با يکديگر باز‌گرديم. ما بايد باور کنيم که مي‌توان با همکاري هم درمقابل مداخله بيگانگان راست قامت باشيم.