چند کلمهای به یاد علی نجفی
چند کلمهای به یاد علی نجفی
می نویسم برای سالهای دراز دوستی مان و آن فاصلههای تلخ که درخاطرات من اکنون نقطه چین خواهند شد. می نویسم تا بی کینه باشم. تا پرخاشهای درونی خود را در برابر بی بند و باریهای بی پایان تو لگام زده باشم. تا شهادت دهم که تراژدی چیزی است که تو خود در زندگی تعریف کرده بودی. مانده ام مردد میان لحظه های تلخ. مرگ تو چه سهمگین توان قضاوت را ازمن گرفته است. آن روز ناگزیر آمد. علی نجفی شاعر شوریده در گذشت. همه چیز تمام شده است. خمر و خمار و شعر و مرگ ترا آرام کرد. اما در همچنان بر همان پاشنه می گردد. همه چیز همچنان باقی است.به چه کس بگویم بگذارید بگریم. تو رفته ای و آب از آب تکان نخورده است. صبح وشب. سرد وگرم. یمین ویسار. فقیر و غنی. عجب گردونه عجیبی است جهان و زندگی. لابد باید همین جورها می بود. سیاه و سفید معنای معینی ندارند. به تو که می رسد نه خوبی و نه بدی قطعیت ندارد.
روزگاری آدورنو گفته بود پس از آشوویتس دیگر حتی شعر هم نمی توان سرود. البته در آنجا عده ای کشتار می کردند و عده ای کشته می شدند. اما در مورد تو زندانبان و زندانی یکی بود. در این قتلگاه یک نفر به کشتار خود بر خاسته بود واین تعارض را در تو تجربه می شد کرد که آن روی سکه شعر چه بیرحم است. و راستی که چه بی ترحم خود را کشتار کردی. در تو دیدیم که بی خردی شعر را نیز تباه کرد. شعر وقتی با دستان تهی همراه می شود آدمی محزون میشود. اگردر غربت گلویت رابگیرد دلتنگ می شوی. شعر اگرمیراث دار غم ها و لحظه های شگفت آدمیان باشد، جهان را به کرنش و اذعان می کشاند که آنک شکوه! اما در تو شعر از انتهای فاجعه برمیخاست. امروزه سخن از تعهد زدن برای همگان خسته کننده است. اما او نمونه بی بدیل بی باوری بود. من هیچگاه هیچگونه باور باشکوهی را در او ندیدم. در چشمان او زیبایی و جنایت شانه به شانه هم قدم می زدند. او نماینده نسلی بود که هیچ انگاری را در مفهومی لمپنی از بحث های روشنفکرانه به رفتارهای روزانه کشاند.
واما بر نیم رخ دیگراین زندگی که خیره می شوم، شعری ابدی جاری است. بازیگوشی معصومانه کودکی را به یاد می آورم که دنیا را همچون باد بادکی رها کرد که برود. بی قراری بی پایان شعر تو و بی شعوری این جهان احمق. تو رفته ای و در نبودنت چون شتری عر می کشم که بر گردنش دشنه ای نشسته باد. نه دیگر نمی نویسم. با آن همه شب تا به صبح حرف زدنها، هزاران حرف مگو میان ما باقی ماند. نمی نویسم تا همه چیز فراموش شود. تو بمانی در برابر خیالم و دهانت که پر از شعر باشد. باری، از هر طرف که نگاه می کنم نبودنت و ندیدنت این همه مرا آزار می دهد. با تمام تعارضهایت اکنون آرام بر خاک خفته ای. تو نیستی واین حرفها انگاری لعنتی است ابدی بر مرگ که تحقیر می کند. لعنتی بر هر آنچه که هست.
هندوستان - پونا - علیرضا مرادی
برای دیدن برخی از اشعار علی نجفی و شعرهای که دوستانش در رثای او سروده اند به این آدرس کلبه کتاب کلیدر بروید و برای خواندن سیاه مشق هایی که برای نوشتن یک رمان در سر می پروراند به وبلاگ شخصی اش به نام تنگه ی مارو رجوع کنید.