زادن به وقت ومردن نابهنگام/لورکا
مروري بر زندگي و اشعارفدريكو گارسيا لوركا
زادن به وقت ومردن نابهنگام
مجيد نصرآبادي
ادبيات هر كشوري به مدد روان هاي بي قراري تجسم پذيرفته است كه دل در گرو اعتلاي انسانيت نهاده اند. راوياني كه ، تلخ و شيرين زندگي انساني رابه تصوير كشانده اند . هر چند كه اين راويان از بوميان يك جغرافيا ، سخن پراكنده اند ، اما درد مشترك انساني را به تصوير كشيده اند . انسان هايي كه خود " چگونه گفتن " را نمي داند ، اما " چگونه زيستن " را مي داند . راويان روان بي قرار ، در هر خطه و بومي كه باشند ، جانهاي شيفته ي انسانيت را ، عاشق خود مي كنند ؛ چرا كه دوستداري انسان ، مرام و ملت نمي شناسد . فدريكو گارسيا لوركا ( 1898- 1936 ) ، اينچنين راويي بود . لوركا شاعر و نمايشنامه نويس شهير اسپانيايي نه تنها در زيست بوم خود، نام آوازه است بلكه قلوب بسياري از جانهاي شيفته را در تسخير خود دارد ، از جمله ايرانيان . كسي از شاعران امروز اسپانيا هنوز نتوانسته مرتبت لوركا را بدست آورد .شعر لوركا خوني تازه در رگان ادبيات معاصر اسپانيا جاري كرده است . همانطور كه هموطنش ، ميگل د سروانتس ( 1547-1616 ) با خلق جاودانه "دن كيشوت " توانست در اروپاي آن زمان - بويژه انگلستان و فرانسه - شهرتي فراتر و پيش تر از اسپانيا بهم رساند ، لوركا در زمانه ي خود نيز در انگلستان و آمريكا ، كمتر شناخته شده از اسپانيا نبود . حياتش از پنجم ژوئن 1898 در منطقه " فوئنته واكراس " (Fuentevaqueros ) در دشت حاصلخيز غرناطه ( Granada ) آغاز شد ، همان شهري كه هنوز برج و باروهاي " الحمبربا " ( Alhambra ) يادگار مسلمين را نگهباني مي كند . لوركا درباره پدرش مي گويد : « پدرم زارع بود و مردي توانگر و چابك سوار و مادرم از خانداني برجسته بود » . اما ،چرا به او برچسب سوسياليست زده بودند و او را " لوركاي سرخ " مي ناميدند، اين نه بدان معناست كه وي يك سوسياليست وفادار بود بلكه بدان خاطر است كه روان بي قرارش تاب تحمل در تالاب دست وپا زدن مردم محنت كشيده اش را نداشت . لوركا در كودكي موسيقي مي نواخت و در جواني با تب وتاب حل معضل هستي و ميل به برابري در رشته ي فلسفه و حقوق دانشگاه غرناطه مدتي را
سپري كرد ، اما روان بي قرارش با يكجا نشيني و تفلسف همخوان نبود ؛ تحصيل در رشته فلسفه و حقوق را نا تمام گذاشت و به رشته ادبيات ، هنر و تئاتر روي آورد .اين رشته دوم دانشگاهي را نيز ناتمام گذاشت ؛ روحيه لوركا با تعليمات آكادميك سازگار نبود . زماني كه شعر مي سرود ، دوست تر مي داشت كه با صداي بلند بخواند تا آنكه شعرش را به چاپ برساند . گشتن در ميان كوچه و بازار ، ديدن رقص هاي كوليان ، گپ و گفتار در قهوه خانه و كند و كاو در فرهنگ بومي را بيشتر از حضور در كلاس درس مي پسنديد . آثار نويسندگان كلاسيك جهان همچون شكسپير ، ايبسن ،ويكتور هوگو و موريس مترلينگ و نويسندگان كلاسيك اسپانيايي موسوم به " نسل 98 " چون : ماچادو ، آسورين و اونامونو را مطالعه مي كرد . در سال 1918 اولين كتابش را با عنوان " باورها و چشم انداز ها " به نثر و در سال 1920 نخستين نمايشنامه اش را با نام " دوران نحس پروانه ها" مي نويسد وبه روي صحنه مي برد كه با اقبال عمومي مواجه نمي شود . سال 1921 « كتاب اشعار » را منتشر مي كند .سال 1927 « آوازها » ، سال 1928 « ترانه هاي كولي » را منتشر مي كند .در سال 1922 با همكاري " مانوئل دفايا " جشنواره " كانته خوندو " را كه آميزه اي از افسانه ها ، آوازها و پايكوبي ها ي كوليان اسپانيا كه مي رفت در هياهوي ابتذال آن سالها ي فلامنكو به دست فراموشي سپرده شود ،را بر پا مي كند ، كه اين ترانه ها در 1931 چاپ مي شود .
سال 1935 « مرثيه اي براي ايگناسيو سانچز مخياس » را چاپ مي كند. ايگناسيو سانچز مخياس دوست گاو باز لوركاست؛ مرگ فجيع او در ساعت پنج بعد از ظهر ، مرثيه و تراژدي را خلق كرد كه يكي از مشهور ترين آثار لوركا شد.
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسري پارچه ي سفيد را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدي آهك از پيش آماده
در ساعت پنج عصر
باقي همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر ... ( زخم و مرگ ، تر جمه شاملو )
در باب مرگ ايگناسيو گفته اند لحظاتي پيش ازآ نكه براي آخرين بار در ميدان حضور يابد خورشيد ناگهان به سياهي در نشسته بود. گويي دستياران گاوباز سايه ي بسيار عظيم كركسي را ديده بودند بال گشوده ، كه بر سرتاسر ميدان گذشته بود و اين حادثه را همچون اخطاري شوم از جانب سرنوشت تلقي كردند.
نه !
نمي خواهم ببينمش !
پله پله بر مي شد ايگناسيو
همه ي مرگش بر دوش .
سپيده دمان را مي جست
و سپيده دمان نبود .
چهره ي واقعي خود را مي جست
و مجازش يكسر سرگردان كرد.
جسم زيبايي خود را مي جست
رگ بگشوده ي خود را يافت .
نه ! مگوييد ، مگوييد
به تمايش بنشينم .... ( خون منتشر ، تر جمه شاملو )
دلبستگي لوركا به فرهنگ بومي – به خصوص رقص ، آواز و موسيقي كوليان - و عجين كردن آن با مولفه هاي ادبيات مدرنيستي باعث نامداريش در اسپانيا گرديد .
برآيينه ي آبدان
كولي قزك تاب مي خورد
سبز روي و سبز موي
با مردمكاني از فلز سرد .
يخپاره ي نازكي از ماه
بر فراز آبش نگه مي داشت .
شب خودي تر شد
به گونه ي ميدانچه ي كوچكي
و گزمه گان ، مست
بر درها كوفتند ... ( نغمه خوابگرد ، ترجمه احمد شاملو )
سال 1940 پس از مرگش مجموعه « شاعر در نيورك » منتشر مي شود. لوركا در تابستان 1929مجال سفر به آمريكا را مي يابد .در دانشگاه كلمبيا پذيرفته مي شودتا دوره زبان انگليسي را بيا موزداما پس از هفته اي از تحصيل انصراف مي دهد . در مدتي كه در نيورك بسر مي برد ، به نوشتن اشعاري پرداخت كه پس از مرگش به چاپ رسيد. نيورك براي او، شهر " معماري فرا بشري" ، هندسه و اضطراب بود . « شاعر در نيورك » از ميان كارهاي لوركا، كمتر فهميده شده است، بويژه در جهان اسپانيايي زبان . مكرر گفته شده است كه « شاعر در نيورك » مبهم ترين و مشكل ترين كار لوركا ست .
زير ضربها
قطره اي خون اردك است.
زير بخشها
قطره اي خون جاشو ست .
زير جمعها
شطي از خون رقيق ؛
شطي كه به آواز پيش مي رود
از ميان خوابگاههاي حومه ي شهر ،
و نقره ست، سيمان است ، يا نسيم
در فجر كاذب نيورك ... ( نيورك ، ترجمه رويايي )
لوركا در مقاله " آواز ژرف " مي نويسد : « نگذاريد گوهران زنده ي بي بهاي قوم ، گنج عظيم هزاران ساله اي كه گستره ي معنوي اندلس را مي پوشانداز دست برود ، و ، زير شب غرناطه ،در برتري ميهن پرستانه ي طرحي كه گروهي هنرمند اسپانيايي ، به وسيله صداي من ، ارايه مي كند ، تامل كنيد . » لوركا در همين مقاله به بررسي ويژگي هاي موسيقي و آواز كوليان مي پردازد و وجه شبه هاي آن را با شعر هاي شاعران تازي و پارسي بيان مي كند ؛ واز " حافظ " و " خيام " شاهد مي آورد . لوركا درباره خيام مي نويسد : « عمر خيام شگفت انگيز ... او بر تارك خود گلتاج لحظه مي نهد ، و چشم دوخته بر جام پر از شراب كوثرش ، در تك آن رقص اختري مي بيند ... و ، چون نشابور غنايي با عظمت ، زندگي را به سان عرصه ي شطرنجي مي يابد . »
لوركا در برابر موج هاي نو هنري نه دلباخته و نه جبهه گيرنده مطلق بود . او اعتقاد داشت كه « " واقعه شعري " داراي حيات ويژه خود و قانون هاي چاپ ناشده خويش است ، خارج از هر گونه نظارت منطقي » ، به همين خاطر زماني كه در مسير جريانات هنري " فوتوريسم و دادائيسم " قرار گرفت ، تسليم نشد . دوستيش با " سالوادور دالي " و آ شناييش با مكتب " سوررآليسم " ، به گروهي از شعر هايش رنگ وبوي سوررآليستي داد ؛ " شاعر در نيورك " داراي چنين شعر هايي است . دوستان ديگر ش ، همچون ،لوئيس بونوئل- كارگردان سينما - و لويي آراگون – شاعر فرانسوي – رافائل آلبرتي –شاعر اسپانيايي هم عصر لوركا - نيز داري چنين صبغه اي بودند، نگاهي سوررآليستي به هنر .
تر وتازگي و ديگر گون ديدن جهان در مكتب سوررآليسم ، لوركا را به سوي خود مي كشاند وبرايش جذبه داشت . انديشه ي " ابن الوقتي " مولانا و ديگر عارفان ايراني نيز در جهان بيني لوركا نسبت به هنر وجود دارد. در خطابه " تخيل ، الهام و گريز " مي گويد : « ديدگاه كنوني من در زمينه شعري كه مي پرورانم ، چنين است ." كنوني " زيرا كه مال امروز است. فردا نمي دانم چه خواهم انديشيد . به گونه يك شاعر واقعي آنچنان كه هستم و تا به مرگ خواهم بود از شلاق زدن خود با انظباطها ، به اميد فواره ي خوني سبز يا زرد ، كه روزي ناگزير براثر ايمان از تن خودخواهم جهاند ، هيچ گاه باز نخواهم ايستاد ... روشنايي شاعر " گوناگون گويي " است » .
لوركا معتقد است كه اسپانيايان به هنري ارج مي نهند كه داراي " آن " (DUENDE ) باشد ؛ " آن " « قدرتي مرموز كه محسوس هر كسي است ، اما هيچ فيلسوفي تشريحش نتوانسته » بكند.شعر ، رقص و موسيقي را سه هنري مي دانست كه به " آن " بيشتر نيازمند هستند « زيرا اينها نيازمندانساني زنده اندكه ترجمانشان باشد .اينها تاشهايي ( form ) هستند كه پيوسته پديد مي آيند واز بين مي روند،و در اكنون مشخصي تعريف مي پذيرند .»
لوركا در مقاله DUENDE كه در سفرش از آمريكا به كوبا ايراد كرد در باره شعر مي نويسد : « خاصيت جادويي شعر در اين است كه هميشه در استيلاي " آن " باشد ،چنانكه هر كس آن را خواند ، در آب تيره تعميد يافته باشد ؛ زيرا با " آن " دوست داشتن و فهميدن آ سانتر است و – همچنين – انسان به دوست داشته شدن و فهميده شدن، مطمئن؛ و اين تلاش به بيان و انتقال بيان ، گاهي در شعر، به سيرت جنگي تا پاي مرگ مي رسد. »
" آن " در بينش لوركا ، « خبر دهنده از تعميد مداوم چيزهاي نو آفريده »است و به تعبير بيژن الهي ، مترجم كتاب " گزيده اشعار فدريكو گارسيا لوركا " ، نزديكي معنايي ميان DUENDE و "آن " در شعر حافظ وجود دارد : « شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد / بنده طلعت آن باش كه آني دارد » .
لوركا زادنش به وقت بود و مردنش نا بهنگام .در سحرگاه 18 ماه اوت سال 1936 توسط جوخه اي از فالانژها درسرزميني در پاي رشته كو هها ي سيرانوادا به ضرب گلوله كشته شد و محل دفن وي معلوم نيست . " ايان گيبسون " مدفن اورا در تپه هاي نزديك روستاي " ويزنار " مي داند در كنار درختان زيتون زار ..
... ديدم كه مرا كشته ند
چايخانه ها گشتند ، گورستانها و كليساها
بشكه ها گشودند و گنجه ها ،
بر سه اسكلت دستبرد زدند
كه دندان طلا بربايند.
اما مرا نيافتند.
مرا نيافتند ؟
نه . مرا نيافتند.
................
چند شعر از فدريكو گارسيا لوركا
قصيده ي كبوتران تاريك
برشاخه هاي درخت غار
دو كبوتر تاريك ديدم،
يكي خورشيدبود
و آن ديگري، ماه .
« - همسايه هاي كوچك ! ( با آنان چنين گفتم .)
گور من كجا خواهد بود ؟ »
« -در دنباله ي دامنِ من » چنين گفت خورشيد .
« - در گلوگاه من »چنين گفت ماه .
و من كه زمين را
بر گُرده ي خويش داشتم و پيش مي رفتم
دو عقاب ديدم همه از برف
و دختري سراپا عريان
كه يكي ديگري بود
و دختر هيچ كس نبود .
« - عقابان كوچك ! ( بدانان چنين گفتم )
گور من كجا خواهد بود ؟
« - در دنباله دامن ِ من » چنين گفت خورشيد .
« - در گلوگاه من » چنين گفت ماه .
بر شاخساران در خت غار
دو كبوتر عريان ديدم.
يكي ديگري بود
و هر دو هيچ نبودند .
---------------------------------------------------------------
آي!
فرياد
در باد
سايه ي سروي به جاي مي گذارد .
[ بگذاريد در اين كشتزار
گريه كنم . ]
در اين جهان همه چيزي در هم شكسته
به جز خاموشي هيچ باقي نمانده است .
[ بگذاريد در اين كشتزار
گريه كنم . ]
افق بي روشنايي را
جرقه ها به دندان گزيده است .
[ به شما گفتم ، بگذاريد
در اين كشتزار گريه كنم . ]
--------------------------------------------------
ترانه ي ناسروده
ترانه يي كه نخواهم سرود
من هرگز
خفته ست روي لبانم.
ترانه يي
كه نخواهم سرود من هرگز .
بالاي پيچك
كرم شب تابي بود
و ماه نيش مي زد
با نور خود بر آب .
چنين شد پس كه من ديدم به رويا
ترانه يي را
كه نخواهم من هرگز .
ترانه يي پرُ از لب ها
و راه هاي دور دست ،
ترانه ي ساعات گمشده
در سايه هاي تار ،
ترانه ي ستاره هاي زنده
بر روز جاودان .
بر گرفته از " همچون كوچه ئي بي انتها " بر گردان احمد شاملو
........................................
کلیسای متروک
(چامه ی جنگ بزرگ)
فدریکو گارسیا لورکا
نگارش بیژن الهی از ترجمه ی یداله رويايي
پسری داشتم نامش یحیا بود.
پسری داشتم.
زیر طاق های آدینه ی همه ی مردگان
گم شد.
به بازی اش دیدم
بر آخرین پله های نماز،
مکعبی کوچک از حلبی را به قلب کشیش می انداخت.
من تابوت ها ها – پسرم ! پسرم ! پسرم ! – کوفتم.
من پنجه ی مرغی را
برون کشیدم از پس ِ ماه،
آن گاه پی بردم دخترم
یک ماهی بود
که ارابه ها از او دور می شدند.
دختری داشتم.
یک ماهی ی مرده داشتم به زیر خاکستر مجمرها.
دریایی داشتم. از چه؟ خدای من! یک دریا!
بر شدم که زنگ ها بنوازم
میوه ها اما کرمو بودند
و کبریت های خاموش شده
گندم های بهاران را می خوردند.
من لکلک تابناک الکل را دیدم
کز سرهای سیاه سربازان رو به مرگ
پوست می کند،
و کلبه های انگمین دیدم
که بدان جام های سرشار از اشک می چرخید.
در لاله های پاک – دهش
تو را یافتم دلا !
وقتی استر و گاو را کشیش برمی دارد
به بازوان زورمند،
تا وزغ های شبانه را بترساند
که در مناظر یخ بسته ی جام می گردند.
پسری داشتم که غولی بود،
مردگان اما
قوی ترند و بلعیدن تکه های آسمان را بلدند.
فرزندم اگر خرسی بود،
از راز تمساح نمی ترسیدم
و دریا را
چسبیده با درخت ها نمی دیدم
تا زنا کند
و گله ی هنگ ها
زخمی اش سازد.
فرزندم اگر خرسی بود!
این بوم زبر را به خود خواهم پیچید
تا سردی ی کف ها را حس نکنم.
خوب می دانم
که مرا آستینی خواهند داد یا کراواتی،
در میان نماز اما
سکان را خواهم شکست و پس آن گاه
به سوی سنگ جنون پنگوئن ها و مرغ های دریایی خواهم رفت
که می گذراند گفته شود با آنان
که می خوابند
و با آنان
که می خوانند در گوشه کنار:
پسری داشت.
پسری! پسری ! پسری
که فقط او را بود!