كاوشي در يك رباعي  خیام

تخته‌بند سرشت و سرنوشت

مجيد نصرآبادي

 

----------------------------------------------

 

«اي آن كه نتيجه چهار و هفتي

وز هفت و چهار دايم اندر تفتي

مي خور كه هزار بار بيشت گفتم

باز آمدنت نيست ؛چو رفتي ، رفتي»

 

 

·          نسخه‌شناسي رباعي

 

رباعي مذكور منسوب به حكيم عمرخيام نيشابوري است كه در بسياري از نسخ تصحيح شده موجود در بازار به چشم مي‌خورد . اين رباعي را محمد قزويني در مجموعة از «نخبه الاشعار كشف كردند، بنام "مونس الاحرار في دقايق الاشعار" و آن‌هم به چندين باب منقسم و يك بابش به رباعيات تخصيص يافته و سپس يك باب ديگر هم مخصوص رباعيات خيام دارد و سيزده رباعي از حكيم نيشابور در آنجا مندرج است . اين [کتاب] در سال 741 به تحرير آمده است.»[1] اما آن‌چه كه موجب تشكيك نسخه‌شناسان و خيام‌شناسان در انتساب اين رباعي به خيام گرديده ، وجود اين رباعي ذيل در مختارنامة عطار است که هماهنگی و تشابه بسیاری با رباعی مذکور دارد :

«تا كي گويي ز چار و هفت اي ساقي

تا چند ز چار و هفت تفت اي ساقي

هين قول بگو كه وقت شد اي مطرب

هين باده بده كه عمر رفت اي ساقي»[2]

 

نسخه‌اي كه شفيعي كدكني اساس تصحيح مختارنامه قرارداده به سال 826 است؛ اما نسخه‌هاي قديمي‌تر آن به سال‌هاي 711؟ و 731 برمي‌گردد . شفيعي كدكني معتقد است كه «بسياري از معروفترين و زيباترين رباعي‌ها كه بنام خيام شهرت يافته ، براساس نسخه‌هاي قديمي اين كتاب ، همگي از آن عطارند و انتساب آن‌ها به خيام حداقل مربوط به دو قرن بعد از نوشته شدن نسخه‌هاي متن اين كتاب است.»[3] جلال‌الدين همايي نيز در تصحيح رباعيات خيام (طربخانه) تعداد 27 رباعي را از آن مختارنامه عطار مي‌داند و رباعي مذكور را "مسخ شده" رباعي عطار مي‌داند.[4] آن‌چه كه پژوهنده را در انتساب اين رباعي به خيام سست‌راي مي‌كند ، ابواب 24 و 42 مختارنامه است که دارای عنوان‌هاي،"در آنكه مرگ لازم و روي زمين خاك رفتگانست" و "در قلندريات و خمريات" است كه با جهان‌بيني خيام پيرامون مرگ و دم‌غنيمتي همخواني‌هاي بسياري دارد. البته مستشرقی چون والنتین ژوکوفسکی برای نخستین بار در مقاله‌ای با عنوان "عمر خیام و رباعیات سرگردان"[5] باب نوینی در تحقیقات مرتبط با رباعیات منسوب به خیام باز کرد. کشف رباعیات سرگردان در ادبیات ما نقطه‌ی آغازی برای پژوهندگان بود تا با تعمقی بیشتر به نسخ موجود بپردازند و سره را از ناسره بازیابند. حال در این مجال قصد نویسنده، شناسایی صحت و سقم این رباعی در انتسابش نسبت به خیام نیست، بلکه جهت آشنایی خواننده با جایگاه این رباعی در تاریخ ادبیات ایران، نگاهی نسخه‌شناسانه نیز بر این رباعی افکنده‌ام و غرضم آشکارسازی معنایی و بافتی (کانتکسcontext) این رباعی می‌باشد.

 

·          تحليل رباعي

 

گوينده رباعي ، انسان را نتيجة چهار و هفت مي‌داند كه واژه چهار (دال) برابرنهاد عناصر اربعه (مدلول) و مقصود سرشت و طينت آدمي است (نشانه) و واژه هفت (دال) برابرنهاد افلاك سبعه (مدلول) و مقصود رقم خوردن سرنوشت و تقدير آدمي است (نشانه).          

هفت در ادبيات كهن دال بر هفت آسمان، هفت فلك، افلاك سبعه و ... بوده و اين هفت سياره متشكل از: قمر، عطارد، زهره، شمس، بهرام، مشتري و زحل مي‌باشد. اين سياره‌ها هريك نشانه‌اي براي سرنوشت آدمي بوده است . اين شكل بهره كشي از نجوم را "فن احكام نجوم "( Astrology ) مي‌ناميدند و معمولاً به بابليان نسبت مي‌دهند در حالي كه جورج سارتون مولف كتاب "تاريخ علم"معتقد است، «غيبگويي و فال‌گيري مورد عمل و محبوب در نزد بابليان بيشتر از روي جگر حيوانات و ساير چيزهاي زميني انجام مي‌شده و كمتر به مشاهدات آسماني و كواكب نظر داشته‌اند. فن ستاره‌شناسي و احكام نجوم كه آن اندازه در روميان و قرون وسطي تاثير عميق پيدا كرده بيشتر از اختراعات كلداني (يعني دورة ديرتر از بابليان) بشمار مي‌رود.»[6] پيشگويي به واسطة ستارگان فني محبوب بابلي‌هاي متاخرتر بوده است. در قديمي‌ترين لوحة بابلي به خط ميخي كه به واسطة ستاره زهره پيشگويي صورت گرفته اين گونه آمده است: «اگر در بيست و يكم ماه آب ( ab ) زهره در مشرق پنهان شود و براي مدت دو ماه و يازده روز در آسمان پنهان بماند ، در روز دوم ماه ارخسمنه زهره در مغرب آشكار شود، بر زمين‌ها باران خواهد باريد و ويراني و پريشاني خواهد بود.»[7] اين فن به جهان يوناني و سپس عربي راه يافت. بطلميوس ( ح 100 ـ 170 . م ) صاحب كتاب "المجسطي" در نجوم علمي، كتابي به نام "تاثير احكام نجوم يا چهار مقاله" دارد كه آن را مكمل طبيعي "المجسطي" مي‌دانند. «در نظر بطلميوس تاثير اجرام آسماني صرفاً بدني و جسماني است. از تاثير فيزيكي آشكار خورشيد و ماه برزمين نتيجه مي‌گيرد كه همه اجرام آسماني بايد برزمين اثر فيزيكي بگزارند...»[8] بطلميوس در كتاب‌هاي سوم و چهارم اين مجموعه از تاثير اجرام سماوي بر زندگي آدمي سخن مي‌راند . اعراب نخستين كساني بودند كه آثار بطلميوس را به زبان عربي ترجمه كردند . سال 180 ه.ق / 800 م "المجسطي" به زبان عربي برگردانده شد و چهار مقاله نيز نخست به جهان اسلام و سپس به مغرب زمين انتقال يافت. فن احكام نجوم از كلداني‌ها به بطلميوس يوناني و از آن‌جا به دنياي اسلامي ـ ايراني راه يافت و توانست تاثير خود را بر نجوم ايراني بگزارد ، طوريكه هنوز ترجمه‌هاي از چهارمقاله بطلميوس در ايران موجود است .

                                                         

هفت در آيين زرتشتي نيز اشارتي به هفت اهريمن (اكمنه، ايندره و ...) است.[9] كه آنان نيز در پراكندن مصايب جهان و دخالت در سرنوشت نقش داشته‌اند، اما آن‌چه در رباعي مذكور مراد است ، افلاك سبعه مي‌باشد . پس فن احکام نجوم در گذشته، توانایی پیشگویی آینده انسان را در سر می‌پرورانده است و نمونه‌های تاریخی آن بسیار می‌باشد. مشهور است که تالس، اولین فیلسوف یونانی، توانست خورشید گرفتگی را پیش‌بینی کند، اما چون لیدیان و ایرانیان در هنگامه نبرد بودند، این گرفتگی خورشید را بد یمن دانستند و به جنگ شش‌ساله خود پایان دادند.[10] این موضوع رابطه میان علم نجوم و خرافه‌های مرتبط با آن را به روشنی بیان می‌دارد. مراد از هفت در ادبیات کلاسیک ما بیشتر به رابطه میان ستارگان و تاثیر آنان بر سرنوشت زندگی انسان است. زیرا جهان و مافیهایش در نگاه انسان پیشامدرن از رابطه‌ای مرموز تبعیت می‌کند، که در آن هریک از عناصر طبیعی می‌توانند در سرنوشت انسانی نقشی کارا داشته باشند.[11]

چهار در ادبيات كهن دال بر عناصر اربعه (آخشيجان) است: خاك، آب، هوا و آتش . در قديم فلاسفه يونان باستان در زير فلك قمر[12] قايل به چهار عنصر بودند و همه چيز را ساخته از آن‌ها مي‌دانستند و براي عناصر ، طبايع و خواصي قايل بودند. قدما عالم را به دو قسم تقسيم مي‌كردند: عالم علوي و عالم سفلي . عالم علوي شامل افلاك و ستارگان است كه از اثير تشكيل يافته‌اند و عالم سفلي اجسام عنصري يا عناصر چهارگانه است . فلك ثوابت و سيارات هفتگانه (يعني عالم علوي) در عناصر چهارگانه (آتش، هوا، آب و خاك) و طبايع چهارگانه (گرمي، سردي، تري و خشكي) تاثير مي‌كنند و سبب پيدايي مركبات، معدن، نبات و حيوان مي‌شوند. تحت نظريه عناصر اربعه، نظريه اخلاط نيز در پزشكي قديم پيدا شد كه بنابر آن، بدن انسان و ديگر جنبندگان خون‌دار دربردارنده چهار نوع مايع، يعني خون، بلغم، صفرا و سودا است. «بدين سان برپايه نظريه عناصر چهارگانه و طبايع و اخلاط، بخشي از بيماري شناسي در پزشكي قديم شكل گرفت و نيز آثار و علامت‌هاي رواني و شخصيتي فهرست شد، چنانكه مزاج گرم با دليري، كرم، شتاب، زودخشمي، كم‌ثباتي، هوشمندي و قدرت تصور؛ مزاج سرد با كندذهني، خشونت، بداخلاقي؛ مزاج مرطوب با دليري، كندذهني، كم‌ثباتي، نرم‌خويي، گذشت، خوش‌خلقي، زودپذيري و فراموشكاري؛ مزاج خشك با صبر و ثبات، ديرپذيري، كين‌توزي و بخل همراه شد، زيرا به عقيده قدما از خاك عزم برمي‌خيزد و از آب نرمي و از گرما تندي و از سرما درنگ و خويشتن‌داري و مخالفت طبايع بزرگ‌ترين بيماري‌ها شمرده مي‌شد.»[13] عدد چهار در اینجا نشانه‌ای بر این مدعاست که سرشت (طبع) انسانی، هرچه باشد، در زندگیش نمود عینی خواهد داشت و آدمی با سرشت سرد نمی‌توان انتظار رفتارهای را داشت که در اشخاصی با سرشت گرم پیدا می‌شود. هراکلیتوس، فیلسوف یونانی، این مسئله را به زیبایی مطرح می‌نماید، که "سرشت آدمی، سرنوشت اوست".

گوینده این رباعی در پارادایمی از تاریخ قرار گرفته است که، سرشت و سرنوشت آدمی را متاثر از چرخش کواکب و طبایع آدمی می‌دانند.

در شكلي از جهان‌شناسي، چهار آميزه‌اي يا آخشيجاني، تاكيد بر جبر حاكم بر انسان است. پس گوينده رباعي مذكور بدين امر اشاره مي‌كند: اي آن‌كه سرشت و سرنوشتت متاثر از عناصر چهارگانه و افلاك سبعه است، پس مي خور (دم غنيمت شمر) كه هزاربار بيشت گفتم، پس از مردنت، آمدني نيست. در رباعي ديگري منسوب به خيام همين انديشه دوباره تكرار گرديده است:

 

«اي آمده از عالم روحاني تفت

حيران شده در پنج وچهار وشش وهفت

مي نوش نداني ز كجا آمده‌اي

خوش باش نداني بكجا خواهي رفت»

 

اينجا نيز مراد از پنج، پنج حس (باصره، ذائقه، لامسه، شامه، سامعه) و منظور از شش، شش جهت (راست، چپ، بالا، پايين، جلو و عقب) است. در چند رباعی دیگر نیز خیام به این طبایع و عناصر چهارگانه نیز اشاره می‌کند:

 

«ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد زخاک و باد و از آتش و آب»

 

یا

 

«ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است

رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی است

با اهل خرد باش که اصل تن تو

گردی و نسیمی و غباری و دمی است»

 

شیخ عطار نیز از پارادایم چهار و هفت، به دور نبوده است و در آثار خود یادکردی از آنان داشته است:

 

«زهی کمال خدایی که صد هزار عقول

ز فهم کردن او مانده‌اند سرگردان

مقدّری که هزاران هزار خلق عجب

پدید کرد ز آمیزش چهار ارکان

برآورید ز دودی کبود در شش روز

بکرد چار گهر هفت قبة گردان»[14]

 

و یا

 

«شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدا

نه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی

چو ارکان باز بخشندنت به انبازی یکدیگر

از آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی»[15]

                                                                    

محمد تقی جعفری رباعی "اي آن كه نتيجه چهار و هفتي" را جزء آن دسته از رباعیاتی می‌داند که از جذابیت عامیانه‌ای برخوردار است. او معتقد است که این رباعی کمترین ارزشی از نظر علمی و فلسفی ندارد و همچنین می‌نویسد: «موضوع چهار عنصر یا چهار آخشیج امروزه از میدان علم خارج گشته است، زیرا هیچ یک از آنها عنصر به معنای علمی آن نیست و همچنین چهار آخشیج هم از دیدگاه علم پزشکی مستندی ندارد».[16] وی در تحلیل این رباعی پارادایم غالب بر آن عصر را به فراموشی می‌سپارد و با نگاهی علمی مدرن به بررسی این رباعی می‌پردازد. آن‌چه از دید جعفری غافل مانده است این موضوع می‌باشد: این رباعی را باید با نگاه حاکم بر همان دوران بررسی کرد. در آن زمانه‌ی مذکور، مراد از چهار و هفت، سرشت و سرنوشت آدمی است. پارادایم غالب بر آن دوران حکم می‌کرده که زندگی آدمی را در میانه‌ی طبایعش و سرنوشتی که بر او حاکم بوده است، بدانند.

 در مصرع چهارم رباعي "اي آن كه نتيجه چهار و هفتي" ، گوينده به نوعي "جريان سنساره يا چرخ زادمان و مرگ" را كه در عقايد مردم هند و بوديسم وجود دارد، تكذيب مي‌كند و موكداً بازگشت‌ناپذيري به اين جهان را اصرار مي‌كند. البته گروهی از این رباعیات منسوب به خیام فاقد این نگرش است و در جهتی کاملاً متضاد با این بینش، از ایده تناسخ پیروی می‌کند. در برخی کتب به مذهب تناسخی خیام اشاره شده است، که از آن جمله روایت شهرزوری در کتاب "تاریخ الفی" است که با ذکر رباعی در انتساب به خیام  همراه است:

«ای رفته و باز آمده، بل هم گشته

نامت ز میان نامها گم گشته

ناخن همه جمع آمده و سم گشته

ریش از پس کون درآمده دم گشته»[17]

 

البته رباعیاتی مستحکم‌تر از نظر نسخ در آثار خیام وجود دارد که در آنان، شائبه این تفکر تناسخی به چشم می‌خورد؛ رباعیاتی چون:

 

«این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است»

یا

«من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت»

 

اعتقاد به تناسخ در میان ایرانیان – به خصوص – در آن دوره تاریخی، امری دور از ذهن نبوده است، چون جایگاه ایرانیان در میانه‌ی دو تمدن یونان و هند که در این زمینه‌ی تناسخ از شواهد و قراین بسیاری برخوردار بوده‌اند، جایگاهی دور از دسترس نبوده است. کتاب "فایدیون" افلاطون[18] و آراء "امپدوکلس" و "فیثاغورس" در یونان و همچنین ایده "کارما" و "جریان سنساره" در میان هندوان و بوداییان، تمامی نشانه‌های بر مذهب تناسخی در این دو دیار دارد. ابوریحان بیرونی، یکی از کسانی است که به عنوان یک واسطه، «هندویان را نیز با فرهنگ یونان آشنا ساخت و اقلیدس و مجسطی و رساله اسطرلاب را بزبان سانسکریت برگردانید»[19] و همین طور بسیاری از آثار هندیان را به ایرانیان معرفی کرد. ابوریحان بیرونی به این نکته اشاره می‌کند که «برخی از متکلمان اسلام، به تناسخ تمایل داشته‌اند و گفته‌اند تناسخ چهار مرتبه دارد»[20] گروهی تجسد بخشی روح را در برزخ و دوزخ و استحاله شدنش به حیوانات و نباتات را گونه‌ای از حلول و تناسخ می‌دانند که در دین زروانیسم و اسلام بدان اشاره گردیده است. البته خود خیام نیز به آراء یونانیان و نظریات اقلیدس نیز آشنایی تام داشت. اما بنا به گفته‌ی فروغی «اگر خیام تناسخی بوده، چرا مکرر در رباعیات خود اظهار تاسف می‌‌کند که می‌رویم و برنمی‌گردیم و چرا تا این اندازه از مرگ متاثر است»[21]

به هر حال آن چه که مربوط به این رباعی می‌شود این است که گوینده آن تاثیر عناصر و طبایع چهارگانه و هفت افلاک وستاره را در سرنوشت آدمی مقدر می‌داند و انسان را گریزپا از دست این عوامل نمی‌داند. آدمی، در آنچه را که سرشت و سرنوشتش برایش رقم زده، قدرت دخل و تصرف ندارد؛ پس نیکو آن است که با خماری این نشئه "این جهانی" را به فراموشی سپارد، چرا که پس از این جهان، جهانی دگر نیست. اگر آدمی در چنگ تقدیر است، پس ضرورتی ندارد که در فکر جهانی دگر باشد. نه حتی اندیشة جهانی دگر را باید از سر بدر راند، بلکه بازگشت دوباره به این جهان در کالبدی دیگر نیز برای آدمی میسور نیست.

هراکلیتوس می‌گوید: سرشت آدمی، سرنوشت اوست. یونانیان در تمامی آثارشان این نکته را یادآور شدند که، آدمی سرنوشتش از خودش جداست و ایزدان چیره بر سرنوشت او هستند. از ایلیاد هومر تا فایدیون افلاطون و از نمایشنامه‌های اشیل تا اروپید به این مسئله پرداخته شده است و حتی در برخی از موارد سرنوشت گروهی از ایزدان نیز غیرقابل تغییر بوده است.

پیشگویی، گریزناپذیری از سرنوشت محتوم و تواناتر بودن سرنوشت از دانایی، درون‌مایه بسیاری از آثار ادبی جهان بوده است: اشیل در اثر "پرومته در زنجیر" می‌نویسد: «ضرورت [یا تقدیر] بسی تواناتر از دانایی است» و سوفکلس در اثر "ادیپ شهریار" گریزناپذیری از سرنوشت محتوم را به تصویر می‌کشد. ویلیام شکسپیر نیز در تراژدی "مکبث" از تحقق یافتن پیشگویی جادوگران سخن به میان می‌آورد که سرنوشت مکبث را از پیش تعیین شده می‌دانند. حال این رباعی، چه از خیام باشد و چه از رباعیات عطار به حساب آید و یا آن که را در زمره "رباعیات سرگردان" به شمار آوریم، در آن تخته‌بندی جان در میانه‌ی سرشت و سرنوشت مدنظر است.

                                          



[1]  ـ خيام، عمر؛ رباعيات خيام، مقدمه: محمد علي فروغي ؛ نشرپرتو :1375 ؛ ص: 43 .

[2]  ـ عطار، فرالدين؛ مختارنامه ، مقدمه : محمد رضا شفيعي كدكني ؛ انتشارات توس : 1358 ؛ ص : 209 .

[3]  ـ همان پيشين، ص : شانزده .

[4]  ـ رشيدي تبريزي، ياراحمد ؛ رباعيات خيام (طربخانه) ؛ تصحيح جلال‌الدين همايي ؛ نشر هما: 1372 ؛ ص :48 ـ 49 .

[5] - براون، ادوارد؛ تاریخ ادبیات ایران (از فردوسی تا سعدی)؛ ترجمه و حواشی: فتح الله مجتبائی، انتشارات مروارید: 1373؛ ص: 371.

[6]  ـ سارتن، جورج ؛ تاريخ علم ،ج1 ؛ احمد آرام ؛ اميركبير : 1357 ؛ص: 79 .

[7]  ـ همان پيشين ، ص : 80 .

[8]  ـ بيرشك، احمد؛ زندگينامة علمي دانشوران (ج2)؛ شركت انتشارات علمي و فرهنگي :1372 ؛ ص : 832 .

[9]  ـ والي ، زهره؛ هفت در قلمرو فرهنگ و تمدن بشري ؛ انتشارات اساطير : 1379 ؛ ص : 300 .

[10] - برای کسب اطلاعات بیشتر پیرامون این واقعه به مقاله‌ی "تالس" اثر نگارنده، به این آدرس زیر مراجعه نمایید:

http://www.webnoosh.com/article.aspx?id=21

[11] - برای اطلاعات بیشتر پیرامون بینش انسان پیشامدرن می‌توانید به این آدرس‌های ذیل مراجعه کنید:

شايگان ، داريوش ؛ بت هاي ذهني و خاطره‌اي ازلي ، اميركبير، تهران:1371ص :129 ـ 134 .

كاسيرر ، ارنست ؛ فلسفه صورتكهاي سمبليك ؛ جلد دوم:انديشه اسطوره‌اي؛ موقن ،يداله ؛هرمس :1378 ، ص : 89 .

[12]  ـ نزديك‌ترين فلك از افلاك نه‌گانه، يعني فلك‌الافلاك ، فلك البروج و افلاك سبعه ، به زمين است .

[13]  ـ انوشه ، حسن؛ فرهنگنامة ادبي فارسي (ج 2)؛ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي : 1381 ؛ ص: 1 ـ 3 .

[14] - عطار، فرالدین؛ دیوان عطار؛ ص: 117.

[15] - همان پیشین؛ ص:126-127.

[16] - جعفری، محمد تقی؛ تحلیل شخصیت خیام (بررسی آراء فلسفی، ادبی، مذهبی و علمی عمر بن ابراهیم خیامی)؛ تهران: کیهان، جاپ سوم 1372؛ ص: 122.

[17] - براون، ادوارد؛ص: 383.

[18] - برای دستیابی به آراء افلاطون در باب تناسخ به مقاله نگارنده در این باب نظر افکنید: http://greek.blogfa.com/post-124.aspx

[19] - بیرونی، ابوریحان؛ فلسفه هند قدیم (از کتاب ماللهند ابوریحان بیرونی)؛ ترجمه: اکبر داناسرشت؛ امیرکبیر: 1363؛ ص:7.

[20] - همان پیشین، ص: 69.

[21] - خیام، عمر؛ ص: 19.