مینیاتور بابا

 

نشست.«مامان اين سناگل هم افاقه نكرد.مي ترسم بيشتر از اين ،بهش بدم ... بهتر نيست ،ترنجبين رو امتحان كنم.»
ايستاد.« ميگن حلبه هم بد نيست ... پس زحمتش رو بكش ... همون طور كه ميايي،بخر .» نشست. گوشي تلفن هنوز روي گونه اش بود.انگشتان استخواني اش چون ماري، آرام،آرام درلابه لاي موهاي لخت وپتش خزيد.پا شدوگوشي را گذاشت.جلوي آينه ي قدي ايستاد. موج روي آينه هميشه بيني اش راشكسته نشان مي داد.با برس دسته نقره اي، موهاي لخت وپت رامرتب مي كند.موچين اش را ازكيف چرمي كه يادگار دوران دانشجويي بود ،در مي آورد. چند لاخي راكه تازه در زير ابرو در آمده بود با موچين برداشت.پاورچين پاورچين به اتاق خواب نزديك شد. در نيمه كش بود ،چون دهان مرده.صورتش را به چارچوب چسباند.دخترش روي تخت طاقباز خوابيده بود.«فقط روغن بادام ،بايه سر قاشق مرباخوريDavid Erevantziاثری از داوید یروانی مجسمه ساز ارمنستانی شربت سناگل ؛توي غذاش هم روغن زيتون بريز؛ همين و والسلام.»دستوري بود كه شوهرش داده بود.در رابه تندي باز كردكه صداي قرچ وقرچ اش شنيده نشود؛مادرش گفته بود : «درست مثل خودته ... تا يه مگس از بالاي سرت رد مي شد،بلند مي شدي وشروع به گريه مي كردي ... به همسايه ها سپرده بودم كه در خونه در نزنن ... حالا دخترت هم تلِ خودت ... هم قيافه اش هم اخلاقش ... .» بالاي سر دخترش ايستاد.   دخترك انگشت شست دست چپش ،مثل هميشه، توي دهانش بود وازفرط مكيدن ،روبه لاغري مي رفت .پلك هايش از شدت گريه پف كرده وسرخ بود.زن بيني اش رابه باسن دخترش چسباندوبوكشيد.چيزي حس نكرد.آهسته با سرانگشتانش دستي به موهاي لخت ونمداردخترش كشيد .خيره شد به صورتش. « مينياتور بابا چه طوره ؟ » بلند شد وسعي كرد بي سروصدا از اتاق خارج شود. رفت آشپزخانه .دستي بر دستگيره يخچال ودست ديگرش را روي در گذاشت تا هنگام باز كردن صدا ندهد. كاسه ي آلوهاي خيس شده وكاسه ي سالاد كاهو را بيرون گذاشت. تجويز دكترش بود. آب آلو را سر كشيد وبا قاشقي چند دانه آلو در دهان گذاشت؛با آلوهاي توي دهانش بازي مي كرد و دانه هايش را يكي يكي بيرون مي آورد. ناگهان يكي از دانه هاي آلو را قورت داد. نفس اش به سختي بالا آمد .به داخل حياط رفت .هنوز به سختي نفس مي كشيد. صداي چرخاندن كليد توي قفل در به گوش رسيد. در باز شد. شوهرش بود. «مينياتور بابا چه طوره ؟ »زن گفت : «هيس؛ خوابه بچه !»