دو دلداده‌ي فيلسوف: آرنت و هايدگر

ويليام هانان[i]

ترجمه: مجيد نصرآبادي

 

يكي از شايعات كنجكاو برانگيزانه‌ي فلسفه در قرن بيستم، روابط فيمابين هانا آرنت[ii] با مارتين هايدگر[iii] است. هانا آرنت، فيلسوف آلماني يهودي تبار كه نامش تداعي كننده خشم و غضبي است كه نسبت به توتاليتاريسم داشت؛ شور و شوق جوانيش او را به ملاقات با مارتين هايدگر در سال 1920 كشاند. هايدگر، فيلسوفي تاثيرگذار در آلمان بود، كه براي مدتي از حاميان برجستة حزب نازي بود و در دورة از زندگيش مشتاق بود كه هيتلر سروري ايدئولوژيكي حزب نازيسم را بدست گيرد.

عقيده بيشتر محققين بر اين است كه در حدود سال 1930 آرنت و هايدگر، راهشان از يكديگر جداگشت و رابطة اوليه‌شان دوام نياورد، به طوريكه تنها برايشان يك دورة كوتاه عاشقانه بود.

اما اخيراً و به تازگي كتابي به چاپ رسيده است كه پرده از اسرار اين دو فيلسوف آلماني برداشته است؛ اين كتاب با عنوان "هانا آرنت و مارتين هايدگر" (چاپ دانشگاه ييل)[iv]به بازار نشر آمده است.اين اثر نوشته الزبيتا اتينگر[v] است كه در آن نويسنده آشكار مي‌سازد روابط عاشقانه آرنت و هايدگر، همچنان ناپايدار و فاني نبوده است. نويسنده معتقد است كه آتش و گرماي اين عشق براي، چهار سالي، رنگ باخت. در اين ميان آنچه كه، برخي از محققين را برآشفته كرده است، از سرگيري دوباره روابط دوستانة آرنت با هايدگر، پس از جنگ جهاني مي‌باشد.

آرنت، به شدت از جانب يهوديان اروپايي سرزنش شده بود و به او لقب "خيانت‌كار" و همراهي كننده نازيسم در انهدام يهوديان داده شده بود ، تقريباً همه چيز او مي‌توانست رفع و رجوع شود توسط هايدگري كه پشيمان نبود، كسي كه در كسوت پروفسور يهودي دانشگاه فرايبورگ موفق بود ، جاييكه هدايت آن را از سال 1933 تا 1934برعهده گرفته بود.

پروفسور اتينگر مي‌نويسد: «آرنت خودش را وقف نشر و ترويج فلسفه هايدگر در آمريكا كرده بود و به حمايت او برخاسته بود و از شهرت هايدگر در برابر ديدگاه‌هاي منتقدين دفاع مي‌كرد.»

نمايان‌سازي‌هاي آرنت بيشتر محققين را، شورانده بود و در اين اواخر آن‌ها را سرگرم مناظره كرده بود، قدرت جاذبه‌اي كه آرنت با انتشار كتبش و طراحي همايش‌ها داشت اعتباري همگاني برايش دربرداشت. گستردگي ميزان نفوذش در ميان متفكرين باعث شده بود كه پيرامون زندگي خصوصيش قضاوت كنند.

الي ويزل[vi] مي‌گويد: «كتاب‌هاي آرنت نشان مي‌دهد كه او آدم متكبري بود، به طوريكه فكر مي‌كرد، تنها او مي‌تواند تصميم بگيرد كه چه كسي بايد بخشيده شود و چه كسي نبايد بخشيده گردد»، الي ويزل، كانديداي جايزه نوبل بود و از تجربياتش در اردوگاه مرگ آشويتس كتابي تاليف كرده است، او مي‌نويسد: «مطمئن نيستم كه مرتبة معنوي آرنت بي‌عيب و نقص باشد»

ايسمار سروش[vii]، رئيس مدرسه ديني يهوديان آمريكا، نسبت به جانبداري‌هاي آرنت شديداً واكنش نشان داد. او گفت: «آرنت، اعتبار از دست‌رفته‌اش را دوباره بدست نخواهد آورد... او از هايدگر دفاع مي‌كند، در حاليكه او را خوب مي‌شناسد و گناهانش را مي‌بخشد».

ساندرا هينچمن[viii]، پروفسور علوم سياسي دانشگاه لاورنس شهر كانتون نيورك، از شهرت و اعتبار آرنت و هايدگر، دفاع كرد؛ او به اتفاق شوهرش، لويس هينچمن، يك مجموعه مقاله درباره آرنت را منتشر كردند.

ساندرا هينچمن مي‌گويد: «گروهي از بزرگترين فلاسفه تاريخ، مورد نكوهش مردم واقع شده اند؛ ژان ژاك روسو، پنج‌تا از بچه‌هايش را در نوانخانه‌ي كاتوليك‌ها رها كرد، پيش از اين كه كتاب "اميل" را درباره تعليم و تربيت بنويسد. من ترسم از اين هست كه اگر بنا باشد كه مطالعاتمان را درباره زندگي خصوصي برخي از فلاسفه متمركز كنيم، آنگاه ممكن است كه به شكلي متعصبانه درباره آثارشان جبهه بگيريم»

در ميانه‌ي اين آشفتگي‌هاي به جود آمده، الزبيتا التينگر مي‌آيد، يك پروفسور ام.آي.تي، كسي كه از محله يهودي‌نشين شهر ورشو لهستان است. او نويسنده كتاب‌هاي زيادي است كه از آن جمله مي‌توان زندگينامة روزا لوكزامبورگ[ix]، يكي از رهبران سوسياليت را نام برد. اتينگر مي‌گويد كه او اولين كسي هست كه مكاتبات و ارتباطات سربه‌مهر آرنت و هايدگر را از دوست آرنت، ماري مك كارتي در 1988 بدست آورده است. اتينگر مي‌گويد كه خانم مك كارتي، مرا تشويق به نوشتن زندگينامة پيرامون شخصيت آرنت كرد.

با حمايت‌هاي مك كارتي، اتينگر توانست اجازه دسترسي به اسناد و مراسلاتي را داشته باشد كه جزء نامه‌هاي ادبي آرنت در شهر نيورك بود. مكاتبات هايدگر با آرنت در آرشيو ملي دوتشس در مارباخ ام نيكر بود. آلماني‌ها اين مكاتبات را در نزد خود نگه داشته بودند كه اتينگر توانست رونوشتي از اين نامه‌ها را بدست آورد و به تعبيري آن‌ها را خارج از قوانين كپي‌رايت رايج بدست آورد.

پروفسور اتينگر مي‌گويد: «متن نامه‌ها به ما نشان مي‌دهد كه آرنت و هايدگر شديداً احساساتي بودند و به يكديگر وابستگي زيادي داشتند، حتي علاقه‌ي به ديگري برايشان، مهمتر از زندگي خودشان بود... هانا آرنت قادر بود كه نامه‌هايش را از بين ببرد اما او نامه‌هايش را حفظ كرد چون كه نمي‌خواست، يك زن نامرئي در زندگي هايدگر باشد، چنانكه الن ترنان در زندگي ديكنز بود. او احساس غرور مي‌كرد از اين كه مي‌ديد، معروفترين و مهمترين فيلسوف قرن، او را برگزيده بود.»

آرنت و هايدگر، روابط عاشقانه‌شان را از سال 1924 شروع كردند، در آن هنگام هانا 18 ساله بود و تازه در كلاسهاي فلسفة دانشگاه ماربورگ ثبت‌نام كرده بود؛ و هايدگر حدود 35 سال سن داشت و ازدواج كرده بود و صاحب دو پسر بود و در همان زمان در حال تكميل مهمترين شاهكار زندگيش "هستي و زمان" بود كه مي‌بايست او را بزودي به رفيع‌ترين قله‌هاي فيلسوفان مدرن پرتاب مي‌كرد.

اين رفتار هايدگر، هم ضربه‌اي براي زندگي زناشويش و هم خطري براي زندگي حرفه‌ايش محسوب مي‌شد؛ هايدگر ، آرنت را بعدازظهرها تنها به محل كارش دعوت مي‌كرد و رابطة عاشقانه‌شان را در آن‌جا از سر مي‌گرفتند. اما پس از مدتي آن‌ها مجبور شدند كه روابط عاشقانه‌شان را به شكلي مخفيانه از سربگيرند به گونه‌اي كه از علامت و نشانه‌هاي سرّي استفاده مي‌كردند، همانند اين جمله "اگه ديدي كه چراغ اتاق محل كارم راس ساعت 9 شب روشن است، تو مي‌توني بيايي" .

 در حاليكه آرنت با نگاهي عاشقانه به هايدگر خيره مي‌شد، او برايش از فيلسوفان مدرن و باستاني مي‌گفت؛ از ادبيات، شعر و حتي از باخ، بتهون، ريلكه و توماس مان برايش صحبت مي‌كرد و تحليل ارايه مي‌داد. آرنت در 1929 به هايدگر مي‌گويد "عشقمان، موهبتي الهي براي زندگيمان شده است" .                                                                       

آرنت در آخرين نامه‌اش به هايدگر كه تا پس از جنگ، به حساب مي‌آيد، نارضايتيش را از اين مسئله آشكار مي‌كند، كه بايد هميشه در همايش‌ها بشنود كه" او يك يهودي استثناء هستش"، و حاضر نيست صحبت‌هاي ديگر يهوديان را قبول ‌كند و حتي درخواست دكتري دانشجويان يهودي را نمي‌پذيرد.

هايدگر در اين اواخر به رياست دانشگاه آلبرت لودويگز در فرايبورگ منتصب گرديد، كه منتصب بود به حزب نازيسم و خطابه‌هاي شرم‌آوري داشت كه حاكي از سركردگيش نسبت به حزب نازيسم بود و علناً وفاداري خود را به هيتلر نيز اعلان كرده بود. با گوشه كنايات شديدي كه مي‌زد، او اتهامات آرنت را تكذيب مي‌كرد.

درحقيقت اين ديدگاه اتينگز، درست است، اين ضدسامي‌گري هايدگر به مدت چهار سال در او به شكل نفوذناپذيري وجود داشت؛ هنگاميكه او نامه‌اي به روساي خود در معاونت آموزش و پرورش نوشت، هشدار داده بود از "رشد يهوديگرايي" در "روان زندگي" آلماني‌ها .

يكي از ناپسند‌ترين كارهايي كه هايدگر در دوران تصدي‌گريش در دانشگاه فرايبورگ انجام داده بود ، اعتقادش نسبت به جريان داشتن خون سامي در رگان ادموند هوسرل[x] پير بود، كسي كه حكم مرشد را براي هايدگر داشت و همين عملش باشد كه او را مغضوب دانشگاهيان، به‌خصوص تمامي اساتيد يهودي دانشگاه كند و البته همين سوءنيتش در مرگ هوسرل تاثير گذار بود.

پس از جنگ، يك دادگاه ضدنازي‌گري از اشتياق تندوتيز نازيستي هايدگر مطلع شد و شرارت‌هاي ضديهودي‌گريش را صرف‌نظر از اين واقعيت كه آثار روشنفكرانه‌اش، بنيان‌هاي تفكر پست‌مدرن را پي‌ريخته است، را مدنظر قرار داد و او را از كار در حيطه فعاليت‌هاي دانشگاهي منع كرد.

آرنت از اين اقدامات انجام گرفته به خوبي مطلع بود. در يكي از نامه‌هاي كه در سال 1946 آرنت به كارل ياسپرس مي‌نويسد، از مرگ هوسرل ياد مي‌كند و در آن هايدگر را "قاتل بالقوه" خطاب كرده بود. اما تقريباً از همان موقع به بعد آرنت، دوباره به هايدگر روي خوش نشان داد، و اين رويكرد تقريباً در سال 1950 بود؛ و همان‌طور كه پروفسور اتينگر مي‌گويد؛ آرنت هايدگر را به خاطر تمامي اشتباهاتش بخشيد.

آرنت به مناسبت هشتادمين سال تولد هايدگر در مجله نيورك در مقاله‌اي از كتاب‌ها و آثار او تقدير به‌عمل آورد و گذشته‌ي نازيسمي هايدگر را پروندة مختومه‌اي دانست و به مزاح او را با تالس، اولين فيلسوف يوناني، همانند دانست؛ كسي كه در حال خيره شدن به ستارگان در چاله‌اي افتاد. آرنت در سال 1975 درگذشت، كه يك سال قبل از فوت هايدگر بود.

پس از انتشار كتاب اتينگر بود كه، انجمن فرهنگستان، او را يكي از غول‌هاي تاريخي در حيطة تحليل تاريخ برشمرد. ريچارد ولين[xi]، استاد تاريخ دانشگاه رايس و نويسنده كتاب "سياست هستي: انديشة سياسي مارتين هايدگر" [xii](انتشارات دانشگاه كلمبيا) در يك نقد كوبنده به آرنت، در يك مقاله طولاني در نشريه "نيو رپاپليك" ، مي‌گويد كه به تازگي كشف كرده است نامه‌هاي كه بحث‌هاي بيشتري را از گذشته‌‌ي نويسندگي آرنت و در يك "سطح زشت‌تري" روشن‌تر نسبت به گذشته شكل مي‌دهد.

پروفسور ولين مي‌پرسد كه آيا مي‌تواند اينچنين باشد كه حملة فتنه‌انگيز آرنت در گزارشش از محاكمه آدولف آيشمان در اورشليم كه يهوديان اروپايي، او را عهده‌دار كشتار عظيم يهودي‌كشي مي‌دانستند "معناي ضمني آن به‌گونه‌اي تبرئه كردن سحرآميز هايدگر باشد از جناياتي كه بوسيله او نشان داده شده بود كه فريب ‌خوردگي‌هاي هايدگر ، گناهش بود"؟ ولين به طور آشكار معتقد است كه پاسخ آري مي‌باشد.

از طرف ديگر، ليسا ديش[xiii]، استاديار علوم سياسي دانشگاه مينسوتا و نويسنده كتاب "هانا آرنت و مرزهاي فلسفه"[xiv] (انتشارات دانشگاه كورنل) به شدت كتاب اتينگر را مورد تمسخر قرار مي‌دهد و آن را "تحقيقي پر از شايعه و اغراق" مي‌داند و در مجموع "شرم‌آور بودنش را باعث توجه ديگران مي‌داند" .

دانا وييلا[xv]، استاد نظريه سياسي دانشگاه آمهرست، نويسنده كتاب "آرنت و هايدگر: تقدير سياسي" [xvi](انتشارات پرينستون) مي‌نويسد: «من فكر مي‌كنم كه اتينگر تنها آن دسته از خطاها و اشتباهاتي را از آرنت به تصوير مي‌كشد كه او را آدمي جلوه ‌دهد كه مورد اغفال از جانب هايدگر واقع شده است. در حاليكه آرنت به هايدگر، عنوان "غول تاريخ تفكر غرب" را نسبت مي‌دهد و او خود را تحت نفوذ انديشه‌هاي هايدگر مي‌داند و او را آدم ناسنجشگري نمي‌داند. آرنت در آخرين كتابش ، بي‌اعتماديش را نسبت به فلسفه، به عنوان يك انديشه‌ورزي محض، جداي از اخلاق و داوريهاي سياسي اظهار مي‌دارد»

وييلا همچنين مي‌گويد كه اتينگر در آشكار كردن شرارت‌هاي هايدگر خيلي اغراق كرده است. "او يك آلماني معمولي بود"، "او به حزب نازي ايمان داشت و شايد هم خودش را فريب مي‌داد، اما او بخشي از بدنه و دستگاه آدم‌كشي نازيسم نبود. البته او به بعضي از يهوديان آزار رساند، در حاليكه به گروهي ديگر از آنان نيز كمك مي‌كرد. تنها او آدمي اين چنيني نبود."

اتينگر در پايان تحليل‌هايش از ارتباطات آرنت با هايدگر مي‌نويسد، رابطه آن‌ها، ماهيتي و نمادي از شعر تراژيك بود.

اتينگر مي‌نويسد: «كسي كه عشق و اشتياق را بشناسد، حتماً درك خواهد كرد كه آرنت ، هايدگر خارق‌العاده را مي‌بخشد... آمريكايي‌ها يك مشكل بزرگ دارند در حيطة درك شور عشق. وقتي كه من داستان "آناكارنينا" را با دانشجويانم مطرح كردم ، آن‌ها نمي‌توانستند بفهمند كه چرا آنا از شوهر عاشقش، خانه زيبا و كودك شگرفش به خاطر يك افسر سالوس دست مي‌كشد. من برايشان كتاب "مانون لسكات" يا "زنان عاشق" دي.اچ لارنس را خواندم و آن زمان بود كه آنان فهميدند؛ عشق غيرمنطقي است. آن جا ه



[i]ـ WILLIAM H. HONAN ; New York Times; SUNDAY, NOVEMBER 5, 1995. pg. 26.

 

[ii] ـ Hannah Arendt

[iii] ـ Martin Heidegger

[iv]  ـ اين كتاب با همين عنوان توسط عباس مخبر و از طرف نشر مركز در سال 1377 ترجمه گرديد.

[v] ـ Elzbieta Ellinger

[vi] ـ Elie Wiesel

[vii] ـ  Ismar Schorsh

[viii] ـ Sandra Hinchman

[ix] ـ Rosa Luxemburg

[x] ـ Edmund Husserl

[xi] ـ Richard Wolin

[xii] ـ The Politics of Being: The Political Thought of Martin Heidegger

[xiii] ـ Lisa Disch

[xiv] ـ Hannah Arendt and the Limits of Philosophy

[xv] ـ Dana Villa

[xvi] ـ Arendt and Heidegger: the Fate of the Political