زمستان سال 1382 بود که بواسطه ی ابوالفضل حکیم پور به تیم هفته نامه "خیام نامه" که هنوز شروع به کار نکرده بود، دعوت به همکاری شدم. همان ابتدای کار مسئولیت صفحه‌ی "هنر و اندیشه" را بر عهده گرفتم و زمینه و حوزه‌ی کاریم را از همان ابتدا مشخص کردم. سه شماره‌ی پیش از انتشار به عنوان دبیر سرویس صفحه "هنر و اندیشه" حاصل همکاری من و حکیم‌پور بود، که بنا به تعللی که حکیمهفته نامه ‌ی "خیام نامه"  توقیف شد پور در راهبرد سیاست نشریه به خرج داد، هفته نامه برای مدت 6 ماه توقف در نشر داشت. اما پس از این دوره توقف، دوباره با سردبیری احسان اسحاقی و مدیر مسئولی رضا مهرداد و با همان صاحب امتیازی عبدالله عمرانی، دوباره تیمی جدید شکل گرفت و شروع به کار کرد. این چند ساله من در پست های دبیر سرویس "هنر و اندیشه" و نویسنده ی همان صفحه مشغول به کار بوده ام. البته تقریباً برای مدت دو سال دبیر سرویسی این صفحه را به دوستم "علیرضا نیرآبادی" واگذار کردم و دوباره پس از کناره گیری ایشان دوباره به همان پست برگشتم و دوباره پس از فوت پدرم از این پست نیز کناره گرفتم.
این دوری و نزدیکی من به خیام نامه از همان روزهای آغازین، فرصتی برای تجربه اندوزی و کنش های سیاسی من در این 7 ساله بوده است. این 7 سال بر من، سخت و شیرین گذشت و بخشی از کنش های اجتماعی من بود. اما شنیدن خبر توقیف  "خیام نامه" هم نگران کننده بود و هم دور از انتظار نبود. قابل پیش بینی بود، چرا که مشی و بینش اعضای تیم اصلاح گرایانه بود و از همان ابتدا سنگ اندازی های مرتجعین، محافظه کاران و مصلحت اندیشان، شامل حال این نشریه گردیده بود؛ و نگران کننده است، چرا که تنها نشریه‌ی شهر نیشابور در حال حاضر "خیام نامه" است.
توقیف بی دلیل "خیام نامه" در آستانه‌ی سالروز انتخابات ریاست جمهوری، نمی تواند خیلی هم بی دلیل باشد. حاکمیت مصلحت اندیشانه ای که حاکم بر سرنوشت مطبوعات است، در حال حاضر دست به توقیف فله ای مطبوعات زده است و اطلاع رسانی را با مشکل مواجه کرده است. پس از توقیف نشریات کشوری، حالا نوبت به نشریات محلی رسیده است.
هرچند که مدتیست همکاری من با نشریه کمرنگ شده بود، اما همیشه خود را یکی از اعضای این تیم می دانم و برای این ابلاغیه دل نگران.


بعدالتحریر: دل‌نگرانی من به خاطر از نان خوردن، افتادن گروهی از اعضای تیم خیام نامه نیست، چرا که روزی آنان در دست دیگریست؛ دل‌نگرانی من به خاطر داغدار شدن مردان و زنانی که تمامی توش و توانشان در گرو چاپ و نشر هفته نامه بود، نیست، چرا که زین پس با خیال راحت به سایر امور زندگیشان خواهند رسید؛ دل‌نگرانی من به خاطر از دست شدن تنها نشریه ی یک شهر با فرهنگ نیست، چرا که رشد و بالندگی یا افول و اضمحلال فرهنگ یک ملت در گرو صدور بخشنامه های توقیفی نیست؛ دل‌نگرانی من به خاطر سرمایه ای که در این میان دود می شود و به آسمان می رود، نیست، چرا که مال و منال همیشه به دست آوردنی و از دست شدنیست؛ دل‌نگرانی من به خاطر جریمه ها و حبس ها نیست، چرا که در این دیار مزد شیرابه ی قلم، جز این نیست؛ دل‌نگرانی من به خاطر خنده و ریسه های رقیبان نیست، چرا که زخم های ما به خنده های آنان می خندند؛ دل‌نگرانی من به خاطر  کمرشکن شدن قلم هایمان نیست، چرا که آن چه زنده و جاوید است، اندیشه است.
نه من نگران برچیده شدن بساط دموکراسی نیستم، چرا که هنوز سفره اش را پهن نکرده است؛ نه من نگران قطع شدن جریان آزاد اطلاعات نیستم، چرا که مردم ما اطلاعی از آزادی ندارند؛ نه من نگران استبداد حاکمیت نیستم، چرا که حاکمیت بدون استبداد برای ما معنا ندارد؛ نه من نگران ارتجاع نیستم، چرا که روشنفکرین ما بازگشت به گذشته دارند؛ نه من نگران توقیف رکن چهارم دموکراسی نیستم، چرا که در همان رکن اولش مانده ایم.
نگرانی من از آن روزیست که شب به درازا می کشد؛ نگرانی من از آن شبی است که روزش دامن برمی‌چیند؛ نگرانی من از آن خورشیدیست که ابرش کناره می گیرد؛ نگرانی من از آن ابریست که آفتابش را در آغوش می گیرد.

+ نوشته شده توسط مجید نصرآبادی در دوشنبه 27 اردیبهشت1389 و ساعت 21:58 |